خونین شهر

خونین شهر

خونین شهر

خونین شهر

طنز در اسارت


آجیل مخصوص  :

شوخ طبعی‌اش باز گل کرده بود. همه ‌ی بچه‌ ها دنبالش می‌ دویدند و اصرار که به ما هم آجیل بده ؛ اما او سریع دست تو دهانش می‌کرد و می‌گفت: نمی‌دم که نمی‌دم.

آجیل

آخر یکی از بچه‌ها پتویی آورد و روی سرش انداخت و بچه‌ ها شروع کردند به زدن. حالا نزدن کی بزن آجیل می‌ خوری ؟ بگیر، تنها می‌خوری؟ بگیر.

و بالاخره در این گیر و دار یکی از بچه‌ها در آرزوی رسیدن به آجیل دست توی جیبش کرد اما آجیل مخصوص چیزی جز نان خشک ریز شده نبود. و ما همگی سر کار بودیم.  

آمارگیر وسواسی :

یکی از درجه‌داران عراقی که سال‌ها در ارتش بعث خدمت کرده بود، در شمردن اسرا خیلی وسواس به خرج می‌داد و همیشه هم دست آخر اشتباه می‌کرد. یک روز عصر شروع کرد به شمردن بچّه‌ های اتاق 10 تا آن ‌ها را به داخل آسایشگاهشان بفرستد. تعداد افراد هر آسایشگاه حدوداً صد و پنجاه نفر بود ؛ ولی گاهی می‌شد چند نفری را برای نظافت بیرون نگه می ‌داشتند و یا مثلاً به جرم مخالفتی به سلّول می‌ بردند. خلاصه این که چند بار تا آخر شمرد و دوباره برگشت و در هر بار از مسئول آسایشگاه چیزی می‌پرسید. مثلاً می‌گفت: چند نفر در بیمارستان یا سلّول هستند و بالاخره بعد از کلّی شمردن، دستور داد صف به صف داخل اتاق شوند. بعد از داخل کردن بچّه‌ها هم ، در را قفل کرد . اما همین که خواست به طرف آسایشگاه دیگر برود، دید دو نفر دوان دوان به طرف آسایشگاه می‌آیند . پرسید : شما مال کدام اتاق هستید ؟ هر دو گفتند : اتاق 10 .

آزادگان

 درجه‌ دار عراقی با تعجب به طرف اتاق 10 برگشت تا آن‌ها را داخل اتاق کند که دید چند نفر دیگر هم آمدند . بدبخت درجه‌ دار فداکار صدام از خجالت داشت آب می‌ شد و بچّه ‌ها هم داخل اتاق از خنده روده‌ بُر شده بودند .

غذای بی ‌نمک :

یکی از بچه‌ های اهواز به نام نصرالله قرایی در یکی از نامه ‌هایش خطاب به مادرش چنین نوشته بود: « مادر جان ، حتماً همراه جواب نامه برایم عکس بفرستید ، چون نامه‌ ی بدون عکس مثل غذای بدون نمک است. » و با این مثال خواسته بود بر ارسال عکس تأکید داشته باشد. چند روز گذشته بود تا این که دیدیم سر و کلّه ‌ی عراقی ‌ها پیداشد . بچه ‌ها را جمع کردند و یکی از آنها خطاب به ما گفت: کی غذای ما بی‌ نمک بوده که در نامه ‌هایتان از بی ‌نمکی غذا شکایت می ‌کنید؟ شما قدر خوبی ‌های ما را نمی‌ دانید. بعد هم نامه را برای ما خواندند. بچه‌ها که پی به موضوع برده بودند، به زور توانستند به عراقی ‌ها بفهمانند که در این نامه چنین منظوری در کار نبوده است و هر طور بود شرّشان را کوتاه کردند.

