اشاره:
از مواردی که برای تشخیص روحیه ی رزمندگان می تواند مورد توجه قرار گیرد، طنزهایی است که نه از روی بیکاری یا تخصص! بلکه از روی صفای باطن حتی گاهی بی آنکه خود بخواهند طنزی بگویند، خلق شده ا ند و اتفاقاً صفایش هم به همان است. آنها هرگز مانند طنز پردازان برای خلق یک طنز، نه خود را به دردسر می ا نداختند، نه در گیر قواعد گرفتار می کردند و نه...
خود بخوانید و خود بیندیشید و خود به نتیجه برسید:

سالروز تولد صدام !
زمانی که در منطقه خرمال بودیم؛ یکی از دوستان از جنوب کادویی برایم فرستاد که در نوع خود بی نظیربود. چند بسته مجزا از هم که بسیار دقیق پیچیده شده بود. هر کدام از بسته ها را برداشتیم و بازکردیم. آدم به هوس می ا فتاد ولی تصور می کنید چه چیزی می دیدیم؟
یک بسته پوست پسته اعلاء،
یک بسته پوست تخم هندوانه،
یک کیسه پوست سیب،
یک کیسه پوست خیار قلمی و یک بسته هم پوست هندوانه!
در میان بسته ها کاغذی بود که روی آن نوشته شده بود: به مناسبت سالروز تولد صدام!
مورچه چیه که فانوسقه ببنده
از او اصرار و از ما انکار، دست بردار نبود. هرچی می گفتیم یک چیز دیگری جواب می داد. هیچ جوری راضی نمی شد. کمربندش که دو دور راحت دور کمرش پیچیده بود، پوتین هایش که بندهای آن را مثل شال گردن دور ساق پاش بسته بود و بلوزی که جیب هایش توی شلوارش رفته بود و سرشانه هاش افتاده بود روی آرنج، وضع خنده داری را به وجود آورده بود با این حال حریف زبانش نمی شدیم و گفتم: خب حالا که اصرار داری باشد و فرستادیمش با راننده دنبال غذا که دیدم نرفته
برگشت. به اخویمان که با ماشین رفته بود گفتم چی شد؟ لبخندزنان گفت: از خودش بپرس گفتم چی شد، پسر شجاع؟
همان طور که سرش پایین بود گفت: ندادند بیارم. گفتند، مورچه چیه که فانوسقه ببنده!
بچه ها از خنده غش کرده بودند. بعد گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعنی اینکه شما نمیتوانید غذای بچه ها را بیاورید.
من شهید شده ا م!
سال 1363 در عملیات والفجر 4 شرکت کردیم، در منطقه مریوان- پنجوین.
موقع رفتن چشممان افتاد به یک بسیجی مجروح داخل کانال. البته زخمش چندان عمیق نبود. از دست ما هم در آن موقعیت کاری برنمی آ مد. وقت برگشتن از عملیات او را از کانال بیرون آوردیم و با خودمان بردیم. پسر شیرین زبانی بود و می گفت: من شهید شده ام؛ ولی نمی خواهم خانواده ا م بفهمند، چون تک فرزند هستم بی طاقت می شوند.
موشک 12 متری
صدای آژیر قرمز بلند شد؛ ولی هنوز معنی و مفهوم آن را نگفته بود که موج انفجار همه جا را لرزاند. دیگر این وضعیت برایمان عادی شده بود و دیدن صحنه حادثه نیز تکراری بود که حالا کجا اصابت کرده و. . . چون در روز چند نوبت این اتفاق می ا فتاد. همانطور که در شهر می گشتیم به محل حادثه رسیدیم که طناب، عبور افراد متفرقه را ممنوع کرده بود. فردی که کنار ما ایستاده بود به یکی از بچه ها گفت: اخوی اینجا چه خبره که اینقدر شلوغ شده؟ و او با کمال خونسردی گفت: چیز مهمی نیست، دوباره مثل اینکه یک موشک 12 متری توی یک کوچه 2متری افتاده و طبق معمول گیر کرده و مردم دارند کمک می کنند، درش بیاورند.

