خونین شهر

خونین شهر

خونین شهر

خونین شهر

ماجراهای پسر فداکار


موقع خواب بود که یکی از بچه ها سراسیمه آمد تو چادر و رو به دیگران گفت: «بچه ها امشب رزم شب اشکی داریم. آماده بخوابید!» همه به هول و ولا افتادند و پوتین به پا و لباس ها کامل سر به بالین گذاشتند.

لبخند

فقط حسین از این جریان خبر نداشت. چون از ساعتی پیش ، او به دست بوسی هفت پادشاه رفته بود! نصفه نیمه های شب بود که ناگهان صدای گلوله و انفجار و برپا، برپا بلند شد.

بچه های آن چادر که آماده بودند مثل قرقی دویدند بیرون و جلوی محوطه به صف شدند. خوشحال که آماده بوده اند. اما یک هو چشمشان افتاد به پاهای شان.

هیچ کدام جز حسین پوتین به پا نداشتند! فرمانده رسید. با تعجب دید که فقط یک نفر پوتین دارد. بچه ها کُپ کردند و حرفی نزدند.

فرمانده گفت: «مگر صدبار نگفتم همیشه آماده باشید و پوتین هایتان را دم در چادر بگذارید تا تو همچه وضعیتی گیج نشوید حالا پابه پای ما پیاده بیایید!» صبح روز بعد همه داشتند پاهایشان را می مالیدند و غُر می زدند که چطور پوتین ها از پایشان پرواز کرد. یک هو حسین با ساده دلی گفت: «پس شما از قصد پوتین به پا خوابیده بودید؟» همه با حیرت سربرگرداندند طرفش و گفتند: آره. مگر خبر نداشتی که قرار است رزم شب بزنند و ما قرار شد آماده بخوابیم؟

حسین با تعجب گفت: «نه! من که نشنیدم!» داد بچه ها درآمد: - چی؟ یعنی تو خواب بودی آن موقع؟ - ببینم راستی فقط تو پوتین پات بود و به وضعیت ما دچار نشدی؟ - ببینم نکنه...

حسین پس پسکی عقب رفت و گفت: «راستش من نصفه شب از خواب پریدم. می خواستم برم بیرون دیدم همه تان با پوتین خوابیده اید. دلم سوخت.گفتم حتماً خسته بوده اید. آرام بندها را باز کردم و پوتین هایتان را درآوردم. بدکاری کردم؟» آه از نهاد بچه ها درآمد و بعد در یک اقدام همه جانبه و هماهنگ با یک جشن پتوی مشتی، از حسین تشکر کردند!

پیچ و مهره ای ها :

لبخند

  دسته ما معروف شده بود به دسته پیچ و مهره ای ها ! تنها آدم سالم و اوراقی نشده ، من بودم که تازه کار بودم و بار دوم بود که به جبهه آمده بودم. دیگران یک جای سالم در بدن نداشتند . یکی دست نداشت ، آن یکی پایش مصنوعی بود و سومی نصف روده هایش رفته بود و چهارمی با یک کلیه و نصف کبد به زندگانی ادامه می داد و ...

   یک بار به شوخی نشستیم و داشته هایمان (جز من) را روی هم گذاشتیم و دو تا آدم سالم و حسابی و کامل از میانمان بیرون آمد! دست، پا، کبد، چشم، دهان و دندان مجروح و درب و داغون کم نداشتیم. خلاصه کلام، جنسمان جور بود. 

 یکی از بچه ها که هر وقت دست و پایش را تکان می داد،  انگار لوله هایش زنگ زده و ریزش داشته باشد، اعضا و جوارحش صدا می کرد، با نصفه زبانی که برایش مانده بود گفت:« غصه نخورید ، این دفعه که رفتیم عملیات از تو کشته های دشمن یک دو جین لوازم یدکی مانند چشم و گوش و کبد و کلیه می آوریم ، یا دو سه تا عراقی چاق و چله پیدا می کنیم و می آوریم عقب و برادرانه بین خودمان تقسیم می کنیم تا هر کس کم و کسری داشت ، بردارد. علی ، تو به دو سه متر روده ات می رسی. اصغر ، تو سه بند انگشت دست راستت جور می شود. ابراهیم ، تو کلیه دار می شوی و احمد جان ؛ واسه تو هم یک مغز صفر کیلومتر کنار می گذاریم. شاید به کارت آمد! » همه خندیدند جز من . آخر «احمد» من بودم.

