تو هنوز بدنت گرم است :
خودش خیلی بامزه تعریف می کرد؛ حالا کم یا زیادش را دیگر نمی دانم. می گفت در یکی از عملیات ها برادری مجروح می شود و به حالت اغما و از خود بیخودی می افتد. بعد، آمبولانسی که شهدای منطقه را جمع می کرده و به معراج می برده از راه می رسد و او را قا طی بقیه می اندازد بالا و گاز ماشین را می گیرد و د برو.
راننده در آن جنگ و گریز تلاش می کرده که خودش را از تیررس دشمن دور کند و از طرفی مرتب ویراژ می داده تا توی چاله چوله های ناشی از انفجار نیفتد، که
این بنده خدا در اثر جا به جایی وفشار به هوش می آید ویک دفعه خودش را میان جمع شهدا می بیند. اول تصور می کند که ماشین دارد مجروحین را به پست امداد می برد ، اما خوب که دقت می کند می بیند نه، انگار همه برادران شهید شده اند و تنها اوست که سالم است. دستپاچه می شود و هراسان بلند می شود و می نشیند وسط ماشین و با صدای بلند بنا می کند داد و فریاد کردن که: برادر! برادر! منو کجا می برید ؟، من شهید نیستم ، نگه دار می خواهم پیاده بشوم، منو اشتباهی سوار کردید، نگه دار من طوریم نیست...
راننده که گویی اول حواسش جای دیگری بوده ، از آینه زیر چشمی نگا ه می اندازد و با همان لحن داش مشتی اش می گوید : تو هنوز بدنت گرمه ، حالیت نیست. تو شهید شدی، دراز بکش، دراز بکش بگذار به کارمون برسیم. او هم دوباره شروع می کند که : به پیر و پیغمبر من چیزیم نیست، خودت نگاه کن ببین. و راننده می گوید: بعداً معلوم می شود.
خودش وقتی برگشته بود می گفت : این عبارات را گریه می کردم و می گفتم. اصلا حواسم نبود که بابا! حالا نها یتاً تا یک جایی ما را می برد، بر می گردیم دیگه. ما را که نمی خواهد زنده به گور کند. اما او هم راننده ی با حالی بود چون این حرف ها را آنقدر جدی می گفت که باورم شده بود شهید شده ام.
و با همان لحن داش مشتی اش می گوید : تو هنوز بدنت گرمه ، حالیت نیست. تو شهید شدی، دراز بکش، دراز بکش بگذار به کارمون برسیم.
النظافة من الایمان :
روحانی گردانمان بود. روشش این بود که بعد از نماز حدیثی از معصومین نقل می کرد و درباره ی آن توضیح می داد. پیدا بود این اولین باری است که به صورت تبلیغی - رزمی به جبهه آمده است . والا شاید بی گدار به آب نمی زد و هوس نمی کرد بچه ها را امتحان کند؛ آن هم بچه های این گردان را که تبعید گاه بود؛ نمی آمد بگوید: «بچه ها! النظافة من الایمان و ال …؟» تا بچه ها در عین نا باوری اش بگویند: «حاج آقا والکثافة من الشیطان». فکر می کرد لابد می گویند حاج آقا «والْ» ندارد، یا هاج و واج می مانند و او با قیافه ی حکیمانه ای می گوید : «ای بی سوادها بقیه ندارد. حدیث همین است ».
با این وصف حاجی کم نیاورد و گفت : «حالا اگر گفتید این حدیث مال کیه؟» بچه ها فی الفور گفتند: « نصفش حدیث نبوی است، نصف دیگرش از قیس بن اکبر سیاه !»
بلند شو کمی استراحت کن :
منعش نمی کردی صبح را به ظهر و ظهر را به شب و شب را به صبح می رساند در رختخواب، خیلی بی حال و حس بود. چشمت که به او می افتاد بی اختیار خمیازه می کشیدی، احساس خستگی و رنجوری به تو دست می داد و جا جا می کردی و دلت می خواست فقط بخوابی.