تئاتر پر ماجرا :

بچه ‌ها در اسرات پس از گذشت سال ‌ها و ماه‌ ها با شرایط آنجا خو گرفتند و برای اینکه با ایجاد تنوعی ، یکنواختی کسالت‌ بار روزهای اسارت را از بین ببرند، در صدد تدارک سرگرمی ‌هایی برآمدند که از آن جمله برنامه تئاتر بود. یادم می‌ آید تئاتری داشتیم طنز و فکاهی که یکی از بچه ‌ها نقش غلام سیاهی را در آن باید ایفا می ‌کرد. پس از تمرینات بسیار که علی ‌رغم محدودیت‌ های بسیار صورت پذیرفت ، تئاتر آماده شد و قرار شد که در آخر شب اجرا شود. از این رو بعد از گذاشتن نگهبان و اتخاذ تدابیر امنیتی لازم ، تئاتر شروع شد، اما این تئاتر آنقدر جالب و نشاط آور بود که توجه همه بچه‌ها از جمله نگهبان ‌های خودی را هم به خود جلب کرد و به همین خاطر متوجه حضور سرباز عراقی در پشت در آسایشگاه نشدند و هنگامی کلمه‌ی رمز قرمز اعلام شد که درِ آسایشگاه داشت با کلید باز می‌شد. همه پراکنده شدند، از جمله همان برادرمان که نقش غلام سیاه را بازی می‌کرد.

آزادگان

او هم رفت زیرپتویی و خودش را به خواب زد. سرباز عراقی وارد آسایشگاه شد و در حالی که دشنام می‌ داد ، گفت: چه خبر است؟ مگر وقت خاموشی نیست؟ دید همه بچه‌ ها نشسته‌اند و دارند به او نگاه می ‌کنند اما یک نفر روی سرش پتو کشیده است. به همین جهت شروع به ایجاد سرو صدا کرد. اما باز هم او از زیر پتو بیرون نیامد. سرباز عراقی که از خشم و عصبانیت داشت می ‌لرزید، به تندی به طرف او رفت و در حالی که با مشت و لگد به جانش افتاده بود پتو را از روی سرش کشید، ولی با دیدن صورت سیاه او از ترس نعره‌ای کشید و فرار کرد و خودش را از آسایشگاه بیرون انداخت و سپس خنده بچه‌ها بود که مثل بمبی آسایشگاه و اردوگاه را بر سر آن سرباز بخت‌برگشته خراب کرد. حقیقتاً بروز این صحنه از صدها تئاتر طنزی که با بهترین امکانات اجرا شود، برای ما جالب‌ تر و زیبا تر بود و بعد ازاین جریانات هم به سرعت صورت آن برادرمان را تمیز کردیم و وسایل را هم جمع کردیم و متفرق شدیم تا با آمدن مسئولان عراقی اردوگاه همه چیز را حاشا کنیم.

کلید جهنم :

در همان لحظات اولیه ‌ی اسارت ، وقتی افسر عراقی پلاک مشخصات را از گردنم درآورد، با نگاهی تمسخرآمیز گفت: این همان کلید بهشت است که [امام] خمینی به شما داده تا با آن درِ بهشت را باز کنید و داخل شوید؟! در جواب افسر عراقی، یکی از برادران بسیجی نکته‌ سنج، با اشاره به پلاک افسر عراقی گفت: حتماً این هم کلید جهنم است که صدام به شما داده تا وقتی به دست ما کشته شدید، به راحتی در جهنم را باز کنید و داخل شوید!؟ با شنیدن این جواب دندان‌شکن، افسر عراقی که سخت عصبانی شده بود، با ضربات سیلی و لگد به جان آن جوان بسیجی افتاد و او را کتک مفصّلی زد.


منبع :

سایت صبح

رجز خوانی شهید دستواره


گلوله از همه طرف مى بارید. مجال تکان خوردن نداشتیم . سه نفرى داخل سنگرى که از کیسه هاى گونى تهیه شده بود ، پناه گرفته بودیم . بقیه بچه ها ، هر کدام در سنگرى قرار داشتند ...