برای پاسخ به سوال ، کلیک کنید .


منبع :

کتاب رفاقت به سبک تانک

لبخند بزن دلاور !


گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود.

لبخند بزن

 در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با هم می خوانیم:

1-لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!

2- لطفا سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر) (سنگر نوشته است و خطابش موشها و سایر حیوانات و حشرات موذی هستند که وقت و بی وقت در سنگر تردد می کردند.)

3- مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.

4 - مسافر بغداد (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)

5- معرفت آهنینت را حفظ کن و نیا داخل (کلاه  نوشته)

6- ورود اکیدا ممنوع حتی شما برادر عزیز (در اوایل میادین مین می نوشتند و خالی از مطایبه و شوخی نبود.)

7- ورود ترکش های خمپاره به بدن اینجانب اکیدا ممنوع است .

من خندانم قاه قاه قاه (این جمله با خط درشت پشت پیراهن شهید مهدی خندان جمعی گردان عمار لشکر 27 نوشته شده بود)

8-ورود گلوله های کوچکتر از آرپی چی به اینجا ممنوع (پشت کلاه کاسکت نوشته بود)

9-  مرگ بر صدام موجی

10- لبخندهای شما را خریداریم .

11- مرگ بر هزاردام این که صدام است.

12- مزرعه نمونه سیب زمینی (تابلو ورودی میادین مین گذاری شده)

لبخند

13- من خندانم قاه قاه قاه (این جمله با خط درشت پشت پیراهن شهید مهدی خندان جمعی گردان عمار لشکر 27 نوشته شده بود)

14- من مرد جنگم (الکی من خالی بندم)

15- مواظب باش ترکش کمپوت نخوری (تابلویی بود جلوی در تدارکات در منطقه).

16- نامه رسان صدام (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)

17- نزدیک نشوید شخصی است وضو و نماز را باطل می کند. (دمپایی نوشته)

18- نمی تونی لطفا مزاحم نشو (لباس نوشته خطاب به گلوله)

19- نه خسته دلاور

20- ورود افراد متفرقه (منظور پرنده های آهنین توپ و خمپاره) ممنوع

21- ورود ترکش از پشت ممنوع ، مرد آن باشد که از روبرو بیاید

22- نیش زدن انواع عقرب و رتیل ممنوع (چادر نوشته)

23- ورود شیطان ممنوع (تابلو نوشته ای با زغال)

24- وای به روزی که بسیج بسیج بشه


منبع :

برگرفته از کتاب فرهنگ جبهه

جلوه ی عرفان در طنز جبهه


قسمت اول :

از رفتارش خوشم آمد :

یک سری رفتیم پیش بچه های شهید چمران یک جایی بود که گویا خط مقدمی هم برایش تعریف نشده بود. قصد مان این بود که برویم و یک صحبتی برای آنها بکنیم و شب برگردیم. سخنرانی که کردیم، بعد از نماز مغرب و عشا به برادری که فرمانده شان بود ، در حالیکه داشت با قطار گلوله هایی که به خودش بسته بود ور می رفت ، گفتم: با اجازه تان ما می خواهیم برویم . او با متانتی برگشت گفت: حاج آقا آمدن به اینجا در اختیار شما بوده ولی رفتن از اینجا در اختیار ماست!

جلوه ی عرفان در طنز جبهه

این هم قشنگ بود ، هم شوخی ، هم محبت. هر چه که بخواهی تو همین برخورد وجود دارد. با شوخی هم می خواهد بگوید من اینجا قدرت دارم هم بگوید ما علاقه داریم شما اینجا بمانید و ...

