ان الصلوة تنها...
نه اینکه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد، بلکه گاهی همینطوری به قول خودش برای خنده، بعضی از بچه های نا آشنا را دست به سر می کرد، ظاهراً یک بار همین کار را با یکی از دوستان طلبه کرد، وقتی صدای اذان بلند شد آن طلبه به او گفت: نم یآیی برویم نماز؟ پاسخ داد " نه ، همین جا می خوانم " آن بنده خدا هم از فضایل نماز جماعت و مسجد برایش گفت. او هم جواب داد خود خدا هم در قرآن گفته :" ان الصلوه تنهاء ..." تنهی، حتی نگفته دوتایی، سه تایی ...
و او که فکر نمی کرد قضیه شوخی باشد یک مکثی کرد و به جای اینکه ترجمه صحیح را به او بگوید، گفت : " تن ها " یعنی چند نفری، نه تنها و یک نفری ! "
و بعد هر دو با خنده برای اقامه نماز به حسینیه رفتند.
خوردنش حلال، بردنش حرام
مثل همۀ بسیجیان دو تکه ترکش خمپاره برداشته بودم که یادگار با خودم ببرم منزل . برگ مرخصی ام را گرفتم و آمدم دژبانی . دل و جگر وسایلم را ریخت بیرون ، ترکش ها را طوری جاسازی کرده بودم که به عقل جن هم نمی رسید ولی پیدایش کرد . پرسید : « چند ماه سابقه منطقه داری ؟ » گفتم :« خیلی وقت نیست » گفت : « شما هنوز نمی دانی ترکش ، خوردنش حلال است بردنش حرام ؟ » گفتم : « نمی شود جیرۀ خشک حساب کنی و سهم ما را که حالا نخورده ایم بدهی ببریم ! »
ترکش بی سواد !
دکتر رو به مجروح کرد و برای این که درد او را تسکین بدهد گفت : « پشت لباست نوشته ای ورود هر گونه تیر و ترکش ممنوع . اما با این حال، مجروح شده ای » . گفت : « دکتر ترکش بی سواد بوده تقصیر من چیه !
سلاح ما
گفتم: «کجا برادر؟»
گفت: «با برادر فلانی کار دارم.»
گفتم: «لطفاً سلاحتون را تحویل بهید»
گفت: «الله اکبر!»
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «ما مسلح به الله اکبریم.» بعد هم زیر زیرکی خندید.
مجروح
خیلی شوخ بود. هر وقت بود خنده هم بود. هر جایی بود در هر حالتی دست بردار نبود. خمپاره که منفجر شد ترکش که خورد گفت: «بچهها ناراحت نباشید، من میروم عقب، امام تنها نباشد.» امدادگرها که میگذاشتندش روی برانکارد، از خنده رودهبر شده بودند.
اگر بدی دیده اند حقشان بوده
شب عملیات موقع حلالیت طلبیدن یکی از فرماندهان آمده بود وداع کند. خیلی جدی به بچه ها می گفت: خوب، برادرا! اگر در این مدت از ما بدی دیده اند (بعد از مکثی) حقشان بوده و اگر خوبی دیده اند حتماً اشتباهی رخ داده است. بعضی ها هم می گفتند: اگر ما را ندیدید عینک بزنید .
با یک صلوات در اختیار دشمن
از خستگی تلو تلو می خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره ها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتی که بچه ها نه نای حرف زدن داشتند نه پای رفتن، سر گروهمان گفت: برادر! با یک صلوات در اختیار خودشان. همه خنده شان گرفته بود چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود. یکی از بچه ها گفت: برادر! اگر در محاصره دشمن بودیم چه می گفتی؟ و او که در حاضر جوابی کم نمی آورد، پاسخ داد: هیچی، می گفتم برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن!
منبع :
رشد نوجوان
صد خاطره
یاسین مدیا
آقاجان با خندهای که ترجمه نوعی از گریه بود ،گفت: همینمان مانده بود که تو بروی جبهه، مطمئن باش پایت به آنجا برسد صدام دو دستی تو سرش میزند و جنگ تمام میشود.
