
آن شب یکی از آن شب ها بود؛ بنا شد از سمت راست یکی یکی دعا کنند، اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه ها مانده بودند که شوخی است، جدی است، بقیه دارد یا ندارد جواب بدهند یا ندهند؟ که اضافه کرد: «آتش جهنم را» و بعد همه گفتند الهی آمین. نوبت دومی بود، همه هم سعی می کردند مطالبشان بکر و نو باشد، تأملی کرد و بعد دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی گفت: «خدایا مار و بکش…» دوباره همه سکوت کردند و معطل ماندند که چه کنند و او اضافه کرد: «پدر و مادر مار و بکش» بچه ها بیش تر به فکر فرو رفتند، خصوصاً که این بار بیش تر صبر کرد، بعد که احساس کرد خوب توانسته بچه ها را بدون حقوق سرکار بگذارد گفت: «تا ما را نیش نزند».

روحانی گردانمان بود. روشش این بود که بعد از نماز حدیثی از معصومین نقل می کرد و درباره ی آن توضیح می داد. پیدا بود این اولین باری است که به صورت تبلیغی رزمی به جبهه آمده است والا شاید بی گدار به آب نمی زد و هوس نمی کرد بچه ها را امتحان کند؛ آن هم بچه های این گردان را که تبعیدگاه بود؛ نمی آمد بگوید: «بچه ها! النظافة من الایمان و …؟» تا بچه ها در عین ناباوری اش بگویند: «حاج آقا والکثافة من الشیطان». فکر می کرد لابد می گویند حاج آقا «والْ» ندارد، یا هاج و واج می مانند و او با قیافه ی حکیمانه ای می گوید: «ای بی سوادها بقیه ندارد. حدیث همین است». با این وصف حاجی کم نیاورد و گفت: «حالا اگر گفتید این حدیث مال کیه؟» بچه ها فی الفور گفتند: «نصفش حدیث نبوی است، نصف دیگرش از قیس بن اکبر سیاه!»

منعش نمی کردی صبح را به ظهر و ظهر را به شب و شب را به صبح می رساند در رختخواب، خیلی بی حال و حس بود. چشمت که به او می افتاد بی اختیار خمیازه می کشیدی، احساس خستگی و رنجوری به تو دست می داد و جاجا می کردی و دلت می خواست فقط بخوابی. اما این طور نبود که بتوانی به سادگی گوشه دنج و خلوت خالی از سکنه ای پیدا کنی و به خواب ناز فرو بروی. خودِ "خواب آلو"ی گروهان را بچه ها بلایی به سرش می آوردند که اگر می خوابید هم بدون شک یکسره خواب بد می دید و مرتب، هراسناک و ملتهب از خواب می پرید. چشمش که گرم می شد طغای دسته می آمد بالای سرش: ببین! ببین! و شانه هایش را آنقدر تکان می داد تا بیدار می شد، بعد می گفت: «بلند شو یک خورده استراحت کن، دوباره به خواب پسرم!» حالا ساعت چند بود؟ یازده صبح! که همه می مردند از خنده؛ یا آن شوخی قدیمی که : "پاشو پاشو!" بعد که بنده خدا از جا می پرید: "چیه چیه؟" با بی خیالی و خونسردی جواب می شنید: «هیچی، برادر فلانی (اسم شخص) می خواست بیدارت کنه، من گفتم ولش کن گناه داره، تازه خوابیده!»