شانه کردن مو  وسط معرکه :

تعدادی از همان بچه های شهید چمران رفته بودند یک عملیات اطلاعاتی شناسایی انجام داده بودند؛ داشتند تعریف می  کردند ، می خواستند بگویند که چه قدر خطر و گلوله بود. یکی از دوستان که مو های فر و خیلی بلندی داشت ، برای ما تعریف می کرد « حاج آقا اونقدر تیراندازی و رگبار شدید بود که گلوله مو ها مونو شونه می کرد » این تعبیر برایم خیلی جالب بود. 

نمک بود :

در منطقه جنگی اگر مقوله رفتار رله و راحت تو بچه ها نمی بود ، تحمل قضایای آنجا خیلی سخت می شد. شما شاهد باشید که جلو چشم شما کسی که تا دیروز با هم در یک سنگر سر یک سفره می نشستید ، به شهادت رسیده یا  مجروح شده او را به بیمارستان برده اند و از حال و اوضاع او خبر ندارید خیلی سخت می شد و لذا رزمنده انگار خودش را متقاعد کرده که با این فضا حتماً باید کنار بیاید و باید یک چیزهایی را قاطی این فضا بکند که اوضاعش این گونه باشد. آن چیز که باید قاطی بکند چیست ؟

شاید این نمک همان حالت طنز و رفتار طنزآمیز است که خیلی جاها مشکل گشا بوده.

 ممکن است یکی بگوید آقا من پناه می برم به نماز شب به ذکر ، به قرآن، اما باز یک نمکی هم لازم است . شاید این نمک همان حالت طنز و رفتار طنزآمیز است که خیلی جاها مشکل گشا بوده.

سر و صدا نکن :

از این شهید بزرگواری که عکسشان روی دیوار است (برادر شهید استاد) که در منطقه ای در کردستان فرمانده بودند، از ایشان نقل کرده اند عملیاتی شده بود و بعضی از دوستانشان شهید و بعضی هم مجروح شده بودند.

لبخند

 ایشان شاهد این صحنه بودند. باید چه کار بکنند؟ بالاخره شرایط جبهه است. یکی از آنهایی که مجروح بوده و وضعیتش هم خیلی سخت بوده و بی تابی و ناله می کرده است. ایشان به آن بنده خدا می گوید: آن یکی شهید شده کنار تو صدایش در نمی آید تو که مجروح شدی داری ما را رسوا می کنی؟! با اینکه این شهید از نظر عاطفی فوق العاده بود.

کارکرد داشت :

من فکر می کنم واقعاً اگر دقت کنیم اینها خیلی کارکرد داشت. اینها لازم بوده است. این بحث طنز و اینها می توانسته یک عنصر تاثیرگذار جدی در بازسازی روحیات بچه ها و ارتباطات عاطفی که باید در منطقه با همدیگر می داشتند همه اینها را گویا این نحوه نگاه تامین می کرده است.

ریشه اش در کربلاست :

شب عاشورا قبل از اینکه موضوع فردا جدی اعلام بشود به جماعتی که در محضر آقا ابی عبدالله علیه السلام هستند، ما این حرفها را (شوخی و طنز) نمی شنویم. انگار یک حالت سنگینی بر کربلا حاکم است. اما شب عاشورا بعد از اینکه در جناح دشمن جنب و جوشی شد، حضرت زینب به امام حسین علیه السلام خبر دادند. حضرت به اباالفضل فرمودند برو ببین که چه خبر است؟ حضرت رفتند و برگشتند، گفتند که تصمیم دارند حمله کنند. حضرت فرمودند برو اگر ممکن است مهلت بگیر. امشب ما می خواهیم نماز بخوانیم ؛ قرآن بخوانیم؛ دعا کنیم؛ استغفار کنیم.