کم نیاوردم و گفتم: من باید بروم. همین.
آقاجان ترش کرد و گفت: رو حرف من حرف نیار. بچه هم بچههای قدیم. میبینی حاج خانم؟
مادرم که از سر صبح در حال اشک ریختن بود ، گفت: رفته اسم نوشته و قراره یک هفته دیگه اعزام بشود.
آقاجان گفت: ببین پسرم، تو بعد از هفت – هشت تا بچه مرده برای ما، زنده ماندی. حالا میخواهی دستی دستی خودت را به کشستن بدی. فکر من و مادر پیرت را نمیکنی؟
چشمانش خیس شد دلم لرزید همیشه آقاجان با این حرفش پنجرم میکرد. اما این بار تصمیم گرفته بودم گول نخورم.
- من میروم. شانزده ساله هستم و رضایت هم میخوام.
امام گفته. پس من هم میروم.
آقاجان کفری شد و فریاد زد باشد ببینم تو پیروز میشوی یا من!
قرار بود روز بعد یک نفر از طرف ستاد اعزام به جبهه در محل دربارهام تحقیق کند شهرمان کوچک بود و همه از جیک و پیک هم خبر داشتند نمیدانم این تحقیق و سوال و جواب، دیگر چی بود که آتشاش دامن ما را گرفت. با هزار مکافات و سختی توانسته بودم ثبت نام کنم. بعد نوبت مراسم جوابگویی به سوالات شرعی و سیاسی شد از نماز وحشت تا انواع وضو و شکیات پرسیدند و من بدبخت که رساله امام را سه بار کلمه به کلمه خوانده بودم با مصیبت جوابشان را داده بودم. حالا مانده بود بیایند تو محل پرس و جو کنند که آدم درست و حسابی هستم یا نه. از یکی از بچهها که آنجا خدمت میکرد شنیدم که قرار است آنروز برای تحقیق بیایند، حتی طرف را هم شناسایی کردم.
صبح اول وقت از دم در ستاد اعزام به جبهه با حفظ فاصله او را تعقیب کردم. پیش بینی همه چیز را کرده بودم. یک کلاه کشی سرم کردم و عینک دودی هم زدم که کسی نشناسدم. اسم تحقیق کننده کریم بود. کریم اول بسمالله وارد دکان مشتقی ماست بند شد پشت سرش وارد ماستبندی شدم. کریم از مش تقی پرسید:
حاجآقا شما حسین ایراننژاد را میشناسید؟
منشتقی خیلی خوب مرا میشناخت. همیشه احترامش را نگه داشته و در مسجد کفشهایش را جفت کرده بودم. میدانستم که قبولم دارد و همیشه برایم دعای خیر میکرد.
مشتقی اول لب گزید، بعد با صورت سرخ شده گفت: ای دل غافل! باز کفتربازی کرده؟
نفسام بند آمد کم مانده بود غش کنم. کریم با تعجب پرسید: مگر کفتربازه؟
مشتقی سرتکان داد و گفت: ای برادر! اهل محل از دستش ذله شدهاند همیشه رو پشتبام کفتربازی میکند نمیدانید پدر و مادرش را چقدر اذیت میکند.
کریم تند تند روی برگهاش چیزهایی نوشت بعد حداحافظی کرد و رفت عینکم را برداشتم و صاف تو چشمان مشیتقی نگاه کردم. بنده خدا با دیدنم رنگ از صورتش پرید سرخ شد و من و منکنان گفت: حلالم کن پسرجان! دیشب پدرت التماسم کرد برای اینکه جبهه نفرستندت دربارهات چاخان کنم. حلالم کن!
از مغازه بیرون دویدم. وای که تو کوچهمان چه خبر بود هر چی لات و لوت و... بود، دور کریم حلقه زده و داشتند پرت و پلا میگفتند و کریم تند تند مینوشت.
- آقا نمیدانید چه جانوریه، سه بار به من چاقو زده!