اما این طور نبود که بتوانی به سادگی گوشه دنج و خلوت خالی از سکنه ای پیدا کنی و به خواب ناز فرو بروی . خودِ "خواب آلو"ی گروهان را بچه ها بلایی به سرش می آوردند که اگر می خوابید هم بدون شک یکسره خواب بد می دید و مرتب، هراسناک و ملتهب از خواب می پرید. چشمش که گرم می شد طغای دسته می آمد بالای سرش : ببین! ببین! و شانه هایش را آنقدر تکان می داد تا بیدار می شد، بعد می گفت : « بلند شو یک خورده استراحت کن، دوباره بخواب پسرم !» حالا ساعت چند بود؟ یازده صبح ! که همه می مردند از خنده ؛
و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می کردند به تفسیر کردن : ببین! ببین! الان ملائکه دارند غلغلکش می دهند. و این جا بود که دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و ...
یا آن شوخی قدیمی که : " پاشو پاشو!" بعد که بنده خدا از جا می پرید : "چیه چیه؟" با بی خیالی و خونسردی جواب می شنید : «هیچی، برادر فلانی (اسم شخص) می خواست بیدارت کنه، من گفتم ولش کن گناه داره، تازه خوابیده !»
امام جماعت الکی :
عبا و عمامه را برداشتم و مرتب کردم و گذاشتم کنار ستون و رفتم که دوباره وضو بگیرم . سر فرصت وضو گرفتم و برگشتم .
نزدیک سنگر که رسیدم دیدم صدای مکبر می آید : سمع الله لمن حمده ! بله، اشتباه نمی کردم ، نماز جماعت می خوانند ، اما با چه کسی؟ غیر از من ، گردان روحانی دیگری نداشت . با احتیاط داخل شدم . به سجده که رفتند، دقت کردم دیدم مثل این که عبا و عمامه ی من بیچاره است که امام جماعت پوشیده ، الله اکبر، این جایش را دیگر نخوانده بودم. فکر همه چیز را می کردم جز این که در یک چشم به هم زدن در روز روشن عبا و عمامه ام را تک بزنند و جای من با یستند در محراب و نماز جماعت بخوانند! دیگر فایده ای نداشت. باید به روی خودم نمی آوردم و قضیه را جدی نمی گرفتم، جبهه بود دیگر، باید با پشت جبهه تفاوت هایی می کرد!.
ملائک دارند غلغلکش می دهند :
الله اکبر، سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند. به محض این که قامت می بستی ، دستت از دنیا! کوتاه می شد و نه راه پس داشتی نه راه پیش ، پچ پچ کردن ها شروع می شد. مثلاً می خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند و اگر بعد از نماز اعتراض کردی بگویند ما که با تو نبودیم!
اما مگر می شد با آن تکه ها که می آمدند آدم حواسش جمع نماز باشد؟ مثلاً یکی می گفت : واقعاً این که می گویند نماز معراج مؤمن است این نمازها را می گویند نه نماز من و تو را . دیگری پی حرفش را می گرفت که : من حا ضرم هر چی عملیات رفتم بدهم ، دو رکعت نماز او را بگیرم. و سومی : مگر می دهد پسر؟ و از این قماش حرف ها. و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می کردند به تفسیر کردن : ببین! ببین! الان ملائکه دارند غلغلکش می دهند. و این جا بود که دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می شد، خصوصاً آن جا که می گفتند : مگرملائکه نا محرم نیستند؟ و خودشان جواب می دادند: خوب با دستکش غلغلک می دهند.
منبع :
فرهنگ جبهه
بند پوتین ، من و اصغر :
برای آمادگی هر چه بیشتر رزمنده ها، « رزم شب » از برنامه های ثابت روزگار جبهه بود. مخصوصاً در دوره های آموزشی، در یکی از همین دوره ها یک روز وقتی من و اصغر از کنار چادر مربی ها رد می شدیم، دست گیرمان شد که امشب برنامه رزم شب برپا ست. ما هم سریع آمدیم و به بچه ها خبر دادیم که آماده باشند.

