
تا حالا فکر کردی تو گرمای 50 درجه ی خوزستان، تو کوچه پس کوچه های خرمشهر دفاع کردن یعنی چی؟ تا حالا فکر کردی تو گرمای 50 درجه، اسلحه و مهمات و آرپی جی روی دوش دفاع کردن، یعنی چی؟
تا حالا فکر کردی بدون مهمات کافی در مقابل یک لشگر تا دندان مسلح، 34 روز مقاومت کردن یعنی چی؟ اصلاً تا حالا فکر کردی اشغال یعنی چی؟
28 سال از آغاز جنگ تحمیلی می گذرد. هر سال کلی برنامه و همایش در هفته اول مهرماه که هفته دفاع مقدس است برگزار می شود و هفته اول که تمام می شود کم کم همه یادشان می رود که هفته دفاع بوده و به 10 مهر که می رسیم دیگر کسی اسمی از دفاع مقدس نمی برد. تا حالا به سؤال های بالا فکر کردی؟ می دونی 31 شهریور که جنگ شروع شد تو خرمشهر چه اتفاقی افتاد؟ چی شد که عروس شهرهای جنوب خونین شهر شد؟ آخرین نفری که تو خرمشهر ماند و پیکرش هرگز به دست خانواده اش نرسید کی بود؟ امسال تصمیم گرفتیم که برگهایی از تاریخ روزهای مقاومت را باهم ورق بزنیم از 31 شهریور تا 4 آبان در خرمشهر چه گذشت؟
خرمشهر واقعاً کجاست؟
_خرمشهر را در سال (1227 هجری قمری یا 1812 میلادی) حاج یوسف پدر شیخ جابرخان، رئیس عشیره کعب ایجاد کرد. این شهر در زمان تأسیس، قریه کوچکی بود. لیکن به مرور زمان به بندر معتبری تبدیل شد. خرمشهر در سمت راست کارون در جایی که این رود به اروند می پیوندد واقع شده است. فاصله آن تا بصره 24 کیلومتر، تا آبادن 10 کیلومتر، تا اهواز 120 کیلومتر و تا ساحل خلیج فارس 96 کیلومتر است.
خرمشهر همواره به دلیل موقعیت جغرافیایی و تجاری خود و به دلیل ارتباط با دریای آزاد، ثروت عظیمی را در خود جای داده است. وجود تجارت خانه های بزرگ و نمایندگی شرکت های بزرگ تجاری داخلی و خارجی و همچنین شرکت های بزرگ کشتی رانی؛ به خرمشهر چهره ی یک بندر بین المللی بخشیده است. به همین علت خرمشهر از هنگام تأسیس تا قبل از پیروی انقلاب اسلامی (1357 شمسی یا 1979 میلادی) سه بار اشغال شد. نخستین بار در سال 1837 میلادی، در حالیکه قوای محمد شاه، هرات را به سبب خودداری حاکم آن از پرداخت مالیات، محاصره کرده بودند، علیرضا پاشا (حاکم بغداد) به تحریک انگلیسی ها خرمشهر را اشغال کرد تا محمدشاه به ناچار هرات را رها کند. با عقب نشینی نیروهای ایرانی از هرات نیروهای بغداد نیز خرمشهر را تخلیه کردند. حدود 20 سال بعد نیز که نیروهای ایران برای تأکید بر اینکه هرات جزئی از قلمرو ایران است وارد این منطقه شدند. انگلستان با گسیل قوای خود به جنوب ایران خرمشهر را اشغال و تا اهواز پیشروی کرد. در پی آن عهدنامه پاریس در مارس 1875 میلادی بین ایران و انگلستان منعقد شد که در آن بر خروج نیروهای ایران از هرات و نیروهای انگلستان از خرمشهر توافق شده بود. این عهدنامه به ابقای بخشی از خاک ایران (خرمشهر) در برابر واگذاری بخش دیگری از آن (هرات) حکم کرده بود.
در جریان جنگ جهانی دوم قوای انگلستان با این بهانه که حضور شماری کارشناس آلمانی در ایران تهدیدی علیه منافع آنها و مغایر با سیاست بیطرفی ایران است در شهریور 1320 با هجوم به خرمشهر، آن را اشغال کردند. بدین ترتیب انگلیسی ها علاوه بر حفظ منافع در منطقه و مخصوصاً میدان های نفتی ایران و عراق، ارتباط متفقین را از طریق خلیج فارس با جبهه روسیه برقرار کردند.