بعد از اینکه بشارت شهادت را می دهد، معروف است که دیگر طنز و شوخی و خنده و خوشحالی بود که بین اصحاب ابی عبدالله دیده می شد. من فکر می کنم طنزهای جبهه ما ریشه در نگاه عاشوراییان دارد .

 خدا می داند که : انّی احب الصلوه، من عاشق نمازم و بعد هم قرار شد که همین اتفاق بیفتد و تا فردا مهلت داشته باشند. شب امام حسین علیه السلام در خیمه برای آنهایی که فردا می خواهند پا به رکاب حضرت باشند، صحبت می کنند. اولش امام می گوید که بروید شما مرخص هستید. فردا اینها با من کار دارند. حتی برای اینکه آنها راحت باشند می گویند که خیمه تاریک شود. ثانیاً امام یک بهانه دیگر هم بهشان نشان داد فرمود: که بچه های من را هم دستشان را بگیرید ببرید. بعد از اینکه دید کسی نمی رود و همه اعلام وفاداری می کنند، حضرت می فرماید که من هم یک بشارت به شما می دهم.

جلوه ی عرفان در طنز جبهه

بعد از اینکه بشارت شهادت را می دهد، معروف است که دیگر طنز و شوخی و خنده و خوشحالی بود که بین اصحاب ابی عبدالله دیده می شد. من فکر می کنم طنزهای جبهه ما ریشه در نگاه عاشوراییان و اصحاب ابی عبدالله علیه السلام دارد. ممکن است آن بچه ها حتی خیلی حواسشان نباشد که شب عاشورا چه گذشته ولی خود به خود چون پرورش یافته مکتب قرآن و ابی عبدالله هستند خودشان یک هماهنگی با آنجا دارند و می گویند که می خواهیم شهید بشویم. شهادت ماتم که نیست. هر اتفاقی هم که بیفتد انگار که راضی به رضای خدا هستند. آن رضایت، آن تسلیم بودن، آن توفیق حضور در جبهه پیدا کردن، همه اینها که دست به دست هم می دهد آن رفتار طنزآمیز شکل می گیرد.

کی شوختر بود؟ :

برای اینکه بدانیم چه کسانی شوخ طبع تر بودند، باید دید که کی آرامش روحی بیشتری داشت. کی عقبه تفکرش ریشه های عمیق اعتقادی داشت؛ نه اینکه بگوییم کی علم و دانشش بیشتر بود. کی آیات بیشتری از قرآن را حفظ بود. نه. کی آیات بیشتری از قران را نوشیده بود؟ کی محبت و ولایت ائمه علیهم السلام بیشتر رویش تاثیر گذاشته بود؟ کی اعتماد و اعتقادش به امام که قلبها را به راستی با خودش می برد، راسختر بود؟ هر کس که این زمینه ها را بیشتر داشت، آنجا راحت بود. راحت تر شما این چیزها را ازش می دیدید. البته خب طنز و شوخی یک خرده با جنس آدمها آمیخته است. ممکن است یک کسی بود که همه اینها را داشت منتها شما این رفتار  شوخی و طنز را کمتر در آنها ببینید.

                                                                    ادامه دارد ...

مطلب مرتبط :

رابطه عرفان و طنز در جبهه


منبع :

خمپاره

رابطه عرفان و طنز در جبهه


طنز جبهه های ما جدا از عرفان نیست

امام جمعه موقت قزوین ، مسئول نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره) ، استاد حوزه و دانشگاه، مفسر قرآن ، حاج آقا عبد الکریم عابدینی ، با همه این عناوین شناخته می شود ، اما آنچه ما را مصمم به انجام گفت و گو با ایشان کرد ، حضور متوالی ایشان در جبهه ها در کسوت روحانیت و البته چهره بشاش و شوخ طبعانه ای بود که از ایشان سراغ داشتیم. 