- آقا دو تا کفتر خوشگل مرا گرفته و پس نمیده.
- به من دویست تومن بدهکاره و پررو، پررو میگوید که نمیخواد طلبم را بدهد.
- روزی دو پاکت سیگار میکشد.
خدیجه خانم با آه سوزناکی گفت: همهاش مزاحم دختر من میشود حیا هم نداره.
مانده بودم معطل . خدیجه خانم اصلا دختر نداشت که من بخواهم مزاحماش بشوم. نگاهم به آقا جان افتاد که به دیوار تکیه داده و پیروزمندانه لبخند میزد داشتم دیوانه میشدم، کریم خداحافظی کرد و رفت. جماعت آس و پاس و چاخانگو، هر کدام از آقاجان پولی گرفتند و پی کارشان رفتند مادرم داشت از خدیجه خانم تشکر میکرد ،داغ کردم. عینک دودی را برداشتم و شروع کردم به هوار کشیدن:
- آهای ملت به دادم برسید! این دو نفر وقتی بچه بودم، مرا دزدیدند و اینجا آوردند اینها پدر و مادر واقعی من نیستند . کمکم کنید هر شب کتکم میزنند و به من غذا نمیدهند همیشه تو زیرزمین زندانیام میکنند و شکنجهام میکنند.
شروع کردم به الکی گریه کردن. رنگ به صورت پدر و مادرم نمانده بود. همسایهها با تعجب و حیرت پچ پچ میکردند و چپ چپ به آن دو نگاه میکردند. آقا جان گفت: این پرت و پلاها چیه؟ ما کی تو را دزدیدیم؟ کی تو رو کتک زدیم؟
گریه کنان گفتم: مگر من کفترباز و سیگاری و چاقوکشم که آبروم را بردید؟ من همین امروز از خانه میروم . اصلا همین الان میروم . ای همسایهها، شما شاهد حرفهایم باشید
مادرم گریه کنان خواست بغلم کند که فرار کردم. آقا جان دنبالم میدوید و صدایم میکرد پشت سرم را نگاه نکردم تا شب تو کوچهها گشتم. خیلی گریه کردم. دلم بدجور شکسته بود. آخر شب رفتم خانه تا خرت و پرتهایم را جمع کنم که آقاجان دستم را گرفت. اشک میریخت. صورتم را بوسید و گفت: حسین جان، قهر نکن! خودم فردا اول سحر میآیم آنجا و رضایت میدهم. فقط تو را به خدا از ما قهر نکن!
روز بعد آقا جان آمد ستاد اعزام به جبهه. با هم پیش کریم رفتیم و آقاجان به او گفت که همه آن حرفها دروغ و اصل ماجرا چه بوده.
و من یک هفته بعد رفتم جبهه.منبع :
ماهنامه امتداد به نقل از داوود امیریان
• فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت میکرد. وظایف را تقسیم میکرد و گروهها یکی یکی توجیه میشدند. یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند؛ پسر بچهای بسیجی را توی جمع دید. گفت: «تو پاشو با اون موتور سریع برو عقب این پیغام رو بده.»
پسر بچه بلند شد. خواست بگوید موتورسواری بلد نیستم، ولی فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود که نتوانست. دوید سمت موتور، موتور را توی دست گرفت و شروع کرد به دویدن. صدای خندهی همهی رزمندهها بلند شد.
• عراقیها گشته بودند، پیدایش کرده بودند. آورده بودند جلوی دوربین برای مصاحبه. قد و قوارهاش، صورت بدون مویش، صدای بچهگانهاش، همه چیز جور بود.
پرسیدند: «کی تو را به زور فرستاده جبهه؟»
گفت: «نمیآوردنم. به زور آمدم، با گریه و التماس.»
گفتند: «اگر صدام آزادت کنه چی کار میکنی؟»
گفت: «ما رهبر داریم هر چی رهبرمون بگه.»