بعد از پیروزی انقلاب خرمشهر برای بار چهارم، در سال 1359 شمسی توسط نیروهای بعثی اشغال شد، اما این بار اشغال آن به سادگی صورت نگرفت.
ادامه دارد...نویسنده:الهام رحمانی

پیروزی انقلاب اسلامی و سقوط شاه بنای استراتژی آمریکا در منطقه سوقالجیشی خلیجفارس، که بر دو ستون ایران شاهنشاهی و عربستان سعودی پی ریزی شده بود، فرو ریخت و این مسأله، مناسبات میان دو کشور ایران و عراق را دستخوش تغییر و تحول کرد.
به این ترتیب که موازنه نسبی قوا که تا پیش از انقلاب بین ایران و عراق حاکم بود، تغییر کرد و با پیدایش خلاء قدرت در منطقه، موج اسلامخواهی میتوانست ثبات مطلوب آمریکا در منطقه را مورد تهدید جدی قرار بدهد. در نتیجه، لازمه تأمین منافع آمریکا و غرب، اعاده نظم پیشین در منطقه بود. طرح رویکرد آمریکا به رژیم عراق نیز تنها در چنین چارچوبی قابل درک است. البته کارتر و استراتژیست او «برژینسکی» و دیگر استراتژیستهای همفکر وی در هیأت حاکمه ایالات متحده، همزمان با کار روی سناریوی برقراری تماس محرمانه با دولتمردان عراق، پروژه دیگری را نیز در دستور کار خود قرار داده بودند و آن طراحی و اجرای یک کودتای نظامی سریع توسط عوامل سلطنتطلب باقی مانده در ارتش ایران بود.
آنان پس از تکمیل طرح این عملیات به سراغ «شاهپور بختیار» نخستوزیر فراری رژیم سلطنتی- که در پاریس زندگی میکرد - رفتند و رهبری سیاسی صوری عملیات براندازی نظام جمهوری اسلامی را به وی محول کردند. در داخل کشور نیز شبکهای از عناصر برگزیده برای اجرای عملیات موسوم به شبکه «نیما» تشکیل شد. این شبکه به سرعت دست به کار عضوگیری و شناسایی اهداف عمده در تهران و قم و توجیه و مسلح کردن خود شد. در کتاب «آغاز تا پایان»در بررسی وقایع سیاسی - نظامی جنگ، آمده است که اعضای شبکه نیما علاوه بر نیروی هوایی، در قالب یگانها و نیروهای ارتش حضور داشتند و مهمترین اهداف آنان بمباران و حمله به چهار مرکز مهم بود: حسینیه جماران، مجلس شورای اسلامی، پایگاههای سپاه و شهر قم.
در چنین شرایطی در تیر ماه سال 59، برژینسکی از سوی «کارتر» رئیس جمهور وقت آمریکا راهی کشور اردن شد تا تحت شدیدترین تدابیر امنیتی و با رعایت نهایت جوانب پنهانکاری با صدام حسین ملاقات کند. ملاقات محرمانه صدام حسین و برژینسکی در مرز اردن، به منزله چراغ سبز آمریکا به عراق، برای آغاز جنگ بود و اینکه در صورت حمله به ایران، مورد حمایت آمریکا قرار خواهد گرفت. این ملاقات سه ماه پس از تجاوز عراق به ایران افشاء شد. زمانی که ماشین جنگی صدام در سرزمینهای اشغالی زمینگیر شده بود، «طارق عزیز» معاون وقت نخست وزیر عراق سفری به فرانسه کرد و در گفت وگو با مجله فیگارو خبر ملاقات محرمانه صدام و برژینسکی را اعلام کرد. در بخشی از مقاله ترجمه شده فیگارو که 17 آذر 59 در روزنامه انقلاب اسلامی به چاپ رسیده آمده است:
«جریان جنگ ایران و عراق، در واقع از ژوئن گذشته (تیر ماه 59) زمانی آغاز شد که برژینسکی به اردن سفر کرد و در مرز دو کشور اردن و عراق با شخص صدام ملاقات کرد. او قول داد که از صدام حسین کاملاً حمایت کند و این امر را تفهیم کرد که آمریکا با آرزوی عراق در مورد شطالعرب (اروندرود) و احتمالاً برقراری یک «جمهوری عربستان»در این منطقه (استان خوزستان) مخالفت نخواهد کرد. سرانجام کلیه اقدامها به کشاندن عراق به جنگ علیه ایران منجر شد.» صرفنظر از این بیان، «کارتر» پیشتر نیز وعدههای فریبندهتری به رهبر ماجراجوی بعثی داده بود. وعدههایی همچون موافقت ایالات متحده با ایفای نقش عراق به عنوان ژاندارم آمریکا در خلیجفارس. اگرچه ملاقاتهای پیدرپی نمایندگان آمریکایی با صدام در ابتدا پیش از آنکه هدف برافروختن آتش یک جنگ نظامی را در منطقه استراتژیک خلیجفارس داشته باشد، به دنبال اجرای موفقیت یک کودتای نظامی در ایران بود. «کارتر» پروژه کودتا را در صدر اولویتهای خود قرار داده بود. لذا برنامهریزان امنیت ملی کاخ سفید، «تهاجم نظامی عراق» را به عنوان راهحل جایگزین در نظر گرفته بودند.
سرانجام نیروهای ارتش عراق با برنامهریزی ایالات متحده عملیات براندازی در قالب کودتا را آغاز کردند. نیروهای ارتش عراق برای سردرگم ساختن مقامات تهران و فراهم آوردن شرایط برای عناصر کودتاچی در مرداد 59 در 20 نقطه مرزی اقدام به ایجاد درگیری کردند. اما آنها توان نیروهای انقلابی ارتش و خصوصاً سپاه پاسداران را در برنامهریزیهای خود لحاظ نکرده بودند. این شد که اعضای «شبکه نیما» به شکل غیرمنتظرهای توسط نیروهای انقلابی ارتش و سپاه دستگیر شدند و برنامه کودتا شکست خورد و پروژه اول علیه جمهوری اسلامی به نتیجه نرسید. لذا در همین زمان عناصر باقیمانده کودتاچیان به خاک عراق فرار کردند و سران عراقی نیز همزمان بر حجم تحرکات سیاسی دیپلماتیک خود با کاخ سفید افزودند.
در پی شکست کودتا، ارتش عراق عملیات مهندسی وسیعی را در مجاورت مرزهای جنوبی و غربی ایران آغاز کرد. از آمادهسازی پلهای شناور نظامی در کرانه غربی «اروند رود»گرفته تا احداث کانالها و سنگرهای بتن آرمه در مجاورت مرزهای میانی و شمالی.
یگانهای اکتشافی و عملیاتی ارتش عراق نیز با حمایتهای آمریکا تحرکات خود را آغاز کردند. عملیات پیچیده و انبوه ماشین جنگی صدام آنچنان چشمگیر و حساسیت برانگیز بود که فرماندهان رده بالای نیروهای سپاه پاسداران و ارتش را واداشت تا از بنیصدر به عنوان جانشین فرمانده کل قوا، خواستار تشکیل جلسهای اضطراری، برای بررسی انگیزههای تحرکات ارتش بعث در مرز مشترک و اتخاذ تدابیر فوری و ضروری، برای مقابله با هر گونه تهدید خارجی از ناحیه مرزهای غرب و جنوب کشور شوند. سرانجام این جلسه در تاریخ 24 مرداد 59 در کرمانشاه تشکیل شد. حاج «احمد متوسلیان» فرمانده وقت سپاه مریوان و از حاضران در آن نشست نظامی روایت میکند (این روایت در کتاب «روز تندر»و آذرخش مهاجر چنین نقل شده است): «من دقیقاً یادم هست که یک ماه قبل از شروع جنگ، جلسهای در «اتاق جنگ» لشکر 81 زرهی کرمانشاه به ریاست بنیصدر تشکیل شد. در این جلسه آقایان «ظهیرنژاد» و «صیاد شیرازی» به همراه فرماندهان ارتشی 30 منطقه نظامی از استانهای آذربایجان غربی، کردستان ،کرمانشاه و نیز برادران «مرتضی رضایی» (فرمانده کل وقت سپاه ) و «محمد بروجردی» (فرمانده سپاه غرب کشور) به اتفاق مسئولان سپاه در کل مناطق