در قرآن دنبال طنز گشتم :

لبخند

یک موقع تو ذهنم بود که رد پای طنز و شوخی را در قرآن پیدا کنم. دیدم مثلاً جاهایی انگار شبیه طنز و شوخی و اینها پیدا می شود. فرض کنید حضرت موسی عصایش را می اندازد و بعد می ترسد! خب شما اگر آنجا باشید خنده تان می گیرد. خدا می گوید: لاتخف سنعید ها سیرتها الاولی ( نترس! ما آن را به حالت اولش برمی گردانیم.) یا اینکه خداوند می خواهد ناتوانی ما  آدمها که خیلی ژست می گیریم را مثال بزند می گوید مثل مگسی که چیزی را از شما ربوده است. حالا که نانو تکنولوژی مطرح است خوب می شود فهمیدش . ممکن است یک چیز خیلی گرانبهایی حجم کوچکی داشته باشد که یک مگس هم بتواند آن را بدزدد. بعد شما هم ناراحت ، دارید دنبال آن می دوید. بعد خداوند می گوید: ضعف الطالب و المطلوب . چقدر قشنگ است ! نه تنها چیز طنزآمیزی را بیان می کند ، بلکه دارد تصویرسازی می کند. می بینید این را ؟ یک نفر دارد می دود یک مگسی هم از او چیزی را برداشته ، دارد فرار می کند. همین آدم با آن قیافه ای که گرفته از عهده آن مگس برنمی آید. آن وقت خدا می گوید هر دوتان ضعیفید. بنشینید سر جایتان.

من می گویم در قرآن هم یک رگه هایی از این دیده می شود که فطرت آدمی هم هست. خدا همانطور که آدمها را این طوری خلق کرده کلامش هم یک سنخیتی با او دارد دیگر ؟

یک موقع تو ذهنم بود که رد پای طنز و شوخی را در قرآن پیدا کنم. دیدم مثلاً جاهایی انگار شبیه طنز و شوخی و اینها پیدا می شود.

کی خوابش می برد؟

یک امامزاده ای بود تو قسمت شمال سوسنگرد با جایی که ما مستقر بودیم یک فاصله چند صدمتری داشت. یک وقت دوستان گفتند برویم یک فاتحه ای بخوانیم و زیارتی بکنیم. دشتی بود. زمستان آنجا مثل بهار ماست. تو زمینهای سبز شده بهاری آنجا داشتیم مسیر را می رفتیم. چهار نفر بودیم. بچه های لشکر 92 اهواز .

رزمندگان

 صدای توپ را می شنیدیم. زودتر از گلوله اش صدایش می آمد. چهار تا توپ برای ما چهار نفر شلیک شد. می خواستند بگویند که ما قشنگ می دانیم شما چه کار می کنید. دوستان نظامی گفتند : بخوابید! من به شوخی گفتم « تو این وضعیت که توپ داره میاد کی خوابش می بره؟! »

من ؟ مکتب من ؟

در دامنه یکی از کوههای بلندیهای « الله اکبر » سنگری که توش نشست و برخاست می کردیم زیر شکم یک تانک بود. یعنی تانک را یک جا مستقر کرده بودند، این شنیهای تانک این ور و آن ور قرار گرفته بود. زیرش را خالی کرده بودند. نه آن قدری که آدم بتواند بایستد. فقط در حالت نشسته می توانستی بروی داخل سنگر.

ما دیدیم می خواهیم اینجا زندگی بکنیم. باید جایمان را درست کنیم.

 تو این وضعیت که توپ داره میاد کی خوابش می بره؟!

 ذره ذره کندیم و گودتر شد. رفت و آمدمان هم راحت تر شد. حالا ببینید چقدر ناشیانه بود. اگر گلوله دشمن می آمد و می خورد روی تانک ، زیر آن تانک جهنمی ترین جایی می شد که آدم چیزی ازش نمی ماند . حالا شده بود ایام عید . حالا چطور راهیان نور می روند جبهه ؛ یک تعدادی دانشجو از تهران آمده بودند جبهه ها را ببینند و یک خدا قوتی به رزمنده ها بگویند .