بنده خدا معطل مانده بود که چه عکس ا لعملی نشان دهد که او اضافه کرد: این که غریب است (موشک) و در این شهر جایی را بلد نیست، آن مردک که او را راهی کرده باید یا کسی را با آن بفرستد یا اسم و آدرس محل را داخل جیبش بگذارد! تازه بنده خدا فهمید که دوست ما دارد مزاح می کند،
تبسمی کرد و گفت: داشتیم؟
و دوست ما گفت: نه، خریدیم.
سال نو مبارک!
سال نو بود و نوروز بهانه ا ی برای دید و بازدید و ابراز ارادت و شوخی و خوشمزگی حتی با دشمن! که در همسایگی ما بود اما نمی شد روز روشن بلند شد و رفت برای مبارک باد گفتن، اینطوری خیلی سبک بود! بچه های پای قبضه خمپاره انداز چاره ی اندیشیدن بودند به این نحو که روی بدنه گلوله خمپاره قبل از اینکه شلیک کنند مینوشتند سال نو مبارک مزدوران بعثی! تبریکات صمیمی ما را از راه دور بپذیرید! و بعد آن را داخل قبضه می ا نداختند و می فرستادند هوا.
دیگر نمی دانیم به دستشان می رسید یا نمی رسید یا اگر می رسید سواد خواندنش را را داشتند یا نه!
نماز شب پر ماجرا
سرش می ر فت نماز شبش نمی رفت. هر ساعتی بر می خواستیم در حال راز و نیاز و سوز و گداز بود. گریه می کرد مثل ابر بهار، با بچه ها صحبت کردیم. باید یه فکر چارها ی می ا فتادیم، راستش حسودیمان می شد. ما نماز صبح را هم زورمان می آ مد بخوانیم آن وقت او نافله به جا میآ ورد. تصمیم مان را عملی کردیم. در فرصتی که به خواب عمیقی فرو
رفته بود یک پای او را به جعبه مهمات که پر از ظرف قاشق و چنگال بود گره زدیم. بنده خدا از همه جا بی خبر، نیمه شب
از جایش بر می خیزد که برود تجدید وضو کند تمام آن وسایل که به هیچ چیز گیر نبود با اشارها ی فرو می ریزد روی دست و پایش. تا به خود بجنبد از سر و صدای آنها همه سراسیمه از جا برخاستیم و خودمان را زدیم به بی خبری:
-برادر نصف شبی معلوم است چه کار می کنی؟
-دیگری: چرا مردم آزاری می کنی؟
- آن یکی: آخر این چه نمازی است که می خوانی؟
- و از این حرف ها.
مطالب مرتبط :
منبع :
بر گرفته از ماهنامه فرهنگ ایثار
تقصیر خودش بود. شهید شده که شهید شده. وقتی قراره با ریختن اولینقطره خونش، همه گناهانش پاک شود، خیلی بخیل و از خود راضی است اگرآن کتک هایی را که من بهش زدم حلال نکند. تازه، کتکی هم نبود. دو سه تا پسگردنی، چهار پنج تا لنگه پوتین، هفت هشت ده تا لگد هم توی جشن پتو.