آن شب همه بچه ها با لباس نظامی و پوتین های بسته خوابیدند. حدود ساعت یک بعد از نیمه شب بود، که من و اصغر بیدار شدیم و بند پوتین بچه ها را دو تا دو تا و سه تا سه تا به هم بستیم و دوباره خوابیدیم. ساعتی نگذشت که با انفجار یک نارنجک در جلوی در سالن، چند نفری ریختند داخل سالن و گفتند: « همه سریع بیرون به خط بایستند. »
بچه ها می خواستند بروند بیرون، ولی خواب و بیدار، گیج شده بودند که چه شده است. و مثل مرغ پا بسته، دست و پا می زدند. ولی من و اصغر سریع پریدیم بیرون و پشت سر هم با فریاد الله اکبر از جلو نظام ایستادیم.
چند دقیقه بعد که بچه ها هم داشتند کم کم گره های کور بندها را باز می کردند و می آمدند بیرون، یکی از مربیها به طرف ما آمد. پیش خودمان فکر کردیم، حتماً می خواهد تشویق مان کند. به ما که رسید با صدای بلند گفت : « سینه خیز بروید پشت سالن و برگردید.» ما تعجب کردیم و گفتیم : « ما که از همه منظم تر بودیم و زودتر بیرون آمدیم ». اما گفت : «چه طور همه پاهایشان بسته بوده ولی شما ...» فهمیدیم دستمان رو شده است و آن شب آن قدر سینه خیز رفتیم که آستینهای پیراهنمان پاره پاره شد.
غذای اشتباهی :
گروه گروه شده بودیم تا در چند قسمت از منطقه برای انجام عملیات ویژه ای حرکت کنیم. به هر گروه گرای خاصی داده بودند و گفته بودند غذایتان را در آنجا پیدا می کنید و می خورید وگرنه تا فردا باید گرسنه بمانید ما هم پس از چند ساعت راهپیمایی به محلی که باید غذا را پیدا می کردیم نزدیک می شدیم و دنبال گرای خاص گروهمان می گشتیم که پای یکی از بچه ها به یک کیسه پلاستیکی گیر کرد. که رویش یک تکه سنگ بود. سنگ را برداشتیم دیدیم غذا ست. ولی ما هنوز به گرای گروهمان نرسیده بودیم.
او هم از آنجایی که هم تازه کار بود و هم همیشه خونسرد رفتار می کرد؛ به آرامی شروع کرد به بیدار کردن بچه ها و می گفت : بچه ها بیدار شید، ضامن این نارنجک در رفته، الان منفجر میشه ها، پاشید برید بیرون سنگر.
بچه ها که دیگر حوصله شان از پیدا کردن گرا سر رفته بود، فکر کردند اشتباه شده و همان غذا را برداشتند و یک شکم سیر خوردند.
فردای آن روز از حرفهای فرمانده فهمیدیم که ما غذای یک گروه دیگر را خورده بودیم و به خاطر تنبلی ما یک گروه کلی معطل شده بودند تا غذا را پیدا کنند و آخر هم گرسنه مانده بودند.
از کش کمر تا نارنجک بی عمل :
معمولاً رزمنده ها ، نارنجک ها را با کش یا طناب به کمرشان می بستند. ظهر بود و داخل سنگر همه خوابیده بودند.
یکی از بچه ها که خیلی آرام و بی سر و صدا بود، چند تایی از این نارنجک ها را به کمرش بسته بود و داشت داخل سنگر راه می رفت. ناگهان یکی از نارنجکها از کمرش در رفت و ضامن آن به کش کمرش گیر کرد و درآمد و نارنجک بی ضا من روی زمین سنگر افتاد.
او هم از آنجایی که هم تازه کار بود و هم همیشه خونسرد رفتار می کرد؛ به آرامی شروع کرد به بیدار کردن بچه ها و می گفت : بچه ها بیدار شید، ضامن این نارنجک در رفته، الان منفجر میشه ها، پاشید برید بیرون سنگر.»