نیروهاى ضد انقلاب ، مقر سپاه مریوان را محاصره کرده بودند. براى این که فرصت مقابله به ما ندهند ، براى یک لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور که گوشه سنگر پناه گرفته بودیم و لبه کیسه گونى ها بر اثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سید محمدرضا دستواره با تبسم همیشگى گفت:

 شهید دستواره

- بچه ها! مى خواهید حال همه ضد انقلاب ها رو بگیرم؟

با تعجب پرسیدیم: « چطورى ؟ آن هم زیر این باران تیر و آر پى جى ؟! »

سید خندید و گفت: « الان نشان مى دهم چه جورى »

و به یکباره بلند شد. لبه سنگر تا کمر او بود و از کمر به بالایش از سنگر بیرون. در حالى که خنده از لبانش دور نمى شد، فریاد زد:

- این منم سید رضا دستواره فرزند سید تقى ...

و سریع نشست. رگبار تیربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سید رضا قهقهه مى زد و مى گفت:

- دیدى چه جورى شاکیشون کردم ... حالا بدتر حالشون رو مى گیرم.

هرچه اصرار کردیم که دست از این شوخى خطرناک بردارد ، ثمرى نبخشید ، دوباره برخاست و فریاد زد:

- این سید رضا دستواره است که با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هیچ غلطى نمى توانید بکنید...

و نشست. رگبار گلوله شدیدتر شد و خنده سیدرضا هم.

با شادى گفت : « مى خواهید دوباره بلند شوم ؟ ».

منبع :

جام جم آنلاین

ورود کلیه برادران ممنوع !


• وقتی یک شاگرد شوفر ، مکبر نماز شود ، بهتر از این نمی شود . نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع می کرد و بچه ها مجبور بودند با سر و صورتی خیس در حالی که بغل دستی هایشان را خیس می کردند ، خود را به نماز برسانند یا اشکال از بچه ها بود که وضو را می گذاشتند دم آخر و تند تند یا الله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و ان الله مع الصابرین ....

لبخند

بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند . مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد . وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد ، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت : یاالله نبود ... حاج آقا بریم .

نمی دانم چند نفر توی نماز زدند زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن .

• شیشه ی  در ورودی ناهار خوری شکسته بود. این عبارت را با ماژیک قرمز روی کاغذی نوشته و به دیوار چسبانده بودند : « ورود کلیه ی برادران ممنوع »

موقع ناهار بود. سالن هم در دیگری نداشت. یعنی چه ؟ هیچ کس تصور نمی کرد در بسته باشد یا این که قضیه شوخی باشد چند نفری رفتند پیش مسئول مربوط و داد و فریاد راه انداختند : « این چه وضعشه ، در چرا بسته است ، این کاغذ چیه که نوشته اید ؟ » و از این حرف ها... بعد راه افتادند رفتند آشپزخانه.

جریان را که تعریف کردند سر آشپز خندید و گفت : « اولاً در بسته نیست ، باز است. ثانیاً ما نگفتیم کلّیه. گفتیم کلیه ، برای همین روی لام تشدید نگذاشتیم ».

حسابی کفری شدیم . فکر همه چیز را می کردیم الا این که آشپزها هم با ما بله!

چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد . وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد ، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت : یاالله نبود ... حاج آقا بریم .

• در عملیات کربلای 5 نیروهای لشکر 5 نفر در موقعیت سخت و خطرناکی قرار گرفتند.

ما داخل سنگر کوچکی که گروهی از فرماندهان از جمله برادر شوشتری (جانشین فرمانده قرارگاه ) در آن حضور داشتند ، نشسته بودیم . سردار شوشتری از آنجا به کمک بی سیم به هدایت عملیات مشغول بود و گویی اصلا در جمع ما قرار نداشت و روحش پیش نیروهای در خط بود. در آن بین برادر سعید مؤلف اناری برداشت و داشت آب لمبو می کرد تا بخورد. وقتی فشارهایش را به انار بیش تر می کرد. گفتم :«آقا سعید! الان می ترکد ها !»

