در زمان سلطنت محمدشاه قاجار در محل تلاقی دو رودخانه اروند و کارون- انتهای جنوب غربی استان خوزستان فعلی- شهری پا به عرصه وجود گذاشت که محمره نامیده شد.
این شهر بندری، در طول تاریخ کوتاه خود بارها به اشغال در آمد.
پس از جنگ جهانی دوم، همواره بین ایران و عراق بر سر خرمشهر و به ویژه اروند رود درگیری سیاسی وجود داشت، این شهر کوچک مرزی 6500 کیلومتر مربع مساحتدارد. خرمشهر از شمال به اهواز، از شرق به بندر ماهشهر، از جنوب به آبادان و از غرب به مرز ایران و عراق محدود است و در زمان وقوع انقلاب اسلامی در سال 1357 هـ.ش حدود 220 هزار نفر جمعیت داشته است.
صدام حسین رییسجمهور عراق، از همان ماههای ابتدایی تولد جمهوری اسلامی ایران دست به تحرکاتی علیه ایران زد و در حقیقت جنگ اعلان شدهای را آغاز کرد. او با توسل به افراد خود فروخته ضد انقلاب بمبگذاری و کشتار مردم بیدفاع خوزستان را در پیش گرفت. از مهر 1358 هـ. ش تا شهر یور 1359 هـ.ش که جنگ رسماً آغاز شد، بیش از 20بار مردم بیدفاع خرمشهر، طعم تلخ بمبگذاری و کشتار بیرحمانه را چشیدند.
غروب روز 31 شهریور، از شدت گلولههایی که بر سر خرمشهر میریخت کاسته شده بود. گویی دشمن نفسی تازه میکرد تا دوباره کشتار مردم را از سر بگیرد. تا آن ساعت دهها تن از مردم بی دفاع کشته و صدها نفر مجروح شده بودند. بیمارستانها مملو از مجروحین بود.
برخی از مردم، هر آنچه از ملزومات زندگی میتوانستند، بر میداشتند و حتی با پای پیاده به سوی اهواز و دیگر شهرهای مجاور روانه میشدند.
محمد جهانآرا، فرمانده سپاه پاسداران خرمشهر دستور داده بود تا همه پاسداران شهر در مقر سپاه جمع شوند. آنها در سالن غذاخوری مقر سپاه دور هم جمع شدند. جهان آرا لب به سخن گشود:
- بچهها، تمام تعلیماتی که دیدهایم برای چنین روزی بوده است.
پس از این سخنان نیروهای داوطلب روانه مرز شدند.
دو تیپ 26 و 6 زرهی عراق از سوی شلمچه به سوی جاده خرمشهر- اهواز در حرکت بود. پاسگاهها شلمچه، حدود و خین زیر آتش بود. مهمات و اسلحه مدافعین شهر اندک بود. در سومین روز تهاجم عراقیها پس از سقوط دژ مرکزی، از دو محور جاده شلمچه به پل نو و نهر عرایض، به سوی خرمشهر حرکت کردند تا جاده خرمشهر اهواز را اشغال کنند.
صبح چهارمین روز، تانکها با آرایش هلالی شروع به پیشروی کردند، ایرانیها به موشکانداز آر، پی، جی هفت به جان تانکها افتادند. در روزهای پنجم، ششم و هفتم تجاوز، دشمن موفقیتها دندانگیری به دست نیاورد. به همین خاطر فرماندههان تیپ 33 عراق در هشتم مهر، قبل از طلوع آفتاب جلسهای تشکیل دادند. در این جلسه، بندر خرمشهر به عنوان محل پیشروی تعیین شد.
با طلوع خورشید نبرد نابرابری در بندر آغاز شد. شصت کماندوی عراقی به داخل بندر نفوذ کردند. نیروهای مدافع با این که هشت نفرشان شهید شده بود، دشمن را به عقب راندند. روز دهم مهر جنگ تن و تانک در دروازههای ورودی خرمشهر در گرفت.
در این روز بچههای آغازجاری در محور بندر مقاومت کردند. مدافعین شهر، آن روز 9 تانک، 3 خودروی حامل توپ 106 را منهدم کردند یا به غنیمت گرفتند. پس از این مقاومت بود که نیروها به عقب بازگشتند تا دمی بیاسایند. آسایشگاه آنان مدرسه «دریا بدرسایی» بود. شام خوردند و در حیاط، مدرسه دراز کشیدند. تا این که آرام آرام خوابشان برد. ساعت حدود ده شب بود که کسی وارد مدرسه شد. محمد نورانی را صدا زد و گفت:
- در بندر هیچکس نیست. خودت را برسان آنجا.
نورانی دلش نیامد بچهها را بیدار کند. بیرون رفت تا شاید کسان دیگری را برای مقاومت در بندر بیابد. ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. ستون پنجم گزارش مدرسه را به دشمن داده بود. گلوله توپی وسط بچههای خستهای که به خواب رفته بودند، فرود آمد. چهار نفر در دم شهید شدند و عده دیگری مجروح و بیهوش و بعضی با موج انفجار به اطراف پرت شدند.
عراقیها تا 19 مهر همچنان در دروازههای شهر و حوالی آن متوقف شدند. 23 مهر ماه برای خرمشهر روز سرنوشتسازی بود.خبرهایی که از پیشروی دشمن میرسید، نشان از قریبالوقوع بودن سقوط شهر میداد. از مقاومت مدافعین بندر و پلیس راه کاسته شد و پادگان دژ به طور کامل سقوط کرد.
نیروهای دشمن با پیشروی در عمق شهر و در خیابان فردوسی به مسجد جامع نزدیک شدند. در روز 29 مهر، عراقیها طرحی را به اجرا درآوردند تا تصرف پلی که خرمشهر را به آبادان متصل میکرد، شهر را به جنگ در آورند.
در اولین دقایق بامداد 2 آبان ماه طرح هجوم نهایی به اجرا درآمد. سی تا چهل نفر از مدافعین شهر در مقابل انبوه سربازان عراقی مقاومت میکردند. لحظه به لحظه از تعدادشان کاسته میشد. جهانآرا تعدادی را که در نقطه دیگر جنگیده و برای استراحت به مقر برگشته بودند، به خیابان فرا خواند. او با بیسیم به آنها گفت:
- بچهها بیایید که شهر دارد سقوط میکند.
اما تعداد نیروهای مهاجم بیش از آن بود که توان مقاومت داشته باشند. 25 سرباز و افسر پادگان دژ تا پای جان در این خیابان ایستادگی کردند اما تمام آنها به شهادت رسیدند یا به اسارت درآمدند.
دشمن با به کارگیری 5 گردان خود را به ساختمان فرمانداری رساند و بر پل خرمشهر مسلط شد. اوایل شب، ساختمان فرمانداری به محاصره نیروهای ایرانی در آمد. اواخر شب، عراقیها یورش سنگینی را دوباره آغاز کردند و ساختمان فرمانداری را بازپس گرفتند.
حالا دشمن قصد تصرف آخرین نقطه امید شهر را داشت. آنها خود را به مسجد جامع نزدیک کردند. روز سوم آبان دشمن به نزدیکیهای مسجد جامع رسید. شهر در آستانه سقوط کامل بود فرماندهان ارتشی دستور عقبنشینی دادند.
بچههای خرمشهری حاضر به تخلیه شهر نبودند. پل در تسلط کامل عراقیها بود. بچههای خرمشهری در خیابان 45 متری که به فلکه فرمانداری میرسید، سنگر گرفته بودند و آخرین گلولههای خود را شلیک میکردند.
شب مقاومت ها فروکش کرد و دشمن بر شهر مسلط شد. چند نفر که باقی مانده بودند به گشت و گذار در شهر پرداختند تا کسی در شهر به جا نماند. آنها برای آخرین بار سراغ مسجد جامع رفتند. در و دیوار آن را بوسیدند و با مسجد وداع کردند. تنها راه خروج از شهر، راه باریکی از زیر پل بود. یکی از بچههای خرمشهری با تیربار مواضع دشمن را هدف قرارداد تا شاید از حجم آتش آنها بکاهد و بقیه از زیر پل عبور بگذرند و شهر را ترک کنند. او آنقدر مقاومت کرد تا همه از زیر پل عبور کردند و دست آخر خود به شهادت رسید. ساعت ده صبح چهارم آبان ماه شهر سقوط کرد. در آن سوی کارون، بغض یکی از بچهها ترکید و بر لب رودخانه ایستاد و رو به شهرش فریاد کشید:
- خرمشهر صدای مرا میشنوی؟ خرمشهر، به بعثیها بگو ما برمیگردیم! آزادت خواهیم کرد. ترس از هجوم چتر بازارها، دشمن را واداشت تا خودروهای اسقاطی را به حال ایستاده درآورد و در نقاط بسیاری تیرآهن نصب کنند تا مانع از فرود چتر بازها شود.