سنگر

 اینها که آمدند ، ما تازه از کندن سنگر فارغ شده بودیم. زدیم تو خال ریا گفتیم « من این سنگرو کندم! » حال غافل از اینکه حرف امام که به بنی صدر می گفت هی نگویید « من » این « من » شیطان است. بگویید: « مکتب من ». این حرف هنوز تر و تازه بود و ما هم شنیده بودیم. یکی از دانشجوها این جمله امام را در جواب من گفت که « هی نگویید من ... » من هم برگشتم به ایشان گفتم : معذرت می خواهم. من اشتباه گفتم. مکتب من این سنگر را کنده است. نگاه کنید دستهای مکتب من تاول زده است.

معتبرتر از کارت ملی

خیلی وقتها با لباس نظامی عمامه می بستیم تا رزمنده ها بدانند که آخو ندیم و اگر سوال یا مشکلی بود بپرسند. مدتی طرفهای پل ذهاب بودیم . یک بار که خیلی خاک آلود شده بودیم ، عمامه ام هم خاکی بود و مثل حالت اتو کشیده الان نبود. رفتم به پادگان پل ذهاب. بچه های دم در گفتند که کارتتان را نشان بدهید . به وضعیت خاک آلوده ام اشاره کردم و گفتم: این کارتم! و این وضعیت خاک آلوده عمامه و لباسم نشان می دهد که من از پشت میز و کرسی نیامده ام تو این منطقه. آنها هم این کارت را بهتر از کارتهای ملی که شماها دارید قبول کردند.

                                                                      ادامه دارد ...


منبع :

خمپاره

گریه می کنیم ما، الکی !


آخ که "پیام " سوسول بود! سوسول اون جوری که نه، ولی از بس تر و تمیز و خوش تیپ بود بهش می گفتیم سوسول. خب اون سال ها رسم نبود که اون قدر خوش تیپ بیان مسجد! . نه بابا شوخی کردم. مثل همون شوخی ها که با پیام می کردم.

حمید داوود ابادی

آخ که بچه ی مودب، با تربیت، با شعور و در یک کلمه نازی بود. خیلی دوستش داشتم ولی هیچ وقت روم نشد بهش بگم. شاید ازش خجالت می کشیدم. از حجب و حیا، از اخلاق و رفتار قشنگش. اون قدر بهش گیر دادیم که:

- حتی اسمت هم سوسولی یه ... آخه پیام هم شد اسم؟

آخرش اسمش رو عوض کرد و گذاشت "حسین ".

هیچ وقت ندیدم گوشه لباش رو به پایین متمایل باشن. همیشه لباش به تبسمی نمکین باز بودن. زیبا و دل نشین.

(اووه ... حالا منم جو زده شدم. بعد 21 سال دوری، حالا زده به سرم که: آره چه بچه با معرفتی بود.)

ولش کن. بذار برم سر اصل مطلب.

یکی دو سال پیش، رفتم بقالی سر کوچه که شکلات و پفک بخرم واسه بچه ام. اصلا نمی دونم چی شد که حرفم با آقا مهدی، بقال محل، رفت روی خاطرات قدیمی و بچه محل هایی که دیگه نیستن. همین که گفت با پیام رفیق بوده، گل از گلم شکفت و داغ دلم تازه شد. اون قدر که انگار همین دیروز خبر شهادتش رو دادن. نه. انگار هنوز وایساده جلوم و داره می خنده. نه نه. قشنگ تر از اون. انگار فروردین سال شصت و هفته و چند روز قبل از شهادتشه توی "اردوگاه آناهیتا " در اطراف شهر کرمانشاه.

امان از دست پیام. از خونه که دور شده بود، زبون واز کرده بود. اصلا مگه پیام توی تهران و توی مسجد این جوری بود؟ آتیش می سوزوند. ولی قشنگ و دل نشین. بدون این که به کسی بد کنه و یا کسی از دستش ناراحت بشه.