اما آقا سعید گوش نکرد و ناگهان انار ترکید و مقدار زیادی آب انار روی سر و صورت آقای شوشتری ریخت .

لبخند

یکدفعه آقای شوشتری بهت زده از جا پرید و چون هوش و حواسش در سنگر نبود . نگاهی به اطراف کرد و با گوشی بیسیم محکم به سر من زد و دوباره به کارش مشغول شد .

بعد از دفع حمله ی دشمن ، وقتی که آرامش به خط برگشت جرات کردم و به ایشان گفتم : «حاج آقا ! سعید بود که انار را روی شما ریخت ، شما چرا مرا زدید ؟»

گفت :« هرچه بود ، تمام شد . او دور بود و شما نزدیک ! من هم کار داشتم نمی شد او را بزنم !!»

• دل بچه ها از عملیات قبلی حسابی پر بود؛ این که نیرو ها نتوانسته بودند در نقطه ای به هم دست بدهند و دشمن را دور بزنند ، و حالا هی خط و نشان می کشیدند . دیگر حرفی نبود که نزنند. حسابی شلوغش کرده بودند ، حتی آن هایی که از ضعیفی و نحیفی نمی توانستند خودشان را جمع و جور کنند. این بود که بعضی از باب مزاح سر به سر همدیگر می گذاشتند و می گفتند : «زیاد تند نرو بعداً معلوم می شود .. آخر حمله می شمرند.»

 و اگر طرف صحبت می پرسید : «منظورت جوجه هاست؟ جواب می دادند:« نه؛ بسیجی ها را!»

و او که می خواست نشان بدهد در حاضر جوابی از بقیه عقب نمی ماند می گفت: « مگر چیزیشان می ماند که بشمارند؟» و پاسخ می شنید که : « آره؛ نامشان را که به نکویی می برند!».


منبع :

وبلاگ پلاک ، شهادت

 

تنظیم برای تبیان :

بخش هنر مردان خدا - سیفی

مرجع تقلید وسواسی ها


خندیدن و خنداندن و کلا خنده در اسارت کیمیایی بود ، که اگر برای چند لحظه از آسایشگاه رخت بر می بست همه از پا در می آمدند .

خنده مرهمی بر زخم های کابل و با توم بود ، خنده پانسمان پاهای فلک خورده و دست نوازشی بر صورت های سیلی خورده بود

و اینک آنچه می آید ....

مرجع تقلید وسواسی ها

• یکی از بچّه‌ها، به خیال خودش می ‌خواست با نماینده‌ ی صلیب سرخ که آن روز در اردوگاه بود، مزاحی کرده باشد.

پشت در مخفی شد و همین ‌که صلیبی می خواست وارد آسایشگاه شود، از جلویش درآمد و بلند گفت: " پخ "

بنده‌ ی خدا در جا غش کرد و دراز به دراز افتاد کفِ آسایشگاه.

هول هولکی آب آوردیم، زدیم به صورتش و آب قندی به خوردش دادیم تا کم ‌کم حال آمد. بعد هم کلّی ازش معذرت خواهی کردیم و قضیه به خیر و خوشی تمام شد.

• امام جماعت، آن‌قدر رکوع رکعت اوّل را طولانی می ‌کرد، که کمر درد می ‌شدیم. هم برای بچّه ‌ها رسیدن به نماز جماعت مهم بود، هم برای امام جماعت که آن‌قدر صبر می‌ کرد تا همه به آن برسند و بعداً جای گلایه و اعتراض نماند.

منصور، سیزده سالش بود. همیشه، نیم ساعت قبل از اذان، آماده بود برای نماز.

یک‌ روز که صف دست‌ شویی خیلی شلوغ بود، نتوانست سر وقت به نماز برسد.