غرب حضور داشتند. در این جلسه، فرمانده سپاه قصر شیرین، به مسأله عدم آمادگی دفاعی نیروهای مسلح اشاره کرد و گفت: از این حیث نیروهای ما کمترین آمادگی رزمی ندارند. در صورتی که ارتش عراق، از خیلی وقت پیش شروع به ساختن استحکامات نظامی خودش کرده و در حاشیه مرز دارد سنگرهای بتنی میسازد. بعد هم ایشان به تفصیل به وضعیت بد نیروهای ارتش از این لحاظ و نیز، حملات مکرر ارتش عراق به پاسگاههای مرزی ما اشاره کرد. نهایتاً از بنیصدر سؤال کردیم؛ اگر به احتمال یک درصد عراق به ایران حمله کند، شما چه تدبیری برای دفاع دارید؟ بنیصدر گفت: «عراق هرگز جرأت چنین کاری را ندارد!» این بار برادر بروجردی گفت: «آقای رئیس جمهور! اگر به احتمال یک در هزار، عراق به ایران حمله کند و فرضاً بخواهد در غرب جلو بیاید و شهر قصرشیرین را بگیرد، شما برای مقابله با چنین مسألهای چه تدبیری دارید؟!»
بنیصدر مجدداً گفت: «عراق هیچ وقت چنین غلطی نمیکند. برای اینکه هم در سطح بینالمللی و سیاست جهانی محکوم میشود و هم امنیت داخلی خودش به خطر میافتد. برهمین اساس، عراق خودش را به خطر نمیاندازد.»
بنیصدر در حالی چنین قرائتی از وضع موجود داشت که صدام اهداف خود را برای تجاوز به ایران از پیش تعریف کرده بود. حاکمیت بر اروندرود، جداسازی استان نفتخیز خوزستان از ایران و براندازی حکومت جمهوری اسلامی، لذا در حالی که عراق 12 لشکر شامل 5 لشکر پیاده، 5 لشکر زرهی و 2 لشکر مکانیزه و همچنین 15 تیپ مستقل به اضافه تیپ 10 گارد ریاست جمهوری و نیز نیروهای تحت امر گارد مرزی خود که شامل 20 تیپ مرزی میشد را آماده تجاوز به خاک ایران میکرد، بنیصدر احتمال چنین عملی را نیز نمیداد. سرانجام در 31 شهریور 1359، رژیم توسعهطلب و جنگ افروز بغداد با چراغ سبزهای کارتر و برنامهریزی استراتژیستهای کاخ سفید، عملیات تهاجم سراسری خود را به خاک ایران اسلامی آغاز کرد.
- برگرفته از کتاب روز تندر، مرور تحولات سیاسی، اجتماعی از مشروطه تا تجاوز عراق ، انتشارات موسسه شهید آوینی
- آغاز تا پایان، بررسی وقایع سیاسی - نظامی جنگ ، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه
- گذری به دو سال جنگ ، دفتر سیاسی سپاه
محمد رضا اسد زاده - همشهری آنلاین

امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود.
شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.
بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.
بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!
منبع: وبلاگ طنز جبهه
راوی: آقای گلزار
سنتشدهبود. هیچکاریشنمیشد کرد. ولیاز همهجالب تر اینبود کهدر یکمحور جبهه،هر کداماز نیروها متعلقبهشهر و

شهرستانیخاصبودند. تعدادیاز آملو بابل، چندتاییاز کرمانشاه، دو سهتاییهمکهما بودیماز تهران.
اصلاً احتیاجنبود بهتقویمنگاهکنی، نسیمخوشیکهدر کانال ها و شیارها میدوید، حکایتاز بهار داشت. پرندههایخوشلهجهایکهبر رویتختهسنگ ها، میانسبزههاینورَسمیپریدند و آواز سر میدادند، خبر از نو شدن سالداشتند.
خیلیقشنگبود. ناخواستهسر وصدایخمپارهو تیراندازیهمکم میشد. انگار عراقی ها همبه«سالنویشمسی» اعتقاد داشتند!