در آن ساعتی که «ارتشبد صدام حسین!» مست و دیوانه فرماندهان ارتش از هم گسیختهاش را در صبح روز سوم خرداد سا ل1361- درست 575 روز پس از تصرف خرمشهر- زیر شلاق ناسزا و فحش گرفته بود، صدای بیسیم در قرارگاه کربلا برخاست جوانی بود با لهجه اصفهانی که علی صیاد شیرازی را کار داشت. او با کد و رمز به فرماندهی قرارگاه کربلا گفت که میتواند با نیروهایش که 70نفر بیشتر نبودند خط عراق را بشکند و وارد خرمشهر شود. این جوان، حسین خرازی فرمانده 25 ساله تیپ 14 امام حسین(ع) بود. گرما در راه بود. به همین خاطر، فرماندهان یگانهای سپاه و ارتش، شبانه روز به طراحی حمله پرداختند تا هر چه زودتر عملیات آغاز شود. در پایان دو هفته، قرارگاه کربلا اهداف عملیات را چنین اعلام کرد:
اهداف:
1- انهدام نیروهای دشمن حداقل با استعداد بیش از 2 لشگر
2- آزادسازی خرمشهر و هویزه و پادگان حمید
3-آزدسازی حدود 6000 کیلومتر مربع از سرزمینهای اسلامی با بیرون راندن نیروهای دشمن.
پس از جلسههای مختلف و بحث و بررسی و تبادل نظر بین فرماندهان سپاه و ارتش عبور از رودخانه کارون بهترین شیوه غافلگیری انتخاب شد. پس از کامل شدن طراحی عملیات، سه قرارگاه قدس، فتح و نصر تشکیل شدند و قرارگاه مرکزی کربلا فرماندهی کل عملیات را به عهده گرفت.
تصویر کلی طرح عملیات چنین شد، از جبهه راست قرارگاه قدس، جبههمیانی قرارگاه فتح و در جبهه چپ قرارگاه نصر باید به دشمن حمله میکردند.
پس از بحثهای فراوان، قرار شد عبور از رودخانه کارون و ایجاد جبهه گسترده و حمله وسیع به عنوان طرح عملیات به یگانهای مختلف اعلام شود.
24 ساعت قبل از عملیات، در هشتم اردیبهشت، مسوول اطلاعات قرارگاه کربلا در جلسهای آخرین وضعیت دشمن را چنین بر شمرد:
در طول دو هفته، دو تیپ زرهی و یک تیپ پیاده از پایین آب گرفتگی در طول 2هفته، دو تیپ زرهی و یک تیپ پیاده از پایین آب گرفتگی تا شمال خرمشهر آرایش گرفته است.
فرماندهان تصمیم گرفتند که ظرف 48 ساعت بر روی رودخانه کارون پل احداث کنند و عملیات آغاز شود. اگر دشمن تحرکات خود را شدت میبخشید و تجمع نیروهای خود را گسترش میداد، قطعاً عملیات با شکست رو به رو میشد.
در همین ایام مردم فلسطین مورد یورش رژیم صهیونیستی قرار گرفته بودند. به همین خاطر، فرماندهی قرارگاه کربلا نام «الی بیتالمقدس» را برای عملیات برگزید.
به سبب همزمانی عملیات با میلاد حضرت امیرالمومنان(ع) رمز عملیات « علی بنابیطالب(ع» در نظر گرفته شد.
نهم اردیبهشت 1361، 30دقیقه پس از ساعت 24 ناگهان صدای فرماندهی قرارگاه کربلا در بیسیم تمام یگانها طنین انداخت:
«بسمالله الرحمن الرحیم، اذا جاء نصرالله و الفتح و رایت ناس... از قرار گاه مرکزی به کلیه یگانها... یا علی بن ابیطالب، یا علی بن ...»
یگانهای عملیاتی با شنیدن صدای محسن رضایی و سرهنگ علی صیاد شیرازی به سوی اهداف تعیین شده یورش بردند.
روز اول که به پایان رسید نیروهای ایرانی، زمینی به مساحت 800 کیلومتر مربع را در غرب رودخانه کارون به تصرف درآورده بودند. همین ماجرا کافی بود تا تعادل دشمن را بر هم زند.
قبل از عملیات، عراقیها از یورش رزمندگان خبر داشتند اما پیشبینی نمیکردند که آنها بتوانند از رودخانه عبور کنند، بلکه میپنداشتند از محور شمالی مورد حمله قرار بگیرند.
تا روز 16 اردیبهشت که 5 روز از عملیات میگذشت، نیروهای ایرانی به ترمیم رخنهها و ایجاد جبههای واحد در مقابل عراق پرداختند. حسین باقری (افشردی) فرمانده قرارگاه نصر بعدها در مصاحبهای درباره مرحله اول عملیات گفت:
برادران رزمنده ما توانستند آن شب (شب اول) در دل تاریکی با شناساییهای دقیق که قبلاً انجام داده بودند، حتی از جاده آسفالت اهواز- خرمشهر هم رد بشوند.
ساعت 30/11 دقیقه شب 16 اردیبهشت، مرحله دوم عملیات آغاز شد نیروهای قرارگاه فتح (جبهه میانی) با یک خیزجانانه خود را به دژمرزی رساندند.
در این مرحله رزمندگان ایرانی به مرز بینالمللی رسیدند و محاصره خرمشهر را شدت بخشیدند تا جایی که دشمن شروع به تخلیه تدریجی نیروهایش کرد.
از سوی دیگر دشمن از هویزه، پادگان حمید و حومه اهواز عقب نشستند و جاده اهواز- خرمشهر آزاد شد.
با این که نیروهای ایرانی 9 روز بیامان جنگیده بودند، مرحله بعدی در ساعت 10 شب نوزدهم اردیبهشت آغاز شد.
مرحله سوم عملیات با هدف آزادسازی خرمشهر توسط نیروهای دو قرارگاه نصر و فتح آغاز شد.
مرحله سوم عملیات با هدف آزادسازی خرمشهر توسط نیروهای دو قرارگاه نصر و فتح آغاز شد.
روز 20 اردیبهشت نیروهای ایران کاری از پیش نبردند و تنها در 3 کیلومتری خرمشهر مستقر شدند.
علی صیاد شیرازی و محسن رضایی دقایقی را در اتاق جنگ قرارگاه کربلا تنها شدند. صیاد گفت: اگر خرمشهر را محاصره کنیم، در گام بعدی، پس از آنکه گردانها به بازسازی خود پرداختند، میتوانیم آن را تصرف کنیم.
محسن رضایی حرف او را تایید کرد. اما چگونه باید شهر محاصره میشد؟ تنها راه محلی بود بین شلمچه و خرمشهر که دشمن تمام توانش را به کار گرفته بود تا از آنجا با نیروهای ایرانی مقابله کند.
شامگاه یکشنبه اول خرداد 1361 با رمز یا محمد بن عبدالله (ص) مرحله چهارم عملیات آغاز شد یگانهای قرارگاه فتح پس از درگیری با دشمن و پیشروی موفق شدند خود را به پلیس راه خرمشهر برسانند. نیروهای قرارگاه فجر نیز پل نو را تصرف و به سوی اروند پیشروی کردند. نیروهای قرارگاه نصر نیز در امتداد مرز، ضمن پیشروی و پاکسازی منطقه به سوی جنوب به حرکت در آمدند.
حالا خرمشهر به محاصره درآمده بود. با طلوع خورشید روز دوم خرداد حلقه محاصره تنگتر شد.
بعد حسین خرازی از پشت بیسیم به قرارگاه اعلام کرد که ما در حال پیشروی هستیم و تعداد عراقیهایی که به نشانه تسلیم دست روی سرگذاشتهاند، بیشمار است.
هلیکوپتر هوا نیروز ارتش برخاست تا گزارش کاملی از وضعیت شهر به فرماندهی قرارگاه اعلام کند. خلبان فریاد میزد:
تا چشم کار میکند توی خیابانها و کوچههای خرمشهر، عراقیها صف بستهاند و دستها بر سر منتظر اسارتاند!
ساعتی از ظهر نگذشته، موعد پیروزی فرا رسید. 575 روز بود که خرمشهر در چنگال دشمن اسیر بود. حالا وقت آزادی بود. نیروهای ایرانی ساعت 13 وارد شهر شدند.
ساعت 14 خبر آزادی خرمشهر مردم سراسر ایران را به خیابانها کشاند.
اما در خرمشهر رزمندگان خود را به مسجد جامع رساندند تا نمازشکر بر جای بیاورند.
در گوشهای بهروز مرادی (خرمشهر سبزهرویی که در آن 34 روز مقاومت در کنار یارانش از شهر دفاع کرده بود، بر روی تابلویی نوشت:
خرمشهر جمعیت 36 میلیون نفر.