امان از دست پیام. از خونه که دور شده بود، زبون واز کرده بود. اصلا مگه پیام توی تهران و توی مسجد این جوری بود؟ آتیش می سوزوند. ولی قشنگ و دل نشین. بدون این که به کسی بد کنه و یا کسی از دستش ناراحت بشه.

نه خداییش دروغ نگم، یه نفر بد جوری از دستش شاکی بود. اون قدر که از دستش عصبانی می شد و سرش داد می زد.

کی بود؟ خب همین "مسعود دهنمکی " اخراجی ها!

آره مسعود.

نفهمیدم چرا، پیام خل و چل راه می افتاد توی راهروی ساختمون گردان سلمان، و برای این که حال مسعود رو بگیره، به سبک نوحه خونی مداح هایی که اون روزها مد بود، شروع می کرد با صدای بلند خوندن:

حمید داوود ابادی

کنار نعش دهنمکی

گریه می کنیم ما، الکی

گریه می کنیم ما، الکی

واویلا واویلا واویلا

واویلا واویلا واویلا

جیغ مسعود در می اومد. نمی دونم چرا پیام حال می کرد حال مسعود رو بگیره!

مسعود اون قدر بد اخم و زمخت بود که برعکس پیام، گوشه لباش پایین بودن و اخماش توی هم. ولی پیام این چیزا حالیش نمی شد.

مطمئنم اگه الان هم مسعود این رو بخونه، باز قاط می زنه. خب بزنه. زورش می رسه، بره سر قبر پیام عربده بزنه. به من چه. من دارم خاطره اون رو می گم.

منم می زنم توی جاده خاکی ها!

داشتم از آقا مهدی بقال محل و دوستیش با پیام می گفتم.

آره آقا مهدی دو سه تا خاطره معمولی از پیام گفتم ولی هیچ کدوم اونی که از قول باباش تعریف کرد، نمی شه.

آقا مهدی گفت:

بابا ... من چاییم رو تلخ می خورم عوضش سهمیه شکر خودم رو جمع می کنم، زیاد که شد میدم برای جبهه ها.

"بابای پیام چند روز پیش اومد این جا خرید کنه که حرف پیام اومد وسط. باباش که داشت گریه اش می گرفت، گفت:

اون روزای جنگ، که همه چی کوپنی بود از جمله شکر، که آزادش گیر هیشکی نمی اومد، پیام هر روز صبح که می خواست بره مدرسه، چاییش رو تلخ می خورد. یکی دو روز دقت کردم دیدم یه کیسه مشما آورد و چند قاشق شکری که واسه شیرین کردن چاییش بود، ریخت توی اون و گذاشت توی کمد خودش. یه روز بهش گفتم: پیام ... بابا جون چرا این کار رو می کنی؟ چرا چاییت رو تلخ می خوری؟ تو که چایی شیرین خیلی دوست داری.

که گفت: بابا ... من چاییم رو تلخ می خورم عوضش سهمیه شکر خودم رو جمع می کنم، زیاد که شد میدم برای جبهه ها.

گل شقایق

با تعجب گفتم: خب بابا جون تو چاییت رو شیرین بخور، من هر جوری شده چند کیلو شکر گیر میارم و از طرف تو میدم واسه جبهه. اصلا میدم خودت برو بده واسه رزمنده ها.

که پیام با همون احترام همیشگیش گفت:

 نه بابا جون. من فقط می خوام سهم خودم رو بدم واسه جبهه.

"پیام (حسین) حاج بابایی " که می خواست با همون "مال " اندک خودش جهاد کنه، 26 فروردین 1367 در ارتفاعات "شاخ شمیران " غرب کشور جانش را هم داد به راه خدا و جاودانه شد.

حالا اگه رفتین بهشت زهرا (س) قطعه 27 کنار مزار شهید "مجید پازوکی " مزار پیام رو هم زیارت کنین و ازش بخواین دعا کنه "عاقبت به خیر " بشیم.


منبع :

حبرگزاری فارس - حمید داوود آبادی