رسم«خانهتکانی» از آنبرنامههایجالبسالنو بود کهمنیکیـ درتهرانکهبودمـ هموارهاز آنمیگریختم. هر چهمادرممیگفتبهاو کمک کنمو فرشو پردهها و... را بشویم، بهبهانهایاز خانهمیزدمبیرون. چهاردهـ پانزدهسالکهبیشتر سننداشتم، همیشهاحساسماینبود کهپدر و مادر، صاحبخانههستند و مناولادشان، پسوظیفهاصلیخانهتکانیبا آنهاست.
از عید همفقطآجیلخوردن، خود را با شیرینیخفهکردنو بازیبا بچههایفامیلرا بلد بودیم. دستآخر همعیدیگرفتناز همهشیرین تر بود. چیزیکههنوز نرفتهبهخانهفامیل، بهپدرمانمیگفتیمکهزود بلند شوبرویم، و همهبرایگرفتنعیدیبود.
ولیجبههدیگر اینحرف ها را نداشت. با وجودیکهسنو سالینداشتیم، خودمانشدهبودیمصاحب خانه. گودالیکوچکدر سینهسختکوه هایسنگیگیلانغربکندهبودیم؛ اطرافآنرا با کیسهگونی هایپر ازخاکمحصور کردهو ورقهایفلزینقشسقفرا بازیمیکرد. چند کیسهگونیو مقداریخاکنیز حکمبتونآرمهو آسفالتبامرا داشت. یکلایه کلفتمشما کهبر رویآنها میکشیدیم، پشتبامسهچهار متریکاملا ایزوگام میشد.
باید خانهتکانیهممیکردیم. کسیدستور نمیداد، خودمانمیدانستیم. هر چند کههمهجبههها، نظافتسنگر برایشانحکماجباری پیدا کردهبود، ولیخانهتکانیسالنو فرقمیکرد. بهانهایبود کهشکلو شمایلسنگر را همبفهمینفهمیعوضکنیم. اگر جا داشتکفسنگر را بیشتر گود میکردیمتا از دو لا رفتنکمرماندرد نگیرد. در دیوارهسنگیهمجاییبهعنوانطاقچهمیکندیمو مهر نماز و قرآن ها را آنجا قرار میدادیم. اینطوریمجبور

نبودیمموقعخوابیدن، مثلماهیکنسرو بههمدیگر بچسبیم.
پتوها را از کفنمگرفتهسنگر بیرونمیبردیم. رودخانهایکهآنسویتپهبود، با آبگرمش، تنمانرا صفا میداد و پتوها را میشستیم. از صبحتا غروبکسیداخلسنگر نمیشد. فقطیکنفر آنجا را جارو میکشید و منتظر میماندیمتا نمآنجا خشکشود.
پر کردنسوراخموش ها یکوظیفهمهمبود. نهگچداشتیم، نهسیمان. مجبور بودیمیکتکهسنگبا لبههایتیز در دهنهورودیلانهشانفرو کنیم ولیآنها همبیکار نمینشستند، پاتکمیزدند و در کمتر از یکیدو روز، از جاییدیگر کهاصلاً احتمالشرا نمیدادیم، کانالمیزدند و راهخروجپیدا میکردند.
اینجور مواقعکار و کاسبیتلهموش هایچوبیکوچککهجزو واجباتهر سنگر بود، سکهبود. یکگوشهاز

اتاقبزرگتدارکاتمحور در شهرگیلانغرب، مملو بود از اینتلهموش ها. بعضیها آکبند بودند و بعضیها قسمتیاز بدنموش ها بر دیوارهشانبهچشممیخورد. همهآنها بویخاصی میدادند. هر چهکهبودند، دستکمیاز عراقی ها نداشتند و دشمنمحسوبمیشدند. کاسهو بشقابها از دستشاناماننداشت. اگر تنبلیمیکردیو ظرفغذا را نمیشستی، نیمههایشببا صداهای«شلپشلپ» بیدارمیشدیو میدیدیموش ها با زبانخود کاسهها را برقانداختهاند!
«پاتک» زدنشانهمکماز عراقی ها نداشت. نصفشبفریادتبههوا میرفت. یکیانگشتپایترا گاز میگرفت، یکیدستترا و یکیمیپرید تویصورتت. بگذریمزیاد موشبازیدر آوردیم!