اول بچه ها محلش نگذاشتند ولی کمی بعد که متوجه موضوع شدند، همه از خواب پریدند. یکی از بچه ها دوید و نارنجک را برداشت و از پنجره سنگر پرت کرد بیرون. ولی نارنجک به لبه ی پنجره خورد و از پنجره سنگر روبرو رفت داخل. چند ثانیه بعد همهمه ای در سنگر روبرو به پا شد و آنها هم نارنجک را دوباره به سنگر ما پرت کردند. این بار یکی دیگر از بچه ها پرید و نارنجک را برداشت تا یک جای دیگر بیاندازد، ولی تا دستش را بلند کرد، یکی دستش را گرفت و پرسید : « ببینم این نارنجک چند دقیقه است که ضامنش کشیده شده؟»
تازه یادمان آمد که پنج، شش دقیقه ای می شود که ضا من نارنجک کشیده شده و شکر خدا نارنجک عمل نکرده است. وگرنه تا حالا باید روی هوا رفته بودیم.
مطالب مرتبط :
بلند شو کمی استراحت کن برادر !
منبع :
خمپاره
دست نوشته شهید ایلیا :
وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:
- پسر جان اسمت چیه؟
- عباس .
- اهل کجا هستی؟
- بندرعباس .
- اسم پدرت چیه؟
- به او می گویند حاج عباس !
گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:
- کجا اسیر شدی؟
- دشت عباس !
افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:
- دروغ میگی!
و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت :
- نه به حضرت عباس !
*****
یک شب در کردستان با گلولهی توپ ، پشت سنگر ما را زدند . چنین مواقعی دیوارها و سقف سنگر می لرزید و احیاناً گرد و خاک کمی فرو میریخت . دور هم جمع شده ، در حال گفت و گو بودیم و یکی از بچهها که خوابیده بود ، هیجان زده بلند شد و گفت: « صدای چی بود؟ »
داخل میدان مین پای دو تا از بچهها با هم قطع شده بود. داشتند به شوخی دعوا میکردند که :
- پای منو بده ، پای خودتو بردار!
- مراقب باش پات با پای من قاطی نشه !
گفتم: « توپ ، توقع داشتی چه باشد؟ »
راحت سر جایش خوابید و گفت : « فکر کردم رعد و برق بود. چون من از رعد و برق میترسم! »
*****
عراقی ها پشت جاده اهواز – خرمشهر موضع گرفته بودند. ما 300 متری با آنها فاصله داشتیم . دشمن از ترس جانش ، هر چیزی دم دستش می رسید سر رزمنده ها می ریخت . باور کنید اگر مهمات کم می آورد ، سنگ پرتاب می کردند.
قرار بود من و راننده به همراه یکی از بچه های جهاد برای ماموریتی به پشت جبهه ها برگردیم. آنقدر گلوله توپ، تانک و آر.پی.چی رد و بدل می شد که کسی جرات نداشت دو قدم از سنگرش جدا شود.

ما بسم الله گفتیم و با لندرور فکستنی جهاد که به خر لنگی بیشتر شباهت داشت، حرکت کردیم.
دوست شوخ طبع ما که بین من و راننده نشسته بود باب شوخی را باز کرد. چکشی کنار دستش بود که آن را به جای دنده کنار دست راننده قرار داد، و راننده عصبی که حواسش جمع انفجارها بود به جای دنده اصلی دستش روی چکش رفت و آن را به جای دنده عوض کرد. مواظب بودیم که راننده عصبی خنده هایمان را نبیند.
او که قصد داشت به حرکت خودرو افزوده شود ، دوباره با عصبانیت شدیدتر دنده کذائی – یعنی چکش – که همکار ما محکم گرفته بود جابجا کرد، اما هیچ تغییر در حرکت خودرو به وجود نیامد و چشم راننده به چکش افتاد و خنده های ما را دید با عصابانیت محکم کوبید روی ترمز و خود رو برجایش میخ شد که سر ما به شیشه جلو اصابت کرد.
در همین اثنا چند متر آن طرف تر درست جلوی ما ، روی جاده خمپاره ای منفجر شد که اگر در همان حال حرکت می کردیم ، تیکه بزرگمان گوشمان بود. حالا دیگر راننده خشمگین کمی آرام شده بود و با نگاه مهربان خود گویی می خواست از شوخی بجای دوست ما تشکر کند.