خیلی فیلم بود. دستِ به غیبت کردنش عالی بود. اوائل که همهاشمیگفت: «الغیبتُ عجب کِیفی داره» جدی نمیگرفتم. بعداً فهمیدم حضرتآقا اهل همه جور غیبتی هست. اهل که هیچ، استاده. جیم شدن از صبحگاه،رد شدن از لای سیم خاردار پادگان و رفتن به شهر... از همه بدتر غیبت درجمع بود، پشت سر این و آن حرف زدن.
جالب تر از همه این بود که خودش قانون گذاشت. آن هم مشروط. شرط کرد که اگر غیبت از نوع اول (فرار از صبحگاه...) را منظور نکنیم، از آن ساعتبه بعد هر کس غیبت دیگران را کرد و پشت سرشان حرف زد، هر چند نفر کهدر اتاق حضور داشتند، به او پس گردنی بزنند. خودش با همة چهار پنجنفرمان دست داد و قول داد. هنوز دستش توی دستمان بود که گفت:
ـ رضا تنبلی رو به اوج خودش رسونده و یک ساعته رفته چایی بیاره...
خب خودش گفته بود بزنیم و زدیم. البته خدایی اش را بخواهی، منبدجور زدم. خیلی دردش آمد، همان شد که وقتی توی جادهام القصر ـ فاو درعملیات والفجر هشت دیدمش، باهاش روبوسی کردم و بابت کتکهایی کهزده بودم حلالیت طلبیدم. خندید و گفت:
ـ دمتون گرم... همون کتکهای شما باعث شد که حالا دیگه تنهایی ازخودم هم میترسم پشت سرکسی حرف بزنم. میترسم ناخواسته دستمبخوره توی سرم.
وقتی فهمیدم «حسن اردستانی» در عملیات کربلای پنج مفقودالاثر شدهو ده سال بعد استخوانهایش بازگشت، هم خندیدم هم گریستم. کاشکیامروز او بود تا بزند توی سرم که این قدر پشت سر این و آن غیبت نکنم.
راوی :
حمید داود آبادی
موشک جواب موشک :
"مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسان های گناهکار، به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد.

شده بود مسؤول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذله شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هر چی مهمات داشتند سر مای بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله به مثل زدند و آن ها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسؤول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار "کربلا، کربلا، ما داریم می آییم" را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نعره ای از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: "آمدی، آمدی، خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!" تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند و مسؤول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه کوزه اش را جمع کرد و رفت."
دشمن :
اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد.
روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت: "دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده." از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده ام!
سلمانی صلواتی :

نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود. باید کوتاهش می کردم. مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان کسی نیست، سلمانی از کجا پیدا کنم. تا این که خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی موها را اصلاح می کند.
رفتم سراغش. دیدم کسی زیر دستش نیست. طمع کردم و جلدی با چرب زبانی، قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی نشستم. چشمتان روز بد نبیند. با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم. ماشین نگو تراکتور بگو! به جای بریدن مو ها، غِلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!
از بار چهارم، هر بار که از جا می پریدم، با چشمان پر از اشک سلام می کردم. پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد. اما بار آخر کفری شد و گفت:"تو چت شده سلام می کنی.یک بار سلام می کنند."
گفتم :"راستش به پدرم سلام می کنم. "پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت:"چی؟ به پدرت سلام میکنی؟ کو پدرت؟"اشک چشمانم را گرفتم و گفتم:"هر بار که شما با ماشینتان موهایم را می کنید، پدرم جلوی چشمم میاد و من به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم!"
پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت:"بشکنه این دست که نمک ندارد..."
مجبوری نشستم و سیصد، چهارصد بار دیگر به آقاجانم سلام کردم تا کارم تمام شد.
منبع :
کتاب رفاقت به سبک تانک
با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد.

اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می زدند و نفس کش می طلبیدند و نفس داری پیدا نمی شد. اسمش «ولی» بود. عشق داشت که ما داش ولی صدایش بزنیم. خدایی اش لحظه ای از پا نمی شست. وقت و بی وقت چادر را جارو می زد، دور از چشم دیگران ظرف ها را می شست و صدای دیگران را در می آورد که نوبت ماست و شما چرا؟ یک تیربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در می آورد فقط و فقط پا مرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می رود. تو ورزش و دویدن و کوه پیمایی با تجهیزات از همه جلو می زد. مثل قرقی هوا را می شکافت و چون تندبادی می دوید. تو عملیات قبلی دست خالی با یک سر نیزه دخل ده، دوازده عراقی را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما. تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر پرداری رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولی!
- آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!
آخر سر فرمانده گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می کرد، گفت:«برادر ولی، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می گذارید. پس چرا پامرغی نمی روید؟» داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش را به دندان گرفت و جویده جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!»
فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چی؟»
- آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!
زدیم زیر خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده خنده گفت: «پس لطفا پاخروسی بروید!» داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت: «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.

اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.
وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110 است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت: «اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم: «بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم: «نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»
رفتیم سر تخت. عزیز ،بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت: « حالا مرا نمی شناسید؟» یه هو همه زدیم زیر خنده.
یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!
گفتم: «تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت: «ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.
وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد.

بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.
عزیز ناله کنان گفت: « خنده داره؟ تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.»
پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!»
خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!»
مطالب مرتبط :
کوچولو کی تو رو فرستاده جبهه ؟
منبع :
کتاب رفاقت به سبک تانک
با تعجب نیمخیز شد. سرش را از دریچهای که وسط در طوسیرنگ بود، بیرون آورد و نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: یعنی تو شانزده سالته؟ از ترس خیس عرق شده بودم. سعی کردم اعتماد به نفس داشته باشم و بند را آب ندهم. پس سینه جلو دادم و به نرمی روی پنجه پا بلند شدم و باد به گلو انداختم و گفتم: بله برادر! مگر شناسنامهام نشان نمیده؟
طرف برگشت سرجاش، چند لحظه برو بر نگاهم کرد. عرق از هفت چاکم شره میرفت. کمکم عضلات صورتش منقبض شد و زد زیر خنده.

- پسر جان ما هزار بدبختی داریم. برو رد کارت. برداشته با مداد و ماژیک واسه خودش سبیل گذاشته که یعنی سنّم زیاده. برو تا ضایعت نکردم. برو!
پکر و بور، هر چی لعن و نفرین بلد بودم نثار ماژیک بیخاصیت و رضا سه کلّه کردم که این راه را جلوی پایم گذاشت. این رضا سه کلّه با اینکه دو بند انگشت کوتاهتر از من بود اما نمیدانم مهره مار داشت یا به کتاب سحر و جادوی حضرت سلیمان دست پیدا کرده بودکه همان بار اول قاپ مسئول اعزام را دزدیده بود و حالا بار دوم بود که روانه جبهه میشد. دستی به پشت لبم کشیدم و سیاهی ماژیک را گرفتم، آنقدر غصهدار بودم و اعصابم خط خطی بود که منتظر بودم یکی بهم بگوید حالت چطوره؟ تا حقّش را کف دستش بگذارم. اما بدبختی اینجا بود که هیچکس به حرفم نمیخندید. بار اول نبود که برای اعزام دست و پا میزدم. برای اینکه قدم بلند نشان بدهد، آنقدر بارفیکس رفتم که دستهایم دراز شد و کم مانده بود آستانه در خانهمان کنده شود. زیر کفشهایم تخته و پاشنه اضافه چسباندم. برای اینکه هیکلم درشت نشان بدهد چند پیراهن و ژاکت روی هم میپوشیدم اما دریغ و صد افسوس. هر بار مضحکه این و آن میشدم. جوری دست تو شناسنامهام بردم و سنم را زیاد کردم که زبردستترین مامورین جاسوسی هم نمیتوانستند چنین شاهکاری بکنند. اما هیکل رعنا و زهوار در رفتهام همه چیز را لو میداد. قربانش بروم آقاجان هم که تا اسم جبهه میآمد کمربندش را میکشید و دنبالم میکرد. قید رضایتنامه گرفتن از او را هم زدم.
پیرمرد را به مسئول اعزام نشان دادم و گفتم که ایشان پدرم هستند تا چشم پیرمرد به جوان افتاد نیشش باز شد و هر دو شروع کردند به چاق سلامتی و قربان صدفه رفتن و سراغ فک و فامیل را گرفتن. شستم خبردار شد که پیرمرد خاندایی مسئول اعزام است.
چند روز بعد دوباره فیلم یاد هندوستان کرد و کشیده شدم طرف اعزام نیرو. نرسیده به آنجا یک هو چشمم افتاد به یک پیرمرد که سرو وضعش به کارگرهای ساختمان میرفت. یک هو فکری به ذهنم تلنگر زد و رفتم جلو. سلام کردم. پیرمرد نگاهم کرد و جواب داد. حتماً فکر میکرد از آن بچههایی هستم که ننه باباش توصیه میکردند با ادب باش و به بزرگتر سلام کن. اما وقتی دید هنوز تو کوکش هستم و به چشم خریدار نگاهش میکنم گفت: "چیه بچه، کاری داری؟" من و من کنان گفتم: "اینجا، اینجا چه میکنید؟" براق شد که: "فضول بردند جهنم گفت هیزمش تره، تو را سننه!"
- قصد فضولی ندارم. منظورم این است که...