فقط همین دو تا سوال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:«کات»
• جثهاش خیلی کوچک بود. اوایل که توی سنگر میخوابید، بعضی شبها توی خواب و بیداری میگفت: «مامانی! آب... مامانی! آب...»؛ بچهها میخندیدند و یک لیوان آب میدادند دستش. صبح که بیدار میشد و بچهها جریان را میگفتند، انکار میکرد.
• رفت ثبت نام. گفتند سنات قانونی نیست. شناسنامهاش را دستکاری کرد. گفتند رضایتنامه از پدر. رفت دست به دامن یک حمال شد که پای رضایتنامه را انگشت بزند. بیست تومان هم برایش خرج برداشت. بعدها فکر میکرد چرا خودش زیر رضایتنامه را انگشت نزده بود؟
• سنم کم بود، گذاشتندم بیسیمچی؛ بیسیمچی ناصر کاظمی که فرماندهی تیپ بود.
چند روزی از عملیات گذشته بود و من درست و حسابی نخوابیده بودم. رسیدیم به تپهای که بچههای خودمان آنجا بودند. کاظمی داشت با آنها احوالپرسی میکرد که من همانجا ایستاده تکیه دادم به دیوار و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، دیدم پنج دقیقه بیشتر نخوابیدهام، ولی آنجا کلی تغییر کرده بود. یکی از بچهها آمد و گفت: «برو نمازهای قضایت را بخوان.» اول منظورش را نفهمیدم؛ بعد حالیام کرد که بیست و چهار ساعت است خوابیدهام. توی تمام این مدت خودش بیسیم را برداشته بود و حرف میزد.
• دو تا بچه یک غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های میخندیدند. گفتم «این کیه؟»گفتند: «عراقی» گفتم: «چطوری اسیرش کردید.» میخندیدند. گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بوده. تشنگی فشار آورده و با لباس بسیجیهای خودمان آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بعد پول داده بود. اینطوری لو رفت.» هنوز میخندیدند.
• پسرک صدای بز را از خود بز هم بهتر درمیآورد. هر وقت دلتنگ بزهایش میشد،شروع می کرد به معمع کردن. یک شب، هفت نفر عراقی که آمده بودند شناسایی، با شنیدن صدا طمع کرده بودند کباب بخورند. هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب. توی راه هم کلی برایشان صدای بز درآورده بود. میگفت چوپانی همین چیزهایش خوب است.
• پدر و مادرم میگفتند بچهای و نمیگذاشتند بروم جبهه. یک روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد؛ لباس های صغری خواهرم را روی لباسم پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بیرون. پدرم که گوسفندها را از صحرا میآورد، داد زد:«صغری کجا؟» برای اینکه نفهمد سیفالله هستم، سطل آب را بلند کردم که یعنی میروم آب بیاورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباسها را با یک نامه پست کردم. یکبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن کرده بود. از پشت تلفن گفت: «ای بنی صدر! وای به حالت. مگر دستم بهت نرسه!»
• با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و رفتم پایگاه بسیج. گفتند اول یک رژه در شهر میرویم بعد اعزام. از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگ از امام پنهان شدم. موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند. بعداً که از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت: "کجا بودی ! برات آجیل و میوه آورده بودیم "
مطالب مر تبط :
بدبخت ها، اینقدر نماز شب نخوانید
منبع :
موسسه روایت سیره شهدا
اشاره:
از مواردی که برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است که نه از روی بیکاری یا تخصص! بلکه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنکه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یک طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می کردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:
سالروز تولد صدام !
زمانی که در منطقه خرمال بودیم؛ یکی از دوستان از جنوب کادویی برایم فرستاد که در نوع خود بی نظیربود. چند بسته مجزا از هم که بسیار دقیق پیچیده شده بود. هر کدام از بسته ها را برداشتیم و بازکردیم. آدم به هوس می ا فتاد ولی تصور می کنید چه چیزی می دیدیم؟
یک بسته پوست پسته اعلاء،
یک بسته پوست تخم هندوانه،
یک کیسه پوست سیب،
یک کیسه پوست خیار قلمی و یک بسته هم پوست هندوانه!
