X
تبلیغات
رایتل
حدیث اتفاقی

یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1389
روایتگری حمید داوود آبادی (صوتی)


دو تا داداش بودند. آن طور که خودشان می گفتند، در بازار تهران، مغازه ‌ی طلا فروشی داشتند. اوضاع مالی شان هم الحمدلله خوب خوب بود. نه اهل دروغ و دغل بودند، نه اهل کلاه گذاشتن و کلاه برداری. به قول معروف:

"نان بازوی خودشان را می خوردند."

رزمندگان

نوبتی جبهه می آمدند. گاهی هم دو نفری. ولی قانون شان این بود که یکی شان جبهه باشد و از اوضاع و احوال منطقه گزارش تلفنی بدهد، دیگری در تهران باشد تا هم به کارهای طلافروشی برسد، هم ...

توی لشکر، سر این دو تا داداش دعوا بود. هر گردانی از خدایش بود که یکی از آن دو، حداقل یک هفته به آن گردان بیاید.

وقتی یکی از آنها به گردان جدیدی می رفت، از فرماندهان آمار و ارقام نیازهای گردان را می گرفت و سریع به تهران گزارش می داد:

اگر اشتباه نکنم، به این کارها می گویند:

جهاد با مال و جان!

- می گم داداش، این گردانی که من رفتم، خیلی کمبود امکانات داره. یه وانت تویوتا براشون بگیر، یه آمبولانس، دو سه تا کامیون هم لباس و بقیه‌ی وسایل که خودت بهتر می دونی، بخر و سریع بفرست بیاد.

آن هم که تهران بود، خوب وظایف و ماموریتی را که برادرش سپرده بود، می دانست و به آنها عمل می کرد.

چند روزی بیشتر طول نمی کشید که کاروان کمک های آنها، وارد گردان می شد و حالا نوبت آن یکی برادر بود که در جبهه بماند و این یکی برود اوضاع و امور تهران را مدیریت کند.

پرنده

اصلا هم اهل این که راه بیفتند توی مساجد و ارگان ها و سازمان ها تا با یه قرون دوزار کمک جمع کنند، نبودند. الحمدلله خدا آن قدر برای شان روزی سرازیر می کرد که همه‌ی این کمک ها را از حساب شخصی خودشان تامین کنند.

و شانس با آن یکی بود که حضورش در منطقه منتهی می شد به عملیات و توفیق همرزمی در کنار بقیه‌ی بچه بسیجی ها را می یافت.

اگر اشتباه نکنم، به این کارها می گویند:

جهاد با مال و جان!

 

و اینک خاطرات آقای داوود آبادی را از زبان خودشان بشنوید .

روایتگری حمید داوود آبادی ( قسمت اول)

روایتگری حمید داوود آبادی (قسمت دوم)  

و

بشنوید خاطره ای از عملیات خیبر با روایتگری استاد رحیم پور ازغدی