سنگر کهتمیز میشد، حالو هوایدیگریداشت. فقطشانسآوردیمکهپنجرههای40*30 سانتیمتر هیچشیشهاینداشتند کهمجبور باشیبه دستور مادرتآنها را برقبیندازی! یکتکهگونیزمختبهتر از هزار نوعشیشهنقشبازیمیکرد. فقطکافیبود آنرا بالا بزنیتا کلینسیمبهداخلسنگر هجومبیاورد و وجودترا صفا بخشد.
منیکیحالو حوصلهسالتحویلرا نداشتم. برخلافدورانکودکیام، رفتمو گوشهسنگر خوابیدم. یکیاز بچهها کتریبزرگرا که صبح، کلیبا زحمتبا خاکو گونیشستهبود بلکهکمیاز سیاهیآنکاسته شود، رویوالور گذاشتکهبویتند نفتآنو شعلهزردش، حالهمهراگرفتهبود ولیچهمیشد کرد؟!
در عالمخواب، خود را داخلسنگر دیدم، درستدر لحظهتحویلسال، خواببودمیا بیدار نمیدانم. فقطیادماستیکبارهدیدمکفپایم شعلهور شدهو میسوزد. سریعاز خوابپریدم. دیدمغلامبود. از بچههایتبریز. سر شببهمتذکر داد کهاگر موقعتحویلسالبخوابم، بدجوریبیدارمخواهد کرد، ولیباور نمیکردماینجوری! فندکنفتیخود را زیر جورابمگرفتهو در نتیجهجورابیرا کهکلیبهآندلبستهبودمکهتا آخردورهسهماههماموریتداشتهباشم، آتشگرفتو پایبندههمبعله!

بدتر از منبلاییبود کهسر رضا آوردند. او دیگر جورابپایشنبود. یکتکهخرجاشتعالیتوپلایانگشتانپایشگذاشتند و با یککبریت، کاریکردند کهطفلکیکمماندهبود با سرعت100 کیلومتر در ساعتبهجایتانکر آب، برود طرفعراقی ها.
با همهاینها، کسیاخمنمیکرد. همهمیخندیدند. حتیمجروحینبازی.از خندهبچهها خندهامگرفت. حقداشتند. باید برمیخاستمو پسازخواندندعایتحویلسال، آیهایاز قرآنرا میخواندیمو سپسروییکدیگر را میبوسیدیمو فرارسیدنسالنو را تبریکمیگفتیم. اینها کهسنتبدینبود.

به احترام آرپیجی
صحبت از شکار تانکهای دشمن بود و هرکس در غیاب آرپیجی زن دستهی خودشان، از هنر و شجاعت، دقت و سرعت عمل او تعریف میکرد. یکی گفت: «شکارچی ما طوری شنی تانک را نشانه میگیرد که مثل چفت در که با دست باز کنند، همهی قفل و بندهایش را از هم سوا میکند و مثل شبیخوان مغازههای لوازم و وسایل یدکی میچیند.»
کنارش دیگری گفت: «شکارچی ما مثل شکار یک پرنده، چنان خال زیر گلوی تانک را نشانه میگیرد که فقط سرش را از بدن جدا میکند در حالیکه بقیهی بدنش سالم است و سومی که تا این زمان فرصت زیادی برای پیدا کردن کلمات مناسب پیدا کرده بود، گفت: «این که چیزی نیست، شکارچی ما هنوز شلیک نکرده، تانکهای دشمن به احترام آرپیجیاش کلاهشون را از سر برمیدارن و براش در هوا دست تکان میدهند و خودشان به استقبالش میآیند».

چقدر دلمان برای خودمان تنگ شده
جای آینه در جبهه و خط مقدم خالی بود! خصوصاً بعضی وقتها مثل صبحها. بچهها وقتی از خواب بیدار میشدند و سر و صورتشان را صفا میدادند، مرتب راه میرفتند داخل سنگر به خودشان میگفتند: «چهقدر دلمان برای خودمون تنگ شده.» واقعاً به در میگفتند تا دیوار بشنود. به کسانی که یک عمر از دیدن خودشان سیر نمیشوند و بیش از همه خودشان را تماشا میکنند.
منبع :کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)