تا شامگاه روز سوم خرداد، شهر پاکسازی شد. مردم ایران آن روز ساعتها در خیابانها و کوچه ها به شادی و سرور پرداختند. بودند کسانی که اشک شوق میریختند و بازگشت این پاره تن وطن را به یکدیگر تبریک میگفتند.
در کنار این همه شادی و سرور، پیام امام (ره) خسته نباشید دلچسبی بود به همه آنهایی که 23 روز مردانه جنگیده بودند تا خرمشهر را آزاد کنند.
کتابهای قدیمی را که ببینی، نامش را «عبادان» نوشتهاند. در یکی از همین کتابها آمده است: عبادان، حصارکی است کوچک و آبادان بر کرانه دریا و آب دجله که آنجا گرد آید و آن رباطی است که در آن پاسبانانی بودند. دزدان دریا را نگاه داشتندی و آنجا پیوسته این کار را گروهی مترصد باشند.
این بار دزدانی آمدند پرخور و زیاده خواه، بیرحم و ویرانگر؛ هر چند به ظاهر همسایه بودند، ولی به نمایندگی از شاهدزد آمده بودند. انقلاب اسلامی دستشان را از ایران کوتاه کرده بود.
از شمال به خرمشهر و رود کارون میرسد و از شرق به بهمنشیر و اراضی مسطح باتلاقی؛ در جنوب وغرب آن هم اروند رود جاری است. مگر میشود این همه رود، دهان دزدان را به آب نیندازد؟ چارهای نیست جز آن که اهالی جزیره خود حراستش کنند.
دزدها ادعای مالکیت هم داشتند پادگانی در بصره شده بود مرکز آموزش ضد انقلاب و بیشتر بمبگذاریها زیر سرهمین جاسوسان و مزدوران بود. گروهکهای خلق عرب، به دلیل وابستگی به بیگانگان، فعالتر از همه بودند و خوزستان ایران را از آن عراق میدانستند.
مقاومت مدافعان، خرمشهر را سر پا نگه داشته بود ونمیگذاشت دشمن از پل خرمشهر که بر روی کارون بود، وارد آبادان شود. دزدها دنبال راه جدیدی میگشتند شب 19مهر 59، نیروهای شناسایی عراق از کارون عبور کردند و تا روستای مارد آمدند از نبودن نیروهای ایرانی در این منطقه که مطمئن شدند، نیروهای کماندویی تیپ 33 نیروی مخصوص را فرستادند. کماندوها امنیت لازم را برای ورود نیروهای زرهی تیپ 6 فراهم کردند.
شب 19 مهر، با نصب پل نظامی بر رود کارون، دزدها موفق به عبور از کارون شدند و جاده اهواز- آبادان را بستند و مسافران این جاده را اسیر کردند. آبادانیها که برای کمک به مدافعان خرمشهر درآمدوشد بودند، راهشان سد شد و مجبور شدند در مناطق بیابانی با دزدها درگیر شوند.
امام (ره) در پیامی درباره حصر آبادان فرموده بود: هشدار میدهم به پاسداران، قوای نظام و فرماندهان نظامی که باید این حصر شکسته شود.
منطقه زیر آتش شدید عراقیها بود. مدافعان در گروههای دوازده و سیزده نفره تقسیم شدند. نیروهای کمکی سر رسیدند ودزدها را مجبور به عقبنشینی کردند. نیروهای ارتش و ژاندارمری هم در کنار رزمندگان فداییان اسلام و بسیج آبادان به عراقیها حمله کردند و از تسلط دشمن بر منطقه جلوگیری کردند.
رزمندگان اسلام با دست خالی میجنگیدند و یکی که شهید یا مجروح میشد، دیگری اسلحهاش را برمیداشت و راهش را ادامه میداد.
با عقبنشینی دزدان، این بار آبادانیها از بهمنشیر عبور کردند و تلفات سنگینی بر آنها وارد کردند صدامیها از آبادان دور شدند.
نبود برق و جیرهبندی آب، خانوادههای آبادانی را مأیوس نکرد و بسیاریشان شهر را ترک نکردند.
امام (ره) هم در پیامی درباره حصرآبادان فرموده بود: هشدار میدهم به پاسداران، قوای نظامی و فرماندهان نظامی که باید این حصر شکسته شود.
ساعتی قبل از حمله، به سردار رحیم صفوی و شهید حسن باقری اعلام شد که بنیصدر از فرماندهی کل قوا عزل شده، همانجا حسن باقری پیشنهاد داد که نام عملیات را بگذارند: «فرمانده کل قوا، خمینی روخ خدا»
امام فرموده بود: نه سپاه به تنهایی میتواند حمله کند و نه ارتش، و هیچ کدام از آنها بدون کمک مردم به پیروزی نخواهد رسید.
این عملیات، مقدمه عملیات ثامنالائمه (ع) شد. در اواخر شهریور 1360 تیمسار ظهیر نژاد (فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش) و یوسف کلاهدوز (قائم مقام وقت فرمانده کل سپاه پاسداران) قرارگاه مشترکی برای هدایت عملیات در شادگان تشکیل دادند. قرارگاه در کنار جاده ماهشهر- آبادان زیر نخلها و در یک چادر بود.
در طراحی عملیات چند موضوع در نظر گرفته شد حمله یکپارچه و همه جانبه در همه محورها: دشمن آمادگی چنین تهاجم وسیعی را نداشت، بنابراین رعب و هراس در نیروها و دستپاچگی در فرماندهی دزدان، گریبانگیر دشمن میشد.
حمله شبانه: اگر عملیات در روز شروع میشد، نیروهای زرهی عراق به لحاظ برتری کمی و کیفی که نسبت به واحدهای پیاده ایرانی داشتند، مانع از پیش روی رزمندگان اسلام میشدند.
حسن باقری ابتکار جالبی داشت. در صبح عملیات به کمک کارکنان شرکت نفت، سیاه را روی سطح کارون آتش زد تا راههای ارتباطی و تدارکاتی دشمن در حین عملیات بسته شود. ضمن این که بر رعب و وحشت دزدها افزود.
اما وزش باد به سمت جنوب آغاز شد و ابتدا دود مرکز فرماندهی ارتش را محاصره کرد و توان فعالیت را از نیروهای تیپ 3 ارتش گرفت.
فرماندهان ارتش در سنگر فرماندهی سپاه مستقر شدند، ولی جریان باد به تدریج، دود را به تنها سنگر فرماندهی عملیات نزدیک و نزدیکتر کرد. فرماندهان ارتش و سپاه، همگی دست به دعا برداشتند و استغاثه، حال و هوای سنگر فرماندهی را عوض کرد.
ناگهان باد عجیبی شروع به وزیدن کرد که تا آن موقع در منطقه سابقه نداشت. دشمن مستاصل شد و رزمندگان بسیار زودتر از برآورد زمانی به هدف اصلی خود، یعنی پل قصبه رسیدند.
دزدان برای فرار پاتک، باید از تنها باقی مانده در منطقه حقار استفاده میکردند. نیروهای دیدهبان نیز در جبهه دارخوین با هدایت آتش روی این پل، دشمن را گیج ومتحیر کردند.
برای آرامش نسبی، عراقیها در غرب پل قصبه پناه گرفتند. شهید تیموری، فرمانده تخریب دارخوین و چند تخریبچی هم پل را منفجر کردند و سپس دزدها برای همیشه از آبادان ناامید شدند.