*****
داخل میدان مین پای دو تا از بچهها با هم قطع شده بود. داشتند به شوخی دعوا میکردند که
- پای منو بده، پای خودتو بردار!
- مراقب باش پات با پای من قاطی نشه !
مطلب مرتبط :
منابع :
فرهنگ جبهه
خمپاره
نجوا
طنز جبهه
نوروز است و فصل سفر ، آنچه می خوانید نکات لازم و ضروری برای رفتن به اردو خصوصا اردوی راهیان نور است .
• وقتی می دانید همه اتوبوس منتظرتان است ، تا جایی که می توانید لفت بدهید و همین که اتوبوس داشت حرکت می کرد، جلوی آن بپرید و حتی موقع سوار شدن زیر لب - طوری که همه بشنوند- بگویید: چقدر کم صبرند این مسئولین اردو!
• برای اینکه دعای خیر آقای راننده در طول سفر پشت سرتان باشد ، سعی کنید حداقل یکی از اعمال زیر را به جای آورید:
جاسیگاری ها را به عنوان همکاری با ستاد مبارزه با مواد مخدر از جا بکنید ،
روی صندلی و سقف اتوبوس قصه حسین کرد شبستری بنویسید،
به راننده اتوبوس پسته کور تعارف کنید (اگر این کار را سر پیچ انجام دهید مفیدتر است) ،
هر پنج ثانیه یک نوار جدید به راننده بدهید و از او به خاطر کیفیت افتضاح رادیو پخشش گله کنید ،
سرتان را از شیشه اتوبوس دربیاورید و در حالیکه راننده خشمگینانه شما را از آینه بغل اتوبوس نگاه می کند، برایش شکلک در بیاورید!
• راه به راه از جایتان بلند شوید و فریاد بزنید: جمال محمدی .... تلفن! (تذکر: این جملات هنوز آن قدر نگندیده که شما از گفتنش پرهیز کنید.)
موقع انداختن عکسهای دست جمعی و تکی (!) به تعداد انگشتان دست و پایتان، برای این و آن شاخ تعبیه کنید.
• برای اینکه زیارتتان مورد قبول درگاه پروردگار واقع شود ، از انجام دادن هرگونه شوخی از جمله شهرستانی ، استانی ، قومی ، قبیله ای ، دیه ای ، جسمی ، روحی ، روانی و غیره کوتاهی نکنید.
(تبصره: زیاده روی در انجام شوخی هاهی « غیره » مستحب مؤکد است.)

• موقع انداختن عکسهای دست جمعی و تکی (!) به تعداد انگشتان دست و پایتان، برای این و آن شاخ تعبیه کنید.
• کل مسیر را بخوابید یا خودتان را به خواب بزنید. اصولاً حالا که برای چند روز از زندگی پرمشقت و رنج آورتان خلاص شده اید ، چه دلیلی دارد که بیدار بمانید و به اراجیف رفقا گوش دهید؟
• غذایتان را که گرفتید ، با چفیه استتارش کنید و به مسئول تدارکات بگویید: برادر! اجرت با امام زمان! بی زحمت یک لقمه هم اگر اضافی آمده به من بده که دم غروب افطار کنم.
• اینجا باید هر کاری که تا به حال نمی کرده اید، تا سر حد مرگ انجام دهید: شستن دست و سر و پا و صورت و جوراب ، یادداشت نوشتن ، کتاب خواندن ، مسواک زدن- البته اگر به کرم دندانهایتان برنمی خورد- و در بعضی موارد هم آدم بودن.
• در هنگام بازی با موبایل در حین صحبت های سه ساعته متولیان امور ، گوشی خود را در حالت سایلنت قرار داده تا اگر احیانا کسی تمایل به استماع سخنان دارد ، خیلی اذیت نشود .