از دور، صدای یاالله... یاالله او را می ‌شنیدم که نزدیک می ‌شد؛ و ما هم ‌چنان در رکوع مانده بودیم. دوان ‌دوان آمد و دمپایی‌ هایش را هر یک به گوشه ‌ای پرتاب کرد و با سر و صورت خیس، دست‌ هایش را برای گفتن تکبیر بالا برد، اما همین که خواست « الله اکبر» را بگوید، امام جماعت قد راست کرد.

آره جون خودتون، عمراً اگه با این نمازتون برید بهشت ! به همین خیال باشید.

منصور سرجایش میخ ‌کوب شد. وقتی همه در سجده‌ی دوم بودند، صدایش را می ‌شنیدند که با خشم، خطاب به امام جماعت می‌ گفت: عجب آدمیه... حالا اگر یه ثانیه صبر می ‌کردی تا منم برسم، زمین به آسمون می ‌رسید، یا آسمون به زمین...؟

آره جون خودتون، عمراً اگه با این نمازتون برید بهشت ! به همین خیال باشید.

آن روز، بچّه‌ ها همه‌ی حواس ‌شان به منصور بود و به زور جلوی خنده‌ شان را گرفته بودند. همین ‌که سلام نماز را دادند، خنده‌ی جماعت به هوا رفت.

• سرش به کار فرهنگی‌ اش بود. سوت آزاد باش که زده می‌ شد، سیّد کارش را شروع می‌ کرد. از تمرین تئاتر گرفته، تا راه ‌اندازی گروه سرود و ساخت وسایل و ماکت و...

مرجع تقلید وسواسی ها

در کارش خیلی جدّی بود و در عین حال بذله‌گو و شوخ طبع، و از همه مهم‌ تر، این‌ که سیّد در خوش ‌مشربی و حاضرجوابی تک بود و کم‌تر پیش می‌ آمد رو دست بخورد. یک روز عصر، خسته و کوفته از تمرین و فعالیت، داشت می ‌رفت توی آسایشگاه که مجید از جلویش درآمد.

ـ خسته نباشی آقا سیّد... این نمایش ‌تون کی می ‌ره روی پرده؟

ـ می ‌ره إن ‌شاءالله؛ هفته ‌ی آینده، البته اگر بچّه‌ ها بیان سر تمرین.

ـ جداً دستت درد نکنه سیّد. اگر امثال تو توی این چار دیواری نبودن، دهن روحیه‌ی بچّه ‌ها سرویس بود؛ خدا اجرت بده.

مجید داشت از سیّد تعریف می‌ کرد و همان‌طور رو به آسمان کرد و گفت: خدایا! من که هیچ ‌ام، پوچ‌ ام، به‌خاطر این بچّه مخلص‌ ها، من رو هم ببخش. خدایا! درسته که ما گناه ‌کاریم و پیش تو آبرویی نداریم، اما این سیّد، این اولاد پیغمبر...

مجید می‌ گفت و سیّد از تواضع سر به زیر انداخته بود؛ گویی اصلاً از این همه مدح و ثنا راضی نباشد؛ اما مجید ادامه داد:

اما این سیّد که دیگه از ما بی‌ آبرو تره...

خدایا! درسته که ما گناه ‌کاریم و پیش تو آبرویی نداریم، اما این سیّد، این ...

 ادامه داد:

اما این سیّد که دیگه از ما بی‌ آبرو تره...

سیّد که فکر این جایش را نکرده بود، گوش مجید را گرفت و در حالی که فشار می ‌داد، می‌گفت: پس تو کِی آدم می‌شی، ها؟ کِی؟...

سیّد که فکر این جایش را نکرده بود، گوش مجید را گرفت و در حالی که فشار می ‌داد، می‌گفت: پس تو کِی آدم می‌شی، ها؟ کِی؟...