«حدود ساعت 10 صبح 31 شهریور سال 1359 به سرلشکر وفیق السامرایی – از فرماندهان ارشد عراق – دستوری رسید. از او خواسته شد، پیش از ساعت 12 به مرکز اصلی فرماندهی جنگ برود. در آن روزها، از گرمای شدید هوای عراق کاسته شده بود. عراقی ها برای تحرک نیروها و فعالیت تانک و زره پوش هایشان نیاز به شرایط جوی داشتند. راس ساعت یک بعدازظهر به وقت ایران 192 هواپیمای جنگنده نیروی هوایی عراق به طرف اهداف خود در ایران پرواز کردند. در همین لحظات، در اصلی مرکز فرماندهی عراق باز شد و به دنبال آن، گروه های متشکل از افسران وارد شدند. سرلشکر «وفیق السامرایی» مشغول تعیین آخرین تغییرات در موضع نیروهای ایرانی بر روی نقشه های اتاق اصلی عملیات بود. در همین حال صدام وارد شد. او چفیه قرمز رنگ به سر داشت و یک نوار فشنگ به دور کمر بسته بود. وزیر دفاع به صدام احترام گذاشت و گفت: سرور من، جوان ها بیست دقیقه پیش پرواز کردند. صدام در حالی که لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت گفت نیم ساعت دیگر کمر ایران را خواهیم شکست.» (کتاب هجوم. انتشارات کانون پرورش فکری)
[حسین ابوالفتحی]
مردم اهواز اولین کسانی بودند که صدای پرواز هواپیماهای عراقی را برفراز شهر خود شنیدند. صدام می خواست در عرض سه روز خوزستان را تسخیر کند. خوزستان برای صدام از چند جهت اهمیت داشت نخست این که با اشغال خوزستان مرز دریایی عراق گسترش می یافت و این چنین توان نظامی، اقتصادی و سیاسی این کشور نیز در منطقه بیشتر می شد. دوم این که از تنگنای ژئوپلتیکی بیرون می آمد و سوم به مخزنی از نفت و گاز دستری پیدا می کرد. حتی صدام به لحاظ روانی اندیشیده بود که به نوعی مردم خوزستان را به سمت خود متمایل کند و آنان را عربی زبان بداند تا این چنین از راه همزبانی و به ظاهر همریشگی از درون ایران را متزلزل کند. از این طریق او حتی نام برخی از شهرهای خوزستان را نیز تغییر داده بود. به عنوان مثال خرمشهر را «محمره» و آبادان را «عبادان» نامیده بود، «خفاجیه» هم نامی بود که عراقی ها بر تارک سوسنگرد نهاده بودند. پس از این که عراق با حمله هوایی نتوانست تأثیر زیادی بر مرزهای ایران بگذارد، علی رغم این که به شدت بهت زده شده بود اما ساکت نماند و تلاش کرد تا شانس خود را از طریق مرزهای زمینی بیازماید. پس این چنین بود که حملات زمینی عراق از استان های خوزستان، کرمانشاه و ایلام شروع شد. خوزستان به لحاظ جغرافیایی سه منطقه دارد: شمالی، میانی و جنوبی. منطقه میانی از بخشداری «حمیدیه» در 25 کیلومتری شمال غربی اهواز آغاز می شود و به سمت غرب امتداد می یابد. این امتداد تا مرداب «هورالعظیم» و مرز ایران و عراق است. عرض این منطقه در حدود 30 کیلومتر و طول یا عمق آن نزدیک به 80 کیلومتر است. شهرستان سوسنگرد مرکز فرمانداری دشت آزادگان و شهرهای بستان، هویزه و حمیدیه در این محدوده قرار دارند. نهرهای متعددی نیز در این منطقه جاری است، که از روخانه کرخه منشعب می شوند. تمام این نهرها با یک مسیر شرقی – غربی به مرداب هورالعظیم می ریزند. مهم ترین جبهه منطقه، محور حلفائیه به سوی چزابه، بستان، سوسنگرد، حمیدیه و اهواز است. با استفاده از این محور، عراق می توانست اهواز را از غرب مورد تهدید قرار دهد. در 40 کیلومتری حلفائیه پاسگاه مرزی شیب عراق و در مقابل آن پاسگاه مرزی «سوبله» ایران قرار داشت. فاصله سوبله تا بستان حدود 15 کیلومتر بود.
با حمله عراق در 31 شهریور، عناصر تیپ 3 زرهی لشکر 92 اهواز، مستقر در پاسگاه صفریه و سوبله، نتوانستند حملات دشمن را دفع کنند و به ناچار به عقب رانده شدند. لشکر 9 مکانیزه عراق کم کم به محور سوبله، تنگه چزابه و ارتفاعات الله اکبر می رسید. عراقی ها موفق شدند روی رودخانه کرخه و رمیم پل شناور نصب کنند. به این ترتیب بستان به طور کامل سقوط کرد و عراقی ها از شمال و غرب وارد شهر شدند. آن ها با پیشروی در محور بستان – سوسنگرد این شهر را از سمت غرب مورد تهدید قرار دادند. علاوه بر این عراقی ها در جنوب کرخه و از محوه نشوه، کوشک، طلائیه و جفیر وارد ایران شده و در این محور رو به شمال پیشروی کرده و به کرانه جنوبی کرخه کور رسیده بودند.
آنها با عبور از کرخه کور، به قصد تصرف حمیدیه و سوسنگرد در دو ستون پیشروی کردند. روز هشتم مهر به حاشیه جنوبی حمیدیه و سوسنگرد رسیدند. در این زمان، عناصری از نیروهای دشمن وارد سوسنگرد شدند و ویرانی زیادی به جا گذاشتند.
«مهند از اولین سربازانی بود که در واحد کماندوی ارتش عراق توانست به سوسنگرد بیاید. او وقتی به سوسنگرد رسید با شهر ویرانه ای مواجه شد، شهری که توسط خودشان به این روز افتاده بود. او پس از اسیر شدن، در کتاب خاطراتش درباره اولین حضور در سوسنگرد نوشت: «در مدخل شهر، چند پاسدار را دیدم. آنها پس از مشاهده ما کمین گرفتند و جنگ تن به تن در گرفت. دود و غبار از گوشه و کنار شهر بلند بود و صدای انفجار و شلیلک گلوله لحظه ای قطع نمی شد، کماندوها به شهر ریخته بودند و هر کاری که برای ویرانی و کشتار مردم می توانستند، انجام می دادند. چند لحظه بعد در خیابان اصلی، متوجه خانواده ای شدم. این خانواده کوچک گریان و هراسان بودند. طفل پنج ساله در آغوش مادرش به شدت گریه می کرد. دست چپش از بازو ترکش خورده بود و خونریزی داشت. مادر و دختر به هر طرف که می دویدند با سربازان ما مواجه می شدند یا انفجار خمپاره ای آنان را به زمین می چسباند. وقتی آنها را مستأصل و بیچاره دیدم خودم را به آنها رساندم و رو به مادر کردم و گفتم که شیعه ام و اهل کربلا. گفتم از من نترسید و اجازه دهید پسر کوچک تان را به بهداری برسانم تا زخمش را پانسمان کنند. از آنان خواستم که به من اعتماد کنند. اما اعتماد نکردند و از من خواستند از آن جا دور شوم. پس از کمی صحبت، اعتماد مادر طفل را جلب کردم ولی دخترش که تقریباً 18 ساله بود قبول نکرد. او می گفت لازم نکرده که عراقی ها ما را معالجه کنند. در ادامه حرف هایش اضافه کرد که اگر شما می خواستید ما را معالجه کنید چرا این طور وحشیانه به شهر ما حمله کردید.
جوابی نداشتم و نمی دانستم چه بگویم. من در آن لحظه خودم را گناهکار می دانستم در همین حال یک دستگاه لندکروز فرماندهی عراق در خیابان نمایان شد. وقتی ما را دیدند جلوی پایمان متوقف شدند، پنج نفر شخصی داخل آن بودند که آنها را می شناختم. آنها اهل سوسنگرد بودند و برای عراقی ها جاسوسی می کردند. یکی از آنها پایین آمد و با زور، مادر، دختر و طفل مجروح شان را سوار کرد. بعد هم به سرعت از شهر خارج شدند. من پیش نیروها به آن طرف خیابان رفتم. در همین حال، از پنجره نارنجکی به بیرون پرتاب شد. پنج نفر عراقی در این حادثه زخمی شدند. گروهبان سومی داشتیم به نام «عبدالامیر خشام» اهل ناصریه، رو کرد به من و گفت: بیا، بیا با هم برویم داخل خانه.
داخل کوچه شدیم و با شکستن در، به خانه رفتیم. در یکی از اتاق ها، کنار پنجره، پیرمردی روی صندلی نشسته بود، یک پا هم نداشت. اتاق به هم ریخته و تاریک بود. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد شال سبز دور گردن پیرمرد بود، فکر کردم که حتماً سید است. گروهبان عبدالامیر پس از من وارد اتاق شد. با دیدن پیرمرد یکه خورد. پیرمرد با چشمان پر جاذبه اش نگاه مان می کرد. گروهبان عبدالامیر جلوتر رفت و در مقابل پیرمرد ایستاد. پیرمرد یکریز نگاهش کرد. گروهبان کلاشینکف خود را بالا آورد. بعد دهانه لوله را روی سینه پیرمرد جابه جا کرد. من پشت سر گروهبان بودم. احساس کردم که آنها چشم در چشم هم دوخته اند و ذره ای ترس و واهمه در پیرمرد نیست. لحظات به سختی سپری می شد. ناگهان پنج یا شش گلوله از کلاشینکف گروهبان عبدالامیر در سینه پیرمرد نشست. پیرمرد در میان دود و باروت از روی صندلی به زمین غلتید. در همین حال شال سبز از گردنش باز شد و روی خون ها افتاد. از خانه خارج شدیم. هنوز نیمی از کوچه را طی نکرده بودیم که یکی از مدافعان شهر از پشت بام رو به روی کوچه نمایان شد. گروهبان عبدالامیر او را دید و خواست به طرف او شلیک کند، اما دیر شده بود و گلوله ای بر پیشانی او نشست. مغز گروهبان را دیدم که به در و دیوار و حتی لباس هایم پاشید. خودم را روی زمین انداختم و سینه خیز از کوچه خارج شدم. کمی بعد، به افراد خودمان ملحق شدم و اصلاً حال طبیعی نداشتم. به هر جا نگاه می کردم جسد و خون بود.