در میان بسته ها کاغذی بود که روی آن نوشته شده بود: به مناسبت سالروز تولد صدام!
مورچه چیه که فانوسقه ببنده
از او اصرار و از ما انکار، دست بردار نبود. هرچی می گفتیم یک چیز دیگری جواب می داد. هیچ جوری راضی نمی شد. کمربندش که دو دور راحت دور کمرش پیچیده بود، پوتین هایش که بندهای آن را مثل شال گردن دور ساق پاش بسته بود و بلوزی که جیب هایش توی شلوارش رفته بود و سرشانه هاش افتاده بود روی آرنج، وضع خنده داری را به وجود آورده بود با این حال حریف زبانش نمی شدیم و گفتم: خب حالا که اصرار داری باشد و فرستادیمش با راننده دنبال غذا که دیدم نرفته
برگشت. به اخویمان که با ماشین رفته بود گفتم چی شد؟ لبخندزنان گفت: از خودش بپرس گفتم چی شد، پسر شجاع؟
همان طور که سرش پایین بود گفت: ندادند بیارم. گفتند، مورچه چیه که فانوسقه ببنده!
بچه ها از خنده غش کرده بودند. بعد گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعنی اینکه شما نمیتوانید غذای بچه ها را بیاورید.
من شهید شده ا م!
سال 1363 در عملیات والفجر 4 شرکت کردیم، در منطقه مریوان- پنجوین.
موقع رفتن چشممان افتاد به یک بسیجی مجروح داخل کانال. البته زخمش چندان عمیق نبود. از دست ما هم در آن موقعیت کاری برنمی آ مد. وقت برگشتن از عملیات او را از کانال بیرون آوردیم و با خودمان بردیم. پسر شیرین زبانی بود و می گفت: من شهید شده ام؛ ولی نمی خواهم خانواده ا م بفهمند، چون تک فرزند هستم بی طاقت می شوند.
موشک 12 متری
صدای آژیر قرمز بلند شد؛ ولی هنوز معنی و مفهوم آن را نگفته بود که موج انفجار همه جا را لرزاند. دیگر این وضعیت برایمان عادی شده بود و دیدن صحنه حادثه نیز تکراری بود که حالا کجا اصابت کرده و. . . چون در روز چند نوبت این اتفاق می ا فتاد. همانطور که در شهر می گشتیم به محل حادثه رسیدیم که طناب، عبور افراد متفرقه را ممنوع کرده بود. فردی که کنار ما ایستاده بود به یکی از بچه ها گفت: اخوی اینجا چه خبره که اینقدر شلوغ شده؟ و او با کمال خونسردی گفت: چیز مهمی نیست، دوباره مثل اینکه یک موشک 12 متری توی یک کوچه 2متری افتاده و طبق معمول گیر کرده و مردم دارند کمک می کنند، درش بیاورند.
بنده خدا معطل مانده بود که چه عکس ا لعملی نشان دهد که او اضافه کرد: این که غریب است (موشک) و در این شهر جایی را بلد نیست، آن مردک که او را راهی کرده باید یا کسی را با آن بفرستد یا اسم و آدرس محل را داخل جیبش بگذارد! تازه بنده خدا فهمید که دوست ما دارد مزاح می کند،
تبسمی کرد و گفت: داشتیم؟
و دوست ما گفت: نه، خریدیم.
سال نو مبارک!
سال نو بود و نوروز بهانه ا ی برای دید و بازدید و ابراز ارادت و شوخی و خوشمزگی حتی با دشمن! که در همسایگی ما بود اما نمی شد روز روشن بلند شد و رفت برای مبارک باد گفتن، اینطوری خیلی سبک بود! بچه های پای قبضه خمپاره انداز چاره ی اندیشیدن بودند به این نحو که روی بدنه گلوله خمپاره قبل از اینکه شلیک کنند مینوشتند سال نو مبارک مزدوران بعثی! تبریکات صمیمی ما را از راه دور بپذیرید! و بعد آن را داخل قبضه می ا نداختند و می فرستادند هوا.