و خلاصه شروع کردم به زبان ریختن و مخ تیلیت کردن تا اینکه با خوشحالی فهمیدم که حدسم درست بوده و کارگر است و سن و سالی گذرانده و دیگر کمتر استادکاری، او را سر کار میبرد و حالا بیکار است و تو جیبش، شپش پشتکوارو میزند. آخر سر گفتم: "چقدر میگیری برای یک امر خیر کمک کنی؟" چشمانش گرد شد. بنده خدا منظورم را اشتباه متوجه شد و فکر کرد لات و بیسروپا هستم و میخواهم نامه عاشقانه به او بدهم تا دست کسی برساند. با هزار مصیبت آرامش کردم و به او گفتم که بیاید جای پدرم در پایگاه اعزام نیرو، رضایتنامهام را امضا کند. اول کمی فکر کرد و بعد سر بالا انداخت که نه! افتادم به خواهش و تمنا و چهل، پنجاه تومنی که تو جیبم بود را به زور کردم تو جیبش. بعد سر قیمت چانه زدیم و من جیبهای خالیام را نشان دادم تا راضی شد، همراه من آمد. کاری ندارم که بنده خدا چند بار بین راه و تو پایگاه ترسید و میخواست عقبگرد کند و من با هزار مکافات دوباره دلش را نرم کردم. رسیدیم به اتاق دریچهدار. پیرمرد را به مسئول اعزام نشان دادم و گفتم که ایشان پدرم هستند تا چشم پیرمرد به جوان افتاد نیشش باز شد و هر دو شروع کردند به چاق سلامتی و قربان صدفه رفتن و سراغ فک و فامیل را گرفتن. شستم خبردار شد که پیرمرد خاندایی مسئول اعزام است. آسمان به سرم سقوط آزاد کرد. داشتم دست از پا درازتر برمیگشتم که پیرمرد متوجه شد و رو به جوان گفت: «حسین جان قربان قد و بالات کار این پسرک را جور کن. ثواب دارد. نفرستیتش جبهه وا. بگذار پیش خودت سرش گرم بشه یا فوقش بفرست آشپزخانه کمک حال آشپزها بشه. بچه خوبیه. بخشنده و با ادب است.» حسابی هم هندوانه زیر بغلم گذاشت و هم حالم را گرفت. فهمیدم از این حرفها واسه سر کچل من نمدی کلاه نمیشود. دوباره قصد رفتن داشتم که حسینجان! صدایم کرد و خنده خنده فرمی طرفم دراز کرد و گفت: «بیا شازده پسر. به خاطر گل روی خانداییام.» از خوشحالی میخواستم سر به سقف بکوبم. بله، من با دادن چهل، پنجاه تومان رشوه رزمنده شدم.
منبع :
کتاب رفاقت به سبک تانک