شهر هر لحظه ویران تر می شد. مردم شهر روی دیوار و در خانه ها با عجله نوشته بودند: «امانة الله و رسوله» در خانه های بسیاری قرآن و نهج البلاغه را دیدم و همین طور کتاب های اسلامی را. همه این ها در حالی بود که در تبلیغات به ما می گفتند ایرانی ها آتش پرست و مجوس هستند» (اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، ناشر؛ دفتر ادبیات و هنر مقاومت).
و این گونه بود که در روز هشتم مهرماه سال 59 نیروهای عراقی درمنطقه حمیدیه و کرانه جنوبی کرخه کور حرکاتی را آغاز کردند. یک ستون در حوالی حمیدیه – 27 کیلومتری اهواز – برای قطع محور اهواز – سوسنگرد و تهدید حمیدیه، اهواز، سوسنگرد و پادگاه دشت آزادگان دست دست به تحرکاتی زد و سوسنگرد را مورد تهدید جدی قرار داد.
روز 26 آبان ماه سال 59 دکتر چمران که فرمانده نیروهای چریکی نامنظم را برعهده داشت برای آزادی سوسنگرد وارد عمل شد. تانک های دشمن در خط «ابوحمیظه» سنگر گرفتند. دشمن این منطقه را زیر آتش قرار داده بود. گلوله های توپ در گوشه و کنار به زمین می خورد. دکتر چمران صبح زود با نام خدا حرکت را آغاز کرد. تعداد زیادی از نیروهای محافظت از جاده حمیدیه به ابوحمیظه را برعهده داشتند. دکتر چمران در خاطراتش می نویسد: «حرکت مان آغاز شد. شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد، مرا هوایی کرده بود. به یاد مقاومت آنها در تنهایی افتاده و قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد. به یاد رزمندگان ارتشی افتادم که در سوسنگرد بودند. ستوان فرجی و ستوان اخوان. آنها با بدن مجروح بارها با من تماس گرفتند. سه روز بود که غذایی گیرشان نیامده بود. اما هرچه اصرار کردم حاضر نبودند از دکان یا مغازه ای مایحتاج خود را بردارند، آن هم بدون اجازه رسمی حاکم شرع. با حاکم شرع صحبت کردم. حاکم شرع به شرط نوشتن صورت حساب ها، اجازه برداشتن مایحتاج شان را صادر کرد. بالاخره پس از 3 روز گرسنگی وارد مغازه شده و پس از نوشتن لیست مایحتاج ضروری خود، آن را برداشته بودند.»
آن روز تیمسار فلاحی مسئولیت هماهنگی نیروهای ارتشی را برعهده داشت. در این حمله تیپ 2 زرهی و گردان 148 پیاده، پشتیبان دکتر چمران و بسیجیان بودند. دکتر چمران خوب می دانست که در آن شرایط، فقط تیمسار فلاحی می تواند ارتش را برای پشتیبانی از آنها به حرکت درآورد. او تصمیم داشت با گروه های چریکی حمله به سوسنگرد را آغاز کند و جنگ را از حالت تعادل خارج سازد. محرکی لازم بود تا این تعادل را به هم بزند و دشمن را از سوسنگرد بیرون کند. این محرک همان نیروهای چریک و رزمندگان بی باکی بودند که با شجاعت، برای شهادت به صحنه آمده بودند. چمران شروع به سازماندهی نیروهایش کرد. گروه بختیاری، بیشترشان از صنایع دفاع بودند. دکتر چمران آنها را از جنگ کردستان می شناخت، گروه فداکاری که تجربه نبرد هم داشت. چمران آنها را مسئول جناح چپ کرد. آنها 90 نفر بودند. گروه دوم متشکل از بومی ها و محلی ها بودند. مسئولیت آنها با محمد امین هادوی بود. آنها از طرف چمران مأموریت داشتند از کنار رودخانه کرخه، که کانال کم عمقی هم برای مخفی شدن داشت، مسیر را پیموده و از شمال شرقی وارد سوسنگرد شوند. این گروه موفق شد خود را زودتر از گروه های دیگر به شهر برساند. اما گروه سوم مستقیماً تحت فرماندهی دکتر مصطفی چمران بودند. آنها نیروهای نیرومندی بودند. چمران قصد داشت با گروه خود، از میان دو گروه چپ و راست به طور مستقیم وارد سوسنگرد شود، این در حالی بود که جاده ابوحمیظه به سوسنگرد توسط توپخانه عراق کوبیده می شد. دکتر چمران نیروهایش را تقسیم کرد. چند نفر را 330 متر جلوتر فرستاد. چند نفر از چپ و عده ای هم از راست حرکت کردند. دکتر چمران دوباره در خاطراتش می آورد: «نیمی از راه ابوحمیظه به سوسنگرد را طی کرده بودیم. هر لحظه به سرعت خود اضافه می کردیم. ناگهان متوجه تانکی شدم که از طرف شمال و زیر رود کرخه به سرعت به طرف ما می آمد. به نیروهایم فرمان دادم که سنگر بگیرند. در همین حال یکی از نیروها با آرپی جی به کشار تانک فرستادم. تانک لحظه ای از سرعت خود کم کرد. انگار متوجه نیروهای ایرانی شده بود. بعد از گذشت لحظاتی، ناگهان بر سرعت خود افزود و با حداکثر سرعت از روی جاده سوسنگرد گذشت و به طرف جنوب گریخت و تلاش آرپی جی زن برای شکار آن ناکام ماند.»
در آن لحظات، صحنه نبرد ساکن و آرام بود. چمران در یک کیلومتری جنوب جاده تانک ها و ماشین های دشمن را دید که آشفته بودند. توپخانه ارتش محرکی از خود نشان نمی داد. حتی از هلیکوپترها هم که صبح زود فعالیت خوبی داشتند خبری نبود، تنها گاهی تانک های طرفین، گلوله ای به سمت هم شلیک می کردند. چمران احساس خطر کرد. عراقی ها هنوز آرایش جنگی به خود نگرفته بودند و اگر این طور می شد، به راحتی می توانستند ارتش ایران را در هم بشکنند. دکتر چمران در این شرایط یادداشتی برای تیمسار فلاحی می نویسد که خواندنی است. متن نامه چنین است:
«1- هر چند زودتر توپخانه ما، دشمن را بکوبد و ساکت نباشد 2- بهترین فرصت برای هلیکوپترهاست. هر چه زودتر بیایند و مشغول شوند، ضمناً، اگر ممکن است هواپیماهای شکاری هم بیایند. 3- از گروه خود من، هر چه تفنگ 106 و موشک تاو در ابوحمیظه وجود دارد، فوراً جلو بیایند. 4- نیروهای پیاده هر چه زودتر برای تسخیر شهر بیایند. 5- تانک ها یگردان 148 هرچه زودتر جلو بیایند و تانک ها ی دشمن را اسیر کنند.»
تیمسار فلاحی یک تفنگ 106 به فرماندهی حاجی آزادی که از بسیج شیراز آمده بود جلو فرستاد. او توانست 6 تانک شکار کند. یک دسته موشک انداز تاو هم به مسئولیت مرتضوی که هفته قبل تعلیماتش را در مدرسه به پایان برده بود 12 تانک دشمن را آشکار کرد. جنگ به نحوی پیش می رود که نیروهای تن به تن به مبارزه می پردازند. موشک آر پی جی کم است و در این شرایط با کمال تعجب نیروها با ابزار «الله اکبر» به سمت دشمن یورش می برند. دکتر چمران در این نبرد تن به تن مجروح شد. این شهید با پای مجروح چنین راز و نیاز کرد: «ای پای عزیز، ای که همه عمر وزن من را تحمل کردی و از کوه ها، بیابان ها و راه های دور گذرانده ای، اکنون که ساعت آخر من است، از تو می خواهم که با جراحت و درد مدارا کنی و مثل همیشه چابک و توانا باشی و مرا در صحنه نبرد خوار نکنی...»

به راستی هم، چنین شد. دکتر چمران می نویسد: «در مقابل رگبار گلوله ها جا به جا می شدم، در همین حال از پشت برجستگی تل خاک که جایگاه مطمئنی برایم شده بود متوجه سمت چپ شدم، در فاصله 10 متری ام چند نفرزانو زده و به طرفم نشانه گرفته بودند. لباس نظامی تنشان نشان از نیروهای مخصوص داشت به سرعت روی زمین خوابیدم و با یک رگبار آنها را بر زمین غلتاندم. بعد فوراً خود را به طرف دیگر برجستگی انداختم. در طرف راست هم نیروهای زیادی جمع شده بودند. عده زیادی هم داخل تونل زیر جاده، به طرفم تیراندازی می کردند. گاه گاهی رگباری به سوی آنها می گرفتم و آنها عقب می رفتند... سرانجام فرمانده عراقی ها، دستور عقب نشینی صادر کرد.»