• محمّد ادعا می‌ کرد صاحب فتواست. اتفاقاً رساله ‌ای هم برای خودش داشت، که اسمش را گذاشته بود «رسالة الوسواسین» مشخص است دیگر، محمّد مرجع تقلید وسواسی‌ ها بود؛ همان‌ هایی که از شدّت وسواس یک ساعت تمام زیر آب سرد این پا و آن پا می‌ کردند و آخرش هم به یقین نمی ‌رسیدند که غسل‌ شان درست بود، یا نه. همان ‌ها که اگر به پاکی صابون شک می‌ کردند، آن‌ را با « تاید» می ‌شستند.

یکی از احکام رساله ‌اش این بود که « در صورت نجس شدن لباس و نداشتن لباس دیگر، پوشیدن آن به صورت پشت ‌و رو، جایز است.»

لبخند

گرچه با این شوخی‌ ها و فتواهای عجیب نتوانست وسواسی‌ ها را از دنیای شک خارج کند، اما حکم ‌های عجیب و غریبش همه را می‌ خنداند؛ و خنداندن از پر اجرترین کارهایی بود که در اسارت انجام می‌ شد.

• ارشد آسایشگاه می ‌خواست هر طور که شده ، سهمیه‌ی لباس اسرا را که تحویلش یک ‌سال به تأخیر افتاده بود، از سرگرد بگیرد. برای همین دستور داد مسئول باغچه، قلمی ‌ترین خیار سبزها را برای پذیرایی آماده کند، در بهترین ظرف بگذارد و هر وقت اشاره کرد، میوه را بیاورد تا بعد از خوردنِ آن، بحث احتیاجات اسرا باز شود.

با اشاره‌ ی دست ارشد، مسئول باغچه، با ادب تمام سینی را که خیارهای قلمی و براق، به گونه ‌ای منظم در آن گذاشته شده بود، به حضور سرگرد آورد. ارشد با لب‌ خند دروغین، گفت : بفرمایید جناب سرگرد؛ قابل شمارو نداره. دست کِشتِ خودِ اسراست.

سرگرد نگاهی به سینی و خیارهای سبز و براق انداخت. بعد، نگاهی به ارشد انداخت و با عصبانیت گفت: من رو مسخره کردید؟

ارشد که انتظار چنین برخوردی رو نداشت، نگران از این که خیارها خوب شسته نشده باشند ، یا در نحوه‌ی تقدیم‌ شان قصوری از کسی سرزده باشد، گفت : اتفاقی افتاده جناب سرگرد؟

سرگرد با قهر حرکت کرد و در حالی‌ که می ‌رفت، می‌ گفت: بزرگاشو خودتون خوردید، ریزه‌ میزه‌ هاشو میارین جلوی من...؟

زبان ارشد بند آمده بود. تا آمد سوء تفاهم را رفع کند، سرگرد رفته بود. خنده ‌ی بچّه‌ ها هم به هوا رفت.


منبع :

برگرفته از شمیم عشق

لبخند های پشت خاکریز


برای مشاهده ی قسمت های قبل ، کلیک کنید .


خلبان :

دوستان در جبهه

آقای کتابی شهید بزرگواری بود که من خدمتشان رسیده بودم . در منطقه ای که کنار دشمن بود و نمی شد با ماشین و موتور تدارکات تپه ای را تامین کرد، ایشان و دوستانشان کارشان این بود که با قاطر و چهارپا مواد غذایی و خمپاره را به آنجا ببرند. این ها معروف بودند به «خلبان». آن کسی که این عنوان خلبان را برای آن ها انتخاب می کند، یک آدم که کتابچه مصیبت نمی تواند باشد. معلوم می شود که یک رگه هایی از طنز را دارد.