خودش خیلی بامزه تعریف می کرد؛ حالا کم یا زیادش را دیگر نمی دانم. می گفت در یکی از عملیات ها برادری مجروح می شود و به حالت اغما و از خود بیخودی می افتد. بعد، آمبولانسی که شهدای منطقه را جمع می کرده و به معراج می برده از راه می رسد و او را قاطی بقیه می اندازد بالا و گاز ماشین را می گیرد و دِ برو. راننده در آن جنگ و گریزتلاش می کرده که خودش را از تیررس دشمن دور کند واز طرفی مرتب ویراژ می داده تا توی چاله چوله های ناشی از انفجار نیفتد، که این بنده خدا در اثر جابه جایی وفشار به هوش می آید ویک دفعه خودش را میان جمع شهدا می بیند. اول تصور می کند که ماشین دارد مجروحین را به پست امداد می برد، اما خوب که دقت می کند می بیند نه، انگار همه برادرا ن شهید شده اند و تنها اوست که سالم است. دستپاچه می شد و هراسان بلند می شود و می نشیند وسط ماشین و با صدای بلند بنا می کند داد و فریاد کردن که:برادر! برادر! منو کجا می برید، من شهید نیستم، نگه دار می خواهم پیاده بشوم، منو اشتباهی سوار کردید، نگه دار من طوریم نیست... راننده که گویی اول حواسش جای دیگری بوده، از آینه زیر چشمی نگاه می اندازد و با همان لحن داش مشتی اش می گوید: تو هنوز بدنت گرمه، حالیت نیست. تو شهید شدی، دراز بکش، دراز بکش بگذار به کارمون برسیم. او هم دوباره شروع می کند که : به پیر و پیغمبر من چیزیم نیست، خودت نگاه کن ببین. و راننده می گوید: بعداً معلوم می شود.
خودش وقتی برگشته بود می گفت: این عبارات را گریه می کردم و می گفتم. اصلا حواسم نبود که بابا! حالا نهایتاً تا یک جایی ما را می برد، بر می گردیم دیگر. ما را که نمی خواهد زنده به گور کند. اما او هم راننده ی با حالی بود چون این حرف ها را آنقدر جدی میگفت که باورم شده بود شهید شده ام.
![]() |
« چفیه » که به آن « چپی » هم می گفتند ، دستمالی است نخی به طول و عرض تقریبی یک متر که قدرت جذب رطوبت آن زیاد است . چفیه در جبهه عموما ، هم حوله حمام بود ، هم سفره نان .
در کارهای سنگین آن را مثل شال به کمر می بستند و موقع گرد و غبار و وزیدن بادهای تند– خصوصاً در مناطق رملی – به سر و صورت می پیچیدند . همچون بقچه و ساک دستی ، وسایلشان را در آن می گذاشتند و به حمام و خرید می رفتند .
وقتی هوا گرم بود ، آنرا خیس می کردند و مقابل صورت در خلاف جهت باد می گرفتند که با وزیدن نسیم شبیه کولر می شد و هوا را مطبوع و دلپذیر می کرد ، اما به خاطر شدت گرما ، خیلی زود خشک می شد .
بعضی وقتها آنرا خیس می کردند و باد می دادند و به صورت فرد گرمازده می انداختند ، او در هوای 50 درجه شلمچه از مرگ حتمی نجات می یافت .
![]() |
چفیه در اوقات فراغت کنار رودخانه ها ، سدها ،هورها و کانال ها تور ماهیگیری بود .
شب چهارشنبه سوری برای بعضی دستمالی بود که با آن به « قاشق زنی » می رفتند ، آن را به چادر فرماندهان و تدارکات می انداختند و تا سنگین نمی شد بیرون نمی کشیدند . هر وقت رزمندگان از عملیات بر می گشتند و تدارک گردان می خواست به آن ها شربت بدهد ، نو و تمیز آن صافی شربت بود .
در عملیات ، برای بستن زخم مجروحان بهترین و در دسترس ترین باند و شریان بند بود و موقع تک های شیمیایی در نبود ماسک ضد گاز ، بهترین وسیله چفیه خیس بود . در جابه جایی مهمات سبک ، فشنگ و نارنجک و خمپاره 60 خصوصاً از نوع غنیمتی آن مثل بقچه بود . چفیه را هنگام نماز مثل شال به کمر می بستند یا دور گردن می انداختند و بعضی هم آن را مانند عمامه به سر می پیچیدند ، گاهی هم مثل سجاده پهنش می کردند و روی آن به نماز می ایستادند .
چفیه سر بند پیک های موتور سوار گردان بود ، مخصوصاً در هوای سرد ، برای جلوگیری از سینوزیت .
چفیه وسیله مناسبی بود برای گریستن در عزا و مصیبت اهل بیت عصمت و طهارت ( ع ) .
![]() |
مشخص ترین وسیله در لباس بسیجی بود و یادگار سال های رزم و مقاومت وتنها چیزی که رزمنده می توانست موقع به شهادت رسیدن به همرزمش ببخشد که نشانی از همه بی نشانی هایش بود .چفیه بهترین وسیله ای بود که در حجله شهید و تابلوی مزار او قرار می گرفت و هنوز هم هست!به تنهایی رنگ و بوی همه آن شجاعت ها ، غربت ها ، مظلومیت ها ، ناله ها ، ندبه ها ، استغاثه ها ، شهادت ها و پایمردی ها را با خود دارد .
چفیه ، وسیله ای همه کاره بود ، علاوه بر آنچه پیش تر ذکر شد ، آماده ترین کفن برای پیکر قطعه قطعه شده شهدایی بود که همرزمانشان می توانستند با خود به عقب بیاورند . وسیله ای برای پوشاندن چهره « پالگدکن» ( نماز شب خوان ) ها ، دور کننده حشرات سمج و موذی ، دستمال مرطوب برای پیشانی برادران تب دار ، عرق گیر چهره های سوخته گرمازده پشت ماشینهای خط ، موقع راه پیمایی های طولانی ، هدیه ای که روز عید غدیر بچه سید ها می دادند ، دستگیره ای برای برداشتن ظرف غذای داغ و....
چفیه یادگارشهید و مخزن الاسرار اوست ؛
او که سفر کرد و در تاریخ این سرزمین همیشه جاودانه شد.