پس از عقب نشینی عراق دکتر چمران که در شرایط بدی قرار داشت چند بار «عسکری» را صدا کرد و فهمید که خوشبختانه او هنوز نزده است. عسگری با آمبولانس عراقی دکتر چمران را به سمت بیمارستان آورد. ساعت 12 بود و گروه های دیگر برای آزادسازی سوسنگرد به آن طرف می رفتند. دکتر چمران و عسگری در راه و در میانه راه ابوحمیظه، تیمسار فلاحی را دیدند. او از دیدن آنها تعجب کرد. بعد چمران را بوسید و گفت از دوستان چمران شنیده که مجروح و اسیر عراقی ها شده است.
دکتر چمران اعتقاد داشت آزادسازی سوسنگرد نتیجه همکاری و هماهنگی نزدیک بین ارتش، سپاه و نیروهای چریک بود. هیچ یک به تنهایی قادر به تأمین چنین موفقیتی نبودند. وحدت بین ارتش و مردم، کارایی هر کدام را چندین برابر کرد و تجربه ای جدید و موفق در تلفیق نیروهای مردمی با ارتش کلاسیک دنیا بود. به این ترتیب، در عاشورای سال 1359 برای دومین بار سوسنگرد از چنگ عراقی ها آزاد شد. رزمندگان ایرانی داخل شهر شدند و خود را به آنهایی که مقاومت می کردند، رساندند. شور و شادی در همه جا برپا شد. آنها درمسجد جامع که مرکز دفاع از شهر بود، جمع شدند و به خوشحالی پرداختند. عراقی ها ناکام از تصرف سوسنگرد، در بیرون شهر سنگر زدند. آنها هیچ وقت نتوانستند دوباره به شهر دست پیدا کنند. سوسنگرد، این شهر جنوبی ایران برای همیشه سرفراز اند و سربازان و نیروهای داوطلب، دورتا دورش را گرفتند تا گزندی به آن نرسد.
منبع:روزنامه ایران
18 ماه از شروع جنگ تحمیلی می گذشت. در این زمان کشور بعثی عراق با حمایت دول غربی بسیار قدرتمند شده بود و خرمشهر عزیز در چنگال عراق بود. نیروهای نظامی عراق فقط از لحاظ تجهیزات قوی بودند، درحالی که نیروهای ایرانی به سلاح تقوی و ایمان مسلح بودند. غیور مردان ایرانی با غیرتی مثال زدنی خود را در برابر دشمنی می دیدند که هر روزه با کمک های نقدی و غیر نقدی دول غرب حمایت می شد. ولی این پایان قضیه نبود. بسیاری از کشورهای حوزه خلیج همیشه فارس نیز به حمایت همه جانبه از صدام پرداخته بودند.
نیروی هوایی عراق نیز به دلیل تحویل گرفتن جدیدترین جنگنده ها از کشورهای فرانسه و شوروی سابق، جان تازه ای گرفته بود ولی بازهم با تمامی تجهیزات پیشرفته نمی توانستند دربرابر شجاع دلان تیزپرواز ارتش جمهوری اسلامی ایران ایستادگی کنند.
داشتن جنگنده پیشرفته ملاک نبود، بلکه داشتن خلبانان جسور و با تجربه، نقش اصلی را بازی می کرد. که در این سوی ماجرا نیروی هوایی با داشتن خلبانان جسور و شیردل، در برابر هر تهدیدی ایستادگی می کرد.
عملیات بزرگ بیت المقدس در پیش است
بعد از شکسته شدن حصر آبادان به فرمان امام خمینی (ره)، و آزاد سازی این شهر، عراقی ها باید متوجه می شدند که ایرانی اجازه تجاوز به خاک کشورش را نمی دهد.
ولی این بار نوبت فتح بزرگ تری بود. آزادسازی خرمشهر و رها ساختن آن از دست دشمن.
کارهای ابتدایی عملیات بیت المقدس آغاز شده بود، ولی باید برای نیروها و تجهیزات کمکی عراق که در آن سوی مرز مستقر و آماده بودند که در صورت حمله به خرمشهر، به نیروهای شان بپیوندند، نیز باید چاره ای اندیشیده می شد.
نیروی هوایی دست بکار می شود
هیچ راه کاری نبود غیر از استفاده از هواپیماهای بمب افکن نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران. لذا دستور کوبیدن عقبه عراق به نیروی هوایی صادر شد.
از حدود یک ماه مانده به نوروز سال 1361 با ابلاغ دستور نیروی هوایی در پروازهای متعدد اقدام به بمباران عقبه دشمن می نمود. هر روز این کار انجام می شد ولی به دلیل حجم بالای پدافند عراق، تا اواخر اسفند خلبانان نیروی هوایی موفق به بمباران قسمت اصلی نیروهای دشمن نشده بودند. لذا برای انهدام این قسمت باید از تعداد جنگنده بیشتری استفاده می شد. همچنین باید جنگنده ها به بمب های قوی تری مجهز می شدند. تا آن زمان برای سبک بودن جنگنده از بمب های 1000 پوندی استفاده می شد.
طرح عملیاتی ضربتی با استفاده از بمب های قوی در قلب نیروهای عقبه دشمن، ریخته شد که بر مبنای آن در یک عملیات بی سابقه، 16 خلبانان برای 8 هواپیما بمب افکن اف 4 انتخاب شدند.
ماموریت بدین شکل طراحی شد که 8 فروند فانتوم، هر کدام مسلح به بمب های قوی و سنگین 3000 پوندی، از پایگاه شکاری همدان در قالب دو دسته چهار فروندی به پرواز در می آیند و در ارتفاع 45000 پایی و نزدیک به هم، تا محل های اصلی تجمع عراقی ها در پشت جبهه پیش بروند و در یک اقدام غافلگیرانه، از ارتفاع بالا آن جا را بمباران کنند و سپس بازگردند. روز عملیات هم 29 اسفند سال 1360 تعیین شد و انتخاب این تاریخ به این جهت بود که با توجه به نزدیکی نوروز، نیروهای عراقی فکر این را نمی کردند که چنین عملیات بزرگی در آستانه سال نو پارسی، توسط نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران انجام شود.
صبح زود روز بیست و نهم اسفند سال 1360 در اتاق بریفینگ، تمامی خلبانان شرکت کننده در عملیات به دور هم جمع شدند و افسر اطلاعات و عملیات شروع به تشریح عملیات نمود. با توجه به سنگین بودن عملیات و تعداد بالای نقاطی که سایت های موشکی و پدافندی در آن مستقر بود، کار بریفینگ(توجیه) بیش از یک ساعت به طول انجامید و افسر اطلاعات و عملیات به تمامی سوالات خلبانان پاسخ داد.
لیدر (فرمانده) این عملیات سرلشکر خلبان شهید "عباس دوران" بود. وی نیز با مهم توصیف کردن این عملیات گفت:
- این عملیات باید تحت هر شرایطی انجام شود.
و سپس از خلبانان می خواهد که بعد از تحویل گرفتن تجهیزات و لباس ضدفشار، به سمت هواپیماها حرکت کنند و آخرین چک های لازم را پای هواپیما انجام دهند.
پرسنل فداکار فنی که در این روزها به دلیل پروازهای متعدد جنگی مجبور بودند شبانه روز آماده باشند، با زحمت فروان در طول شب گذشته توانسته بودند 8 فروند هواپیما را بعد از عیب گیری، مسلح و آماده پرواز کنند.
جنگنده ها با تاکسی بر روی باند، اجازه پرواز می گیرند و سپس با فرمان شهید دوران به پرواز در می آیند و در کم تر از چند ثانیه در آسمان قرار می گیرند. به دلیل پرواز در ارتفاع بالا، احتمال هدف قرار گرفتن خلبانان توسط موشک های زمین به هوای سام بسیار بود. لذا کار کمک خلبانان در این پرواز بسیار حساس بود. آنها باید با استفاده از اخلالگرهای الکترونیکی هواپیمای خود، در رادار هدایت موشک های سام اختلال بوجود می آوردند. هواپیماها در فرمیشن چهار فروندی و با فاصله کم از یکدیگر دل آسمان را می شکافتند و پیش می رفتند. با نزدیک شدن به ارتفاعات الوند کوه، جنگنده ها کم کم افزایش ارتفاع دادند و ارتفاع خود را به حدود 45000 پایی رساندند.