مطالب مرتبط :
منبع :
برگرفته ار خم پاره
تا به حال غصّه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده میشد . قرص روحیه بود ! نه در تنگنا ها و بدبیاری ها کم می آورد ، نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن . یک تنه می زد به قلب دشمن. به قول معروف، خطر پیشش احساسِ خطر میکرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش میرود، قاسم به باباش. هر دو بشّاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود :
- سلام ابراهیم. حالت چه طوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟
- سه تا، چه طور مگه؟
- هیچی! از امروز دو تا داری ؛ چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!
- یا امام حسین!
به همین راحتی! تازه کلّی هم شوخی و خنده به تنگ خبر میبست و با شنونده کاری میکرد که اصل ماجرا یادش برود.
هر چی بهش میگفتم که: آخر مرد مؤمن این چهطور خبر دادن است؟ نمیگویی یکهو طرف سکته میکند، یا حالش بد می شود؟
می گفت: دمت گرم. از کی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟!
- منظورم اینه که یک مقدمه چینیای، چیزی...
- یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی؟ برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چهطور؟
بگویم: هیچی دل نگران نشو. راستش یک ترکش به انگشت کوچک پای چپش خورده و کمی اوخ شده و کلّی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکاندن و مخ تیلیت کردن، خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان، این طرز کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند! من کارم را خوب فوتِ آبم.
نرود میخ آهنین در سنگ! هیچطور نمیشد بهش حالی کرد که... بگذریم.
حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسّی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم، اما همه متفقالقول نظر دادند که تو – یعنی من – فرماندهای.
وظیفه من است که این خبر را به قاسم بدهم. قاسم را کنار شیر آبِ منبع پیدا کردم. نشسته بود و در طشت کف آلود، به رخت چرکهایش چنگ میزد. نشستم کنارش. سلام علیکی و حال و احوالی و کمکاش کردم. قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت: غلط نکنم لبخند گرگ بیطمع نیست! باز از آن خبرها شده؟ جا خوردم.
- بابا تو دیگه کی هستی؟ از حرف نزده خبر داری. من که فکر میکنم تو علم غیب داری و حتی میدانی اسم گربهی همسایه چیه؟
رفتیم و رختها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم. بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت: من نوکر بند کفشتم. قضیه را بگو، من ایکی ثانیه میروم و خبرش را میرسانم. مطمئن باش نمیگذارم یک قطره اشک از چشمان نازنین طرف بچکه!
- اگر بهت بگویم، چه جوری خبر میدهی؟
- حالا چی هست؟
- فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچّهها باشد.
- بارکالله. خیلی خوبه! تا حالا همچین خبری ندادهام. خب الآن میگویم. اول میروم پسرش را صدا میزنم. بعد خیلی صمیمانه میگویم: ماشاءالله به این هیکل به این درشتی! درست به بابای خدابیامرزت رفتی!...
نه. اینطوری نه. آهان فهمیدم. بهش میگویم: ببخشید شما تو همسایههاتان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟ اگر گفت نه، میگویم: پس خوب شد. شما رکورددار محله شدید؛ چون بابات شهید شده!...
یا نه؛ میگویم: شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم: هیچی نترسها. یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش را برد... یا نه...
دیگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمیکرد.
- آهان بهش میگویم: ببخشید، پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟ همین که گفت: آره، می گویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشییع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید!
طاقتم طاق شد. دلم لرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم.

بغض کردم و پردهی اشکی جلوی چشمانم کشیده شد. قاسم خندید و گفت: نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! اینکه دیگه گریه نداره. اگر دلت میخواد، خودم بهت خبر بدم!
قه قه خندید. دستش را توی دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کمکم خندهاش را خورد. بعد گفت: چی شده؟
نفس تازه کردم و گفتم: میخواستم بپرسم پدرت جبههاست؟!» لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. کمکم حالش عادّی شد. تکه سنگی برداشت و پرت کرد توی رودخانه. موج درست شد. گفت: پس خیاط هم افتاد تو کوزه! صدایش رگه دار شده بود. گفت: اما اینجا را زدید به خاکریز. من مرخصی نمیروم. دست راستش بر سر من.
و آرام لبخند زد. چه دلِ بزرگی داشت این قاسم.
نویسنده:
داوود امیریان