دیگر نمی دانیم به دستشان می رسید یا نمی رسید یا اگر می رسید سواد خواندنش را را داشتند یا نه!
نماز شب پر ماجرا
سرش می ر فت نماز شبش نمی رفت. هر ساعتی بر می خواستیم در حال راز و نیاز و سوز و گداز بود. گریه می کرد مثل ابر بهار، با بچه ها صحبت کردیم. باید یه فکر چارها ی می ا فتادیم، راستش حسودیمان می شد. ما نماز صبح را هم زورمان می آ مد بخوانیم آن وقت او نافله به جا میآ ورد. تصمیم مان را عملی کردیم. در فرصتی که به خواب عمیقی فرو
رفته بود یک پای او را به جعبه مهمات که پر از ظرف قاشق و چنگال بود گره زدیم. بنده خدا از همه جا بی خبر، نیمه شب
از جایش بر می خیزد که برود تجدید وضو کند تمام آن وسایل که به هیچ چیز گیر نبود با اشارها ی فرو می ریزد روی دست و پایش. تا به خود بجنبد از سر و صدای آنها همه سراسیمه از جا برخاستیم و خودمان را زدیم به بی خبری:
-برادر نصف شبی معلوم است چه کار می کنی؟
-دیگری: چرا مردم آزاری می کنی؟
- آن یکی: آخر این چه نمازی است که می خوانی؟
- و از این حرف ها.
مطالب مرتبط :
منبع :
بر گرفته از ماهنامه فرهنگ ایثار
تقصیر خودش بود. شهید شده که شهید شده. وقتی قراره با ریختن اولینقطره خونش، همه گناهانش پاک شود، خیلی بخیل و از خود راضی است اگرآن کتک هایی را که من بهش زدم حلال نکند. تازه، کتکی هم نبود. دو سه تا پسگردنی، چهار پنج تا لنگه پوتین، هفت هشت ده تا لگد هم توی جشن پتو.
خیلی فیلم بود. دستِ به غیبت کردنش عالی بود. اوائل که همهاشمیگفت: «الغیبتُ عجب کِیفی داره» جدی نمیگرفتم. بعداً فهمیدم حضرتآقا اهل همه جور غیبتی هست. اهل که هیچ، استاده. جیم شدن از صبحگاه،رد شدن از لای سیم خاردار پادگان و رفتن به شهر... از همه بدتر غیبت درجمع بود، پشت سر این و آن حرف زدن.
جالب تر از همه این بود که خودش قانون گذاشت. آن هم مشروط. شرط کرد که اگر غیبت از نوع اول (فرار از صبحگاه...) را منظور نکنیم، از آن ساعتبه بعد هر کس غیبت دیگران را کرد و پشت سرشان حرف زد، هر چند نفر کهدر اتاق حضور داشتند، به او پس گردنی بزنند. خودش با همة چهار پنجنفرمان دست داد و قول داد. هنوز دستش توی دستمان بود که گفت:
ـ رضا تنبلی رو به اوج خودش رسونده و یک ساعته رفته چایی بیاره...
خب خودش گفته بود بزنیم و زدیم. البته خدایی اش را بخواهی، منبدجور زدم. خیلی دردش آمد، همان شد که وقتی توی جادهام القصر ـ فاو درعملیات والفجر هشت دیدمش، باهاش روبوسی کردم و بابت کتکهایی کهزده بودم حلالیت طلبیدم. خندید و گفت:
ـ دمتون گرم... همون کتکهای شما باعث شد که حالا دیگه تنهایی ازخودم هم میترسم پشت سرکسی حرف بزنم. میترسم ناخواسته دستمبخوره توی سرم.
وقتی فهمیدم «حسن اردستانی» در عملیات کربلای پنج مفقودالاثر شدهو ده سال بعد استخوانهایش بازگشت، هم خندیدم هم گریستم. کاشکیامروز او بود تا بزند توی سرم که این قدر پشت سر این و آن غیبت نکنم.
راوی :
حمید داود آبادی