تهدیدها آغاز می شود
در همین هنگام ناگهان رادار زمینی اطلاع می دهد که دو فروند جنگنده میگ 25 در فاصله 60 مایلی و از روبه رو به سمت شما می آیند.
تهدید جنگنده اف 4 توسط میگ 25 تهدیدی جدی بود. جنگنده های پیشرفته میگ 25 که توسط شوروی در اختیار عراق گذاشته شد بود، توانایی پرواز در ارتفاع بالا، با سرعت بسیار زیاد را دارا بود. همچنین از رادارها و تجهیزات بهتری نسبت به اف 4 ها برخوردار بود.
همگی خلبانان منتظر اعلام نظر شهید دوران بودند چون او فرمانده عملیات بود تصمیم نهایی را می گرفت. ولی شهید دوران آدم شجاع و نترسی بود و با بی اعتنایی به تهدید میگ ها اعلام کرد:
- اشکالی نداره. ادامه می دهیم همه هواپیماها ارتفاع 45000 پا.
خلبانان با فرمان شهید دوران همگی ارتفاع خود را تصحیح کرده و ارتفاع را به 45000 پا می رسانند. دیگر هواپیما ها نزدیک مرز شده بودند لذا همگی دستگاه های ECM (اخلالگر و یا دستگاه جنگ ضد الکرونیک) خود را روشن کرده تا بتوانند امواج رادارهای جستجوگر و موشک های دشمن را شناسایی کنند.
هواپیماها دیگر به مرز رسیده بودند که پدافند زمینی عراق شروع به شلیک انوع و اقسام موشک ها و گلوله های ضد هوایی به سمت آنها نمود که البته فقط تهدید از جانب موشک ها بود. در همین موقع چندین موشک سام به سمت فانتوم ها شلیک شد که با مهارت خلبان و کمک خلبان ها، همگی به خطا رفتند.
موشک های سام بسیار عظیم بودند. تعدادی از خلبانان تا به حال آن را از نزدیک ندیده بودند. شاید به بزرگی یک هواپیمای جنگنده اف 5 !
فانتوم ها با موفقیت مواضع دشمن را بمباران می کنند ولی...
در همین زمان شهید دوران اعلام می کند:
- همگی آماده فروریختن بمب ها باشید.
پنجاه دقیقه از شروع پرواز می گذشت. به ترتیب ابتدا 4 فروند اول بمب های خود را رها کردند و سریعا به سمت ایران گردش کردند. سپس چهار فروند دوم نیز با فشار دادن کلید رها سازی بمب ها، هرکدام 6 بمب 3000 پوندی را بر سر صدامیان فرو ریختند و شروع به گردش کردند که ناگهان...
صدای انفجار مهیبی شنیده می شود. یک تیر موشک سام با هواپیمای آخر دسته دوم برخورد کرد. موشک با برخورد به موتور سمت راست، آن را از بین برده بود. موتور سمت راست در آتش می سوخت. هواپیما دچار تکان های شدیدی شده بود. خلبان در یک لحظه متوجه می شود که بر اثر انفجار کاناپی خلبان عقب (طلقی که بالای سر خلبانان است) تکه تکه شده و از جا کنده شده است. تمامی چراغ های هشداردهنده هواپیما روشن شده بود و هواپیما تا لحظاتی قابل کنترل نبود. ولی بلافاصله خلبان هدایت هواپیما را که بسیاری از سیستم های خود را از دست داده بود به عهده می گیرد.
در اولین اقدام خلبان موتور سمت راست را که در آتش می سوخت خاموش می کند و شیر بنزین آن را می بندد تا آتش به نقاط دیگر هواپیما سرایت نکند. بعد از چند لحظه خوشبختانه چراغ اخطار آتش گرفتن موتور سمت راست در کابین خلبان خاموش می شود.
در این هنگام خلبان از آیینه به کابین عقب نگاه می کند و با تعجب می بیند که کمک در هواپیما نیست. احساس غریبی می کند و پیش خود فکر می کند که چه شده است؟ آیا او زنده است یا شهید شده است ؟
در همین اصناف به یاد حرفی که کمک خلبان قبل از پرواز به او زده بود می افتد:
- من تحت هیچ شرایطی هواپیما را ترک نمی کنم چون دوست ندارم بدست عراقی ها اسیر شوم و تا آخرین لحظه در داخل هواپیما باقی می مانم.
خلبانان باید مطمئن می شد که دوست خلبانش در کابین هست یا نه؟ اما چطور باید این کار را انجام می داد؟
به علت ارتفاع زیاد و شکسته شدن کاناپی خلبان عقب، فشار هوا در داخل کابین از دست رفته بود. به طوری که به علت نداشتن فشار، خلبان قادر به سخن گفتن نبود. ولی با زحمت زیاد خلبان شروع به صدا زدن کمکش می کند. بعد از چند لحظه با شگفتی تمام دست همکارش را که به علامت پیروزی بالا گرفته بود، مشاهده می کند.
به دلیل سرمای بیش از حد و باد شدید، کمک خلبان سرش را زیر کابین برده بود تا از گزند سرما در امان بماند. خلبان خوشحال از این قضیه به او می گوید که نگران نباشد سعی می کند هواپیما را به پایگاه برساند.
خلبان که خوشحال از زنده بودن دوستش است، با سرعت سعی می کند ارتفاع را کم کند.
هواپیمای دیگر عمق خسارت وارده را تشریح می کند
همزمان با لیدر دسته نیز تماس می گیرد و اعلام می کند که مورد اصابت قرار گرفته است. فرمانده هم به یکی از هواپیما ها دستور می دهد تا در کنار هواپیمای آسیب دیده تا پایگاه پرواز کند.
هواپیمای فانتوم دیگر چند لحظه بعد در کنار فانتوم آسیب دیده قرار می گیرد و وضعیت هواپیما را برای خلبان تشریح می کند و به او خاطرنشان می کند حجم آسیب دیدگی بالاست. قسمتی از دم هواپیما، قسمت های از هر دو بال و قسمت دماغ هواپیما کنده شده و به کلی از بین رفته است، قسمت زیر هواپیما هم تمام سوراخ سوراخ می باشد بهتر است در یک فرودگاه کمکی نزدیک مرز به زمین بنشیند و همچنین خاطرنشان می کند که فرود سختی را خواهد داشت. خلبان با شنیدن توضیحات تصمیم می گیرد به علت آسیب دیده گی کلی که هواپیما دارد، آن را به هر طریق ممکن به پایگاه اصلی برساند زیرا در آن جا امکانات فرود اضطراری بیشتر و بهتر از فرودگاه های کمکی است، پس این مطلب را به اطلاع هواپیمای دیگر که اکنون در کنار او پرواز می کرد می رساند. خلبان هواپیمای دیگر وقتی از تصمیم خلبان اف 4 دیگر مطلع می شود به او می گوید:
- تصمیم گیرنده خودت هستی ... هر طور صلاح می دانی عمل کن.
سپس با پایگاه تماس می گیرد و به آنها اطلاع می دهد که خود را برای فرود اضطراری آماده کنند.
هواپیما به حدود 100 کیلومتری پایگاه رسیده بود. کنترل هواپیما به سختی انجام می شد و سوخت نیز درحال اتمام بود.
در پایگاه غوغایی به پا بود. پرسنل آتش نشانی و اورژانس پایگاه همگی در کنار باند حضور داشتند. پرسنل فنی نیز مشغول نصب کابل باریر بودند. (کابل ضخیمی که سرتا سر باند را از عرض می گیرد. هواپیما در این شرایط قلابی در انتهای دم دارد که آن را به پایین می دهد و با درگیر شدن این قلاب با کابل هواپیما متوقف می شود).
هواپیما با نزدیک شدن به باند فرودگاه به تدریج از سرعت و ارتفاع خود می کاهد. اهرم چرخ ها توسط خلبان پایین داده می شود. ولی چرخ ها باز نمی شوند. اضطراب دوباره حکم فرما می شود. خلبان هرکاری می تواند انجام می دهد ولی موفق نمی شود. بلافاصله به کمکش که در کف کابین بود می گوید توسط اهرم اضطراری سعی کند چرخ ها را پایین بدهد ولی او هم موفق نمی شود. سرانجام با کلنجار زیاد و یاری جستن از ائمه اطهار چرخ ها بازمی شوند.
ناگهان هواپیما به علت استفاده از یک موتور آن هم با سرعت کم کنترل خود را از دست می دهد و در آستانه سقوط قرار می گیرد. خلبان که چاره ای ندارد با سرعت دستگیره گاز هواپیما را فشار می دهد و با افزایش سرعت هواپیما دوباره کنترل خود را بدست می آورد ولی این پایان کار نبود، به علت بکارگیری از تمام قدرت موتور برای بدست آوردن تعادل، سرعت هواپیما بیشتر از حد مجاز نشستن شده بود و این درحالی بود که باند هم اکنون در مقابل خلبان قرار داشت. با چنین سرعتی نشستن بر روی باند آن هم با وضعیتی که هواپیما داشت بسیار خطرناک بود ولی چاره ای نبود. خلبان باید هواپیما را به زمین می نشاند. با نزدیک شدن به باند چرخ ها باند فرود را لمس کرد همه چیز تا این لحظه خوب پیش می رفت ولی...