عقرب :

در همان بلندی های الله اکبر یک جایی در سنگری بودیم . ارتشی و آخوند نشسته بودند به صحبت و بگو - بخند. یک دفعه بچه ها داد زدند : «عقرب»! عقرب روی پای بنده خدایی آمده بود. او هم از ترسش هول شد و آن را پرت کرد طرف من . من هم عبایی روی دوشم بود که عقرب افتاد روی آن و تو عبا گم شد. عقرب هم که گم بشود چون می ترسد خطرش بیشتر است. حالا من هم که نمی خواستم نقطه ضعف از خودم نشان بدهم که این ها اذیتم کنند و شوخی کنند ترسم را تو دل خودم ریختم و خیلی آشکار نکردم . پا شدم و عبا را تکان دادم تا آن حیوان افتاد و بالاخره ارتش جمهوری اسلامی به حسابش رسید.

کی ترکش خورده ؟ :

برادران و دوستان ما ترکش های جدی خورده بودند. من که به آن ها می رسیدم ، می گفتم «آقاجان ترکش می دونی کی خورده؟ شما نخوردی. ترکش اونی خورده که لب و لوچه اش ترکشیه !»

در عملیات والفجر 8 - فاو ، یک سری ترکش ریز به بدنم خورد. پشت گوش، پشت چشم ، از آن سنخ ترکش ها که نه اهمیت داشت که آدم برود جراحی کند، نه دست از سر آدم برمی داشتند. یکی از این ترکش ها تو لب من رفته بود. نصفش توی گوشت بود، نصفش هم بیرون . من که با قاشق غذا می خوردم می خورد به این و صدا می کرد. برادران و دوستان ما ترکش های جدی خورده بودند. من که به آن ها می رسیدم ، می گفتم «آقاجان ترکش می دونی کی خورده؟ شما نخوردی. ترکش اونی خورده که لب و لوچه اش ترکشیه !»

دعای 5 ریالی :

یک بار که برای عملیات می خواستم به جبهه بروم ، در خیابان ارم قم ، یکی از دوستان قدیمی و صمیمی را که پیش از انقلاب هم حجره ای من بود، دیدم ، گفتم ما ان شاءالله داریم می رویم جبهه .

پرنده

ایشان گفت : من یک دعایی بکنم برایتان که سالم برگردید: « ان الله لرادک الی معاد» دعا که کرد من هم به شوخی دست کردم در جیبم و یک 5 ریالی که آن موقع می شد یک نان سنگک با آن خرید درآوردم و به دستش دادم . او هم با پرروئی گرفت.

پیش از آن من چندین بار جبهه رفته بودم . هیچ وقت هم مجروح نشده بودم . این بار مجروح برگشتم. وقتی برگشتم آن بنده خدا را که دیدم گفتم : آن 5 ریالی از گلویت پایین نرود. قبلاً هیچ وقت مجروح نمی شدم . این بار که تو دعا خواندی زخمی شدم ! ایشان هم با متانت خاصی برگشت و گفت : شاید به خاطر همان 5 ریالیه که الان اینجا هستی!

طنز و عرفان :

الان  اگر بگویید که سرمایه عرفانی شما چیست ؟ ما می گوییم قرآن هست ؛ نهج البلاغه هست؛ صحیفه سجادیه هست؛ مناجات شعبانیه هست؛ دعای کمیل و ندبه هست ؛ ولایت اهل بیت هست ؛ لیله القدر هست ؛ نماز و روزه هست؛ عاشورا هست ؛ این ها منابع عرفانی ما هستند ، اما واقعاً من می خواهم بگویم باید اضافه کنیم دفاع مقدس هم هست. روحیه رزمندگان مخلص ، آن هایی که درک کردند آنجا چه کار باید بکنند ، این ها هم جزو همان منابع عرفانی ما هستند. طنز جبهه های ما از عرفان خدا نیست ، اگر آن روحیات عارفانه بچه ها تو جبهه ها نبود ، فضا فضایی نبود که آدم حال  و هوا و حوصله طنز و شوخی داشته باشد . این طنز از آن روحیات معنوی و عرفانی و مایه های اعتقادی عمیقی که آن حال و هوا را پشتیبانی می کرد برمی خاست.


منبع :

خم پاره