ناگهان برج کنترل پایگاه فریاد زد:
- کابل باریر پاره شد و لاستیک راست هواپیما نیز ترکید.
بالاخره هواپیما از حرکت ایستاد
سرعت زیاد و غیر قابل کنترل هواپیما کابل باریر را پاره کرده بود. هواپیما درمیان بهت همگان با سرعت به سمت انتهای باند می رفت.
خلبان با توکل به خداوند آخرین کاری را که می توانست انجام دهد آغاز کرد و با قدرت هرچه تمام تر پاهایش را بر روی پدال ترمز فشار داد. هواپیما با شگفتی تمام انگار کسی آن را متوقف کرده باشد، در انتهای باند متوقف شده بود. ولی خطر هنوز خلبانان را تهدید می کرد. شعله های آتش موتور سمت راست هواپیما که به دلیل فشار شدید باد فرصت بیشتر شدن پیدا نکرده بود به ناگه شعله ور شد، ولی بلافاصله این آتش توسط پرسنل مستقر مهار شد.
خلبانان بعد از پیاده شدن از هواپیما تازه به عمق فاجعه پی بردند و متوجه شدند که با چه معجزه ای بر زمین نشسته اند. خلبانان اذعان می داشتند که شاید اگر درحال پرواز هواپیما را از این زاویه دیده بودند اقدام به خروج اضطراری می کردند.
چه نیرویی خلبانان را نجات داده بود
براستی چه نیروی فوق بشری، این هواپیما را تا زمین هدایت کرده بود؟ چه کسی به یاری خلبانان شتافته بود؟ آیا این مصداق بارز امداد غیبی نبود؟ هواپیمایی که کابل ضخیم باریر را پاره کرده بود و یک چرخ هم نداشت توسط چه نیروی در انتهای باند متوقف شد؟
هواپیمای فانتوم فوق به دلیل خسارات وارده شدید، به قسمت بازسازی منتقل شد و پس از گذشت سی ماه کار شبانه روزی پرسنل فنی پایگاه، آماده پرواز شد و به خدمت مجدد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در آمد.
منبع:ساجد
«با ایران چه کنیم؟ هر چه پول در رگ های عراق تزریق شده نتیجه نداده است. اگر عراق برود، فردا کویت و پس فردا عربستان سعودی نیز رفته است و تنها یک روزنه ی امید هست، با سقوط قیمت نفت، ایران ورشکست می شود و ماشین جنگی او از کار می افتد، شاید این درمان کارگر شود و این آخرین شانس ماست.» (1)
این جملات را ویلیام فایر از کارشناسان ارشد دستگاه دیپلماسی آمریکا عنوان کرده است. این دیدگاهی است که سرانجام آمریکایی ها برای جلوگیری از پیروزی ایران در جنگ با عراق به آن رسیدند.
آمریکایی ها علاوه بر تلاش در کاهش قیمت نفت، تلاش دیگری را در راستای کمک به عراق در پیش گرفتند که آن، طراحی حمله به سکوها و تأسیسات نفتی و اقتصادی ایران بوده است.
در این زمینه روزنامه ی واشنگتن پست از قول منابعی که آن را کاملاً موثق می نامد، در تاریخ 15 دسامبر 1986 طی مقاله مبسوطی با عنوان ( C . I . A در جنگ خلیج فارس به عراق کمک می کند) مطالبی را منتشر نموده که مطالعه آن، گوشه ای از دشمنی آمریکا با این ملت را به خوبی عیان می کند. با هم گزیده ای از این مقاله را می خوانیم:
«سیا (CIA) از سال 1984 که احتمال پیروزی ایران بیشتر به نظر می رسد، به وسیله ی واحد خود در سفارت آمریکا در بغداد با مقام های عراقی تماس گرفت و شالوده ی ارتباط منظم بین دولت مردان سطح بالای آمریکا و عراق را پایه گذاری کرد. دولت آمریکا عکس های ماهواره های جاسوسی خود را که در آن محل دقیق نیروگاه های برق، پالایشگاه های نفت و تأسیسات نفتی ایران مشخص بود به عراق می داد و هواپیماهای عراقی نیز آن نقاط را بمباران می کردند. سپس چند ساعت بعد، مقامات آمریکایی مجدداً عکس های محل های بمباران شده را که به وسیله ی ماهواره های جاسوسی گرفته شده بود در اختیار مقامات عراقی می گذاشتند تا میزان خسارات وارد شده و دقت بمباران معلوم گردد و در صورت لزوم حمله ی بعدی به آن محل، دوباره برنامه ریزی شود.
بر اساس مقاله ی مذکور، ویلیام کیسی، رییس سازمان سیا مرتباً با مقام های عراقی ملاقات داشته و آخرین بار آن در اکتبر و نوامبر 1986 بوده است. کیسی در کلیه ملاقات های خود، مقام های عراقی را تحریک می کرد که از برتری نیروی هوایی خود بیشتر استفاده نمایند و هدف های اقتصادی ایران را که عموماً شامل تأسیسات نفتی و برق می شد زیادتر و دقیق تر بمباران کنند و آنها را از بین ببرند.
برآورد سازمان «سیا» نشان می داد که تعداد هواپیما، تانک و موشک عراق چهار برابر ایران است. بر اثر تحریک آمریکا، حمله های هواپیماهای فرانسوی عراق به خارک در ماه های 1986 موجب وارد آمدن خسارات سنگینی گردید و قدرت صدور نفت از آن جزیره را از 90 درصد کل صادرات نفتی ایران به کمتر از 50 درصد تقلیل داد.
هواپیماهای عراق موفق شدند در 12 اوت 1986 (21 مرداد 1365) برای اولین بار جزیره سیری (مهمترین پایانه نفتی ایران بعد از خارک) در 21 نوامبر 1986 (آذر 1365) تاسیسات نفتی جزیره لارک در 75 مایلی عراق، در 5 دسامبر 1986 (14 آذر ماه 1365) نیروگاه برق نکا در مازندران و در 13 دسامبر 1986 (22 آذر 1365) دفاع ضد هوایی تهران و سه محل تمرکز نیروها و مهمات در غرب و کردستان را با دقت بیشتر بمباران کنندو خسارت سنگینی وارد آورند. عراق در عین حال، جنگ نفتکش را نیز شدت بخشید و به نفتکش های بیشتری حمله کرد. حمله های مؤثر هواپیماهای عراق به تأسیسات و پایانه های نفتی ایران موجب کاهش صادرات نفت گردید و با توجه به کاهش قیمت نفت که در تابستان 1986 به کمتر از 10 دلار در هر بشکه رسید، درآمد نفت ایران که در سال 1985 در حـدود 16 میلیارد دلار بــود در سال 1986 بـه حدود 6 میلیارد دلار تنزل یافت.» (2)
گر چه توطئه های آمریکا در طی جنگ، مشکلات بسیاری را برای این ملت به بار آورد، اما سرانجام آنان نتوانستند خواسته های نهایی خود را محقق ساخته و این ملت را به زانو در آورند.
علاوه بر آن، ایستادگی، مقاومت، متانت و مظلومیت این ملت علیرغم تبلیغات منفی دشمنان، بر افکار عمومی دنیا روشن گشت و بر اثر این امر، سرانجام سازمان ملل متحد در 18 آذر ماه 1370 شمسی رژیم عراق را به عنوان متجاوز به حریم آب و خاک ایران به دنیا معرفی نمود و پس از آن سیل اعترافات حامیان عراق مبنی بر کمک به این دولت متجاوز بر علیه ایران، به دنیا مخابره گشت.
اینک پس از 14 سال از پایان جنگ 8 ساله ایران و عراق، ملت رشید ایران همچنان بر سر اهداف الهی خود پابرجا ایستاده است و اغراض استکباری دشمنان در محو نظام اسلامی مبتنی بر آرای مردم همچنان با شکست روبرو بوده و انشا ا… خواهد بود.
منابع:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ به نقل از کتاب خط توطئه در ششمین و هفتمین سال جنگ ص 76 ـ دفتر سیاسی سپاه پاسداران
2ـ به نقل از کتاب تاریخ سیاسی جنگ تحمیلی ـ نوشته دکتر علی اکبر ولایتی وزیر خارجه اسبق ص 215ـ 212 و کتاب جنگ از نگاهی دیگر ـ نوشته محمد مهدی بهداروند